ممنونم خاله قزی بابت درک بالاتون.
از این مثالا تو زندگی من دائم اتفاق میفته.
اینکه پدرم یه بار با همسرم حرف بزنن و براش تمام کینه هایی که داره جواب بدن چطوره؟میترسم به غرورش بربخوره.
خسته شدم. حس میکنم خیلی بی عرضم. وقتی یکی ازم تعریف میکنه (مامانم یا بقیه. همسرم کلا از من تعریفی نداره که بکنه!) اینقدر عصبانی میشم که میخوام طرفو گاز بگیرم. چون من تو یک زندگی خیلی معمولی جوری گیر کردم که شاید هرکی جای من بود زندگی بهتری داشت.
من باید چی کار کنم. همه چیز هم باید برام پیش بیاد. مثلا همون شب که ما خودمون کادو خریدیمو رفتیم تولد، تو خونه سه شاخه رز از شب قبلش داشتیم که همسرم برای من خریده بود (ولنتاین)، همسرم گفت اینارو هم بردار ببریم (چون از من ناراحت بود سر جریان کادو که تعریف کردم اینو گفت) منم برداشتم، از شناس من داداشو زن داداشم نمیدونم نفهمیدم این گلا طبیعیه یا حواسشون نبود، نرففتن تو آب بذارن.
وسط تولد جلوی همه داد زد فلانی بیا (جلوی همه به اسم کوچیک یا مخفف صدام میزنه ولی من همیشه حتی در خونه آقای فلان صداش میزنم و میگه جایگاه زن همینه)
بعد رفتم کنارش بهم گفت (بقیه نشنیدن) داداشت نمیفهمه گل طبیعی براش اوردیم فکر کرده پلاستیکیه برو بذار گلارو تو آب (انگار یک سبد گل بوده که اینقدر براش مهمه بهش نرسیدن)، منم به زن داداشم گفتم که میشه یه گلدون بدی اینارو بذارم تو آب. گفت دم دست ندارم.
باز من موندم الان این عصبانی میشه چی کار کنم! رفتم پارچ آبو برداشتم گذاشتم توش!!!!!!!








علاقه مندی ها (Bookmarks)