تشکرشده 11 در 4 پست
تشکرشده 105 در 37 پست
با سلام خدمت دوستای همدردی و مخصوصا کسایی که تو این مدت من رو راهنمایی کردن
خیلی وقت هست میخواستم بیام و بنویسم و امشب بلاخره بعد از خوندن کل تاپیکم دوباره تصمیم گرفتم که از راهنمایی های دوستای خوبم استفاده کنم
دوستان حدودا آذر ماه بود که بعد از کمی شناخت رفتاری ایشون فهمیدم که خیلی نمیشه رو حرفشون حساب کرد از این لحاظ که خیلی آدم رک و رو راست و ساده ای هستن خیلی راحت حرفاشون رو میزدن و من فهمیدم که خیلی از لحاظ ظاهری با ایده آل ایشون متفاوتم (با اینکه از ظاهر خودم مطمئنم و کاملا رضایت دارم)، حرفاشون خیلی برام اهمیتی نداشت، اینکه یکی دو باری که همدیگرو دیدیم به دخترای خاصی اشاره میکردن و میگفتن که از اینجور قیافه ها دوست دارن و یا به من میگفتن که ترم قبل خیلی برام دست نیافتنی بودی و تو دلم آرزو میکردم که به من جواب مثبت بدی ولی الان احساس میکنم که نظرم تغییر کرده در مورد ظاهرت..
خلاصه ایشون خیلی ایراد میگرفتن و من چون نزدیک امتحانات پایان ترمم بود خیلی ذهنم رو درگیر حرفاشون نمیکردم و سعی میکردم از حرفاش بگذرم با اینکه شنیدنش واقعا واسم سخت بود ولی شرایطی بودم که نمیخواستم خودم رو درگیر کنم
خلاصه گذشت تا اینکه فرصتی پیش اومد و به ایشون پیشنهاد دادم که فعلا یه مدت دور باشیم از هم و من به خونواده م میگم میخوایم بیشتر فکر کنیم، ایشون خیلی سریع برخلاف انتظارم پذیرفتن، ما از اون شب به بعد (اذر ماه) دیگه باهم صحبتی نکردیم تا اینکه بعد دو هفته زنگ زدن و خیلی اظهار دلتنگی کردن ولی این تصمیم رو کاملا منطقی دونستن و فرصت فکر کردن و پیشنهاد دادن به دخترهای مورد علاقشون خواستن، من هم مخالفتی نکردم ولی مطمئن بودم دیگه هیچ وقت به این آدم فکر نمیکنم، خیلی روزای سختی بود ولی چون درگیر امتحاناتم بودم گذشت..
تا اینکه اوایل اسفند ماه ایشون تماس گرفتن و گفتن که به این نتیجه رسیدن که من خیلی مورد خوبی برای ایشون هستم و نباید راحت از من بگذرن و مدام علاقه شون رو یادآوری میکردن، بازهم من خیلی جدی نگرفتم و کاملا سرد برخورد میکردم ولی متاسفانه جسارت نه گفتن رو نداشتم!!!!
حالا ایشون دوباره حرف خواستگاری رو پیش کشیدن ولی دوستای خوبم راحت بهتون بگم احساس میکنم ایشون مریضی روحی دارن یعنی خودشون هم این رو قبول داره ولی توقع داره که من باهاش بمونم، یعنی با اینکه به من فرصت انتخاب میدن ولی قبول ندارن!!
خواهشا با اطمینان جواب من رو بدین
ایشون خیلی بهم سخت میگیره از لحاظ اجتماعی، خیلی زود قضاوت های نادرست میکنه در موردم ، خیلی زود ناراحت و شاکی میشه از حرفام..
ولی بازم با اینکه امروز جرات کردم و گفتم نمیتونم ادامه بدم ولی بارم خواست نظرم رو تغییر بده
دوستان من مشکل جسارت در گفتار دارم در مورد ایشون البته، یه آدم خیلی آروم و منفعلی شدم
اصلا از حزفاش و رفتارش ناراحت نمیشم، اینکه از من نا امید شده و به دختری پیشنهاد داده یا حتی بخواد از کسی تعریف کنه از هیچی ناراحت نمیشم
درحالیکه من همچین آدمی نبودم
پس چرا الان اینطور شدم، چرا نمیتونم بگم نه نمیخوام، نمیتونم
دوستان کمکم کنید
khaleghezey (سه شنبه 20 اسفند 92), kiann (سه شنبه 20 اسفند 92)
تشکرشده 315 در 142 پست
عزیزم بکش کنار ، میدونی ناراحت نشو اما مثل اینکه کسی گیرش نیومده میخواد بیاد سراغ تو ، این رو حرفایی که زدی برداشت کردم.
نزار هیچ وقت به خاطر ظاهرت مورد قضاوت قرارت بده چون هر کسی ظاهرش رو دوست داره مشکل اونه که نمیتونه کنار بیاد ..
اینطوری که اینقد راحت بقیه رو با شما اونم جلو خود شما مقایسه میکنه خدا میدونه بعدا چیکار میکنه...
خب شما هم که طبیعتا دوست نداری مستقیم یا غیر مستقیم تحقیر بشی اونم به این دلیل که ی پسر از تو خوشش میاد یا نه ..
به نظر من که سعی کن بزاریش کنار و منتظر فرصت های بهتر باشی اون آقا پسرم بره دنبال کسی که ظاهر بهتری داره و ببینم تا کجا میخواد این داستان رو دنبال کنه آخرشم پشیمون میشه ...
در مورد حرفاش اصلا نگران خودت نباش این نظر اونه نظر بقیه مثل برف رو بومه زود آب میشه ، فقط به فکر خودت باش و شدیدا خودت رو دوست داشته باش اجازه نده کسی حق اینو به خودش بده که تورو مورد قضاوت قرار بده ..
khaleghezey (سه شنبه 20 اسفند 92), maryam240 (جمعه 03 اردیبهشت 95), فرهنگ 27 (پنجشنبه 29 اسفند 92), دختر بیخیال (دوشنبه 18 فروردین 93), رویای پر کشیدن (سه شنبه 20 اسفند 92)
تشکرشده 105 در 37 پست
مرسی عزیزم
بله دقیقا همینه، یکی دو بار این مدت پیشنهاد داده و جواب منفی گرفته، دیروز هم گریه کرد گفت منو ببخش که این کارو کردم
میدونی عزیزم اصلا دیگه حرفاش برام مهم نیست ولی دلم میخواد تلافی کنم که این همه مدت منو تحقیر کرده
میخوام بیاد جلو و بگم نه که ضایع بشه، این حس انتقام گرفتن منو تا اینجا نگه داشته که بدجور حالش رو بگیرم
واقعا نمیبخشمش، جلوی من تو یه نمایشگاهی به دخترای خیلی آرایش کرده اشاره میکرد یا جلو من زل میزد بهشون! ازش متنفرم ولی نمیتونم راحت ازش بگذرم چون تمام تحثیراشو تحمل کردم و بخاطر اینکه اعصابم خورد نشه فقط سکوت کردم، از این ناراحتم که چطور فراموش کنم!!!
تشکرشده 11,395 در 3,444 پست
کار خاصی لازم نیست انجام بدید بانو
هر دختری در دوران مجردی خواستگار براش میاد اگه اینجوری بخواد برخورد کنه که نمیشه که بانو باید اعتماد بنفس خودتون رو افزایش بدید و وقتی میبینی بدرد شما نمیخوره خوب محکم و قوی بگید نه.خواهشا توضیح اضافی ندید و به این هم فکر نکنید که چه توضیحاتی باید بدید چون همین باعث میشه به این موضوع فکر کنید و در تصمیم گیریتون سست بشید![]()
دوتعریف جدید و جالب ﮐﻪ خوب است به عمقش فکر کنیم:
ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
ﮐﯿﻨﻪ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ،
ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ:
ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ، ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !
sanjab (سه شنبه 20 اسفند 92), فرهنگ 27 (پنجشنبه 29 اسفند 92), رویای پر کشیدن (سه شنبه 20 اسفند 92)
تشکرشده 214 در 50 پست
سلام
به نظر من بی محلی کردن و جدی نگرفتنش سخت ترین انتقامی هست که می تونید ازش بگیرید .
این آدم واقعا بیمار هست و به خاطر عقده هایی که داره می خواد شما را بدست بیاره .
از ذهن و زندگیتون بیرونش کنید .
موفق باشید .
رویای پر کشیدن (چهارشنبه 21 اسفند 92)
تشکرشده 105 در 37 پست
بچه ها امروز بهش گفتم نه،
از بعد از دیدارمون کلا باهاش سرد رفتار کردم (شنبه ایشون رو دیدم و خیلی ابراز علاقه میکرد)، این چند روز حالش خیلی خوب نبود بخاطر مشکلی که داشت، رفتار سرد منم خیلی بیشتر اذیتش کرد، خیلی باهام صحبت کرد گفت بعد از عید میایم خواستگاری حتی خونواده م مخالفتی کنن میخوام محکم جلوشون وایسم، ولی نمیدونم چرا اصلا دیگه احساسی بهش نداشتم، در حالیکه اوایل بخاطر موقعیت و شرایط خانوادگیش واقعا دلم میخواست باهم باشیم
فکر کنم انقدر ازم ایراد گرفت و حرف منفی زد که دیگه منم حسم رو از دست دادم
امروز جواب قطعی رو ازم گرفت، خیلی ناراحت شد
منم بعدش خیلی دلم گرفت
بنظرتون پشیمون نمیشم؟
آخه فکر کنم دیگه از رفتاراش پشیمون بود کلی هم عذرخواهی کرد
ولی واقعا بعضی رفتاراش واسم قابل تحمل نبود
بچه ها اگه هیچ وقت نتونم ازدواج کنم بازم پشیمون نمیشم؟
یکم باهم همدردی کنید، مرسی
راستی دوستای خوبم توو بد موقعیتی باهاش کات کردم، خودا منو میبخشه؟
- - - Updated - - -
تشکرشده 105 در 37 پست
سلام دوستای همدردی
خواهش میکنم اگه میخونید راهنمایی کنید من جز شما با کسی دیگه نمیتونم راحت حرف دلم رو بزنم
10 روز بعد از جواب قطعی منفی من، یکی از همکلاسی های مشترک با من تماس گرفت و ازم خواست بیشتر فکر کنم خیلی ایشون رو تایید کرد و گفت پشیمونه
و با خانواده ت صحبت کن
من با مادرم و پدرم صحبت کردن صلاح دونستن که بیشتر بشناسیمش و یه فرصت دیگه بهش بدیم البته مامانم تاکسد داشت که بشرطی که اعصابت خورد نشه...
خلاصه ایشون طبق قرار آخر عید تماس گرفتن و گفتن با خونواده ش صحبت کردن و قراره بیان خواستگاری که ما بدلیل اینکه آمادگش نداشتیم گفتیم یه ماه دیگه
بنظرتون دوستان اگه احساس میکنید این ازدواج به شکست منجر میشه خواهشا نظراتتون رو بفرمایید
این رو هم اضافه کنم من الان حسم به ایشون خنثی هست یعنی نه دوسش دارم و نه ازش بدم میاد،
همشیه دلم میخواست یه ازدواج پر هیجان و پر از عشق داشته باشم بنظرتون با توجه به سنم این خواسته محقق میشه اگه بهشون جواب منفی بدم؟
با ایشون فکر نمیکنم بتونم اون عشق رو تجربه کنم
فدایی یار (جمعه 29 آبان 94)
تشکرشده 1,301 در 451 پست
سلام.دوست محترم من تمام تاپیک شما رو خوندم واقعا سخت سردر گم شدم !!! یه سری رفتارهای شما و یه سری رفتارهای اون اقا دست به دست هم داده تا کلا شرایط یه جوری بشه یه جوری که به من حس خوبی دست نداد.
شما خیلی اعتماد به نفشس خوبی ندارید ؟!!؟ یعنی چی توی پست اخر گفتید اگه تا اخر عمر ازدواج نکنم یه وقت پشیمون نشم ؟!؟ مگه خدایی ناکرده شما مشکلی دارید.این طوری فکر نکنید.درسته من دیدم دختر هایی که توی سن های پایین تر از بس افاده داشتند و خییل ایده ال گرا بودند وقتی به سمن شما رسیدند و هنوز مجرد هستند و شاید پشیمون هستند ولی نه به خاطر ازدواج نکردن بیش تر به خاطر این که چرا این قدر ایده ال گرا فکر میکردند و حالا به مورد هایی خیلی خیلی کمتر از اون چیزی که فکر میکردند راضی هستند ولی همونم دیگه نیست !!!!
اگه شما این طوری بود شرایطتون من یه چیزی دیگه می گفتم و اول با خوندن پست اخرتون میخواستم در این رابطه بنویسم.ولی شرایط شما خیلی فرق میکنه ..ببنید پسر ها یعنی اونی که به بلوغ می رسه از هر نظرش وسنش بالاتر میره به این نتیجه باید برسه که چهره ی دختر و قد و هیکل کمترین اهمیت رو خواهد داشت در حد تناسب و مورد پسند بودن ..ایشون خیلی جسارت به خرج دادند که میگن باید عمل کنی !!! یعنی شما باید اون قدر پخته عمل میکردید و همون جا میگفتید خداحافظ شما افا برید عروسک سازی عروسکی با هر چی دلخواه سفارش بدید..یا ایشون میگن اولش براشون دست نیافتنی بودید درست میگن کلا اکثر پسر ها همین طور هستند توی این یه مورد اولش دختر دست نیافتنی هست ولی اگه دختر اجازه ی اشنایی بیش تر بده متاسفانه کمی اون دست نیافتی کم میشه در حدی که بعضی ها پشیمون میشند و متاسفانه این بایدبرای بعضی پسر ها حل بشه این موردش که ایشون صادقانه گفتند خواستم بگم کمی طبیعی هستش ولی نه در این حد...
یه وقتای شاید مجرد بودن خیلی بهتر باشه تا با هر کسی ازدواج کردند..شد یه بار از ایشون بپرسید اهل ماهواره هستند چقدر اهل برنامه هایی هستند که طوری هستش که زنان توش جلوه گری میکنند و چون اینا خیلی تاثیر داره که روحیه تنوع طلبی کاذب در اقایون پیش بیاد کلا یکی از موارد جنگ نرم همین هستش ....کلا فکرشو بکنید زن با مردش توی خیابون راه بره ببنیه شوهرش جشش یه جای دیگست ناراحت میشه بعد ایشون میاد در حضور شما به کی دیگه نگاه میکنه میگه من میخوام این جوری باشی واقعا با عقل جور در نماید
ببنید یه وقت هست یه مرد از یه زن خوشش میاد از خود خودش که شامل چهرش هم میشه...بعدش مثلا بعد ازدواج (چون با همین شرایط موجود طرف رو خواسته که ازدواج میکنند و.. ) توی فامیل یا خیابون یه خانمی رو میبینه اونم نوع پوشش میگه من میخوام این طوری باشی خیلی فرق میکنه و چه اشکال داره اگه اون نوع پوشش ابهت و کلاس بهتری داره طرف تغییر کنه کمی ولی این که توی خیابون یه چهرهی و اندام دیگه !!! ببنی بگی من این جوری میخوام .....
ایشون بگند شما عمل زیبایی کنید بعدش به جای این که شما تموم کنید همه چیز رو فکر میکنید اره به این موضوع فکر میکنید و یه مدت شاید تصمیمی به عمل زیبایی گرفته بودید !!
حالا که قرار خواستگاری گذاشتید ... یکم بیش تر تحقیق کنید و حتما توصیه میکنم اگه قرار بود موضع جدی بشه هم مشاوره برید وبعدش هم خصوصی به اون مشاوره برید و بگید که به شما چنین حرفایی زدند و این طوری بهترین تصمیم رو خواهید گرفت.
من که زیاد موافق و خوشبین نیستم .ولی تاکیید میکنم اگه جدی شد حتما مشاوره برید ایشون شما رو حضوری میبینند و بهتر میتونند قضاوت و راهنمایی کنند.
راجب اعتما به نفس خودتون و کلا ازدواج کردید یا نکردید اگه عمری باقی بود چند تا کتاب بهتون معرفی میکنم تا بیش تر روی این مورد کار کنید چرا که بیش ترش اکتسابی هستش و خیلی زود پیشرفت کنید توی این موضوع و قاطعانه عمل کنید.به هر حال به دنیال تقویت این موضع شخصی خودتون هم باشید.
انشالله هر انچه به صلاح شماست رقم بخوره.
maryam240 (جمعه 03 اردیبهشت 95), sanjab (یکشنبه 17 فروردین 93), رویای پر کشیدن (دوشنبه 18 فروردین 93)
تشکرشده 105 در 37 پست
سلام دوست عزیز آقا یا خانوم فدایی یار
خیلی ممنونم، واقعا درک کردین مشکلات منو
بله متاسفانه با اینکه از لحاظ ظاهر و هیکل مشکلی ندارم ولی اعتماد بنفس خوبی ندارم در حضور این آقا وگرنه بقیه موارد خیلی خوب رفتار میکنم حتی زمان ارانه کنفرانس یا موارد اینچنینی کلا خیلی به خودم مسلط هستم ولی در حضور این آقا نمیتونم با اینکه ایشون الان از موضع خودش پایین اومده و اظهار میکنه که خیلی قبول داره
منم واقعا میترسم ولی اینکه ایشون با خونوادشون مطرح کردن و قرار گذاشتن شاید یه جورایی دست من نبوده،
در مورد اینکه تموم کنم یادم میاد دو هفته بعد آشنایی وقتی ایشون این موضوع رو عنوان کردن (ظاهر) من خیلی جدی باهاش تموم کردم، ولی انقدر اصرار کرد که باز کوتاه اومدم مثل الان، نمیخوام خودمو بدبخت کنم، واقعا نمیدونم چکار کنم، ولی شرط مشارو رو گذاشتم
کلا زندگی که ادم بدونه خیلی به دل طرف ننشستی خیلی سخته، لطفا تنهام نذارید و کتابهارو معرفی کنید.
با تشکر
فدایی یار (جمعه 29 آبان 94)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)