چقدر احساسها گنگ مي شوند
وقتي زبانها
تاول زده
به حرف مي نشينند
تشکرشده 3,145 در 958 پست
چقدر احساسها گنگ مي شوند
وقتي زبانها
تاول زده
به حرف مي نشينند
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
خورشيد
نويدي جز تولد سايه ها نداشت
و ماه
تكرار رفتن بود
رويش آغاز پژمردن
آب مژده ي سيل
آتش , جنگل هاي خاكستر
هوا مسموم از بازدمهاي مكرر
خاك انباشته از من و تو
...
بي شك دنياي بدون خدا
چاره اش مرگ است
...
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 4,460 در 1,179 پست
تا حال خودت را دیده ای.... من یکبار این احساس ناب را تجربه کرده ام.... ولی حیف... تو نه تنها خود را .. من را هم ندیدی.
تشکرشده 3,145 در 958 پست
ترك خورده بودم
بي آنكه جريمه ي لرزش دستهايت را
طلبكار شوم
مانند چروك خوردن يك روزنامه ي باطله
وقتي كه در گير مشتهايت بود
من
برگهاي دفتر م را
پاره پاره
بر گيسوانم مي زنم
و در جشن خاك گرفته ي احساست پاي مي كوبم
با من برقص
قول مي دهم شكستنم را هيچ نفهمي
با اينكه
تر ك خورده ام
ترك...
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
دستهاي توست
كه طپش بيمار گونه ي انگشتانم را حس ميكند
چشمهاي توست
كه نگاهم را شفاف ميكند
و لبهايت
شوق گفتن را
برلبانم مي نشاند
زندگي ام در وسعت بودنت معنا مي گيرد
بودنت مرا به ماندن مي خواند
مي داني
حس نمناك چشمهايم
بهانه اي جز تو ندارند
مي داني
سرماي دستهايم را
جز به گرماي دستهايت اعتمادي نيست
مي داني
تنها تكيه گاه خستگي ام شانه هاي توست
و آغوشت
زيباترين و امن ترين مكان براي نيست شدن
نيست شدن در تولدي ديگر
در آغازي شيرين تر از لحظه ي پيش
تو
بهترين حادثه ي زندگي من هستي...
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
بيچاره
تند بادي كه جوانه زده بود
دور پايم پيچيد
همچون طنابي كه گلوي تو را
چقدر خفقان اين لحظه ها
تشبيه نبودنت را آسان مي كند
قول بده تا آخرين روز
به ملا قاتم بيايي
به ملاقات طنابها
و انتظاري كه بايد باشي و نيستي
و گره هايي كه محكم تر مي شوند
براي نفسي كه بالا آمدنش را سخت در تعجبم
و تويي كه
نبودنت را ...
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
وقتي با خداحافظت
لبخند مي زنم
غم نبودنت را
به اميد ديداري دوباره
سنگسار مي كنم
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
منم
و آن انتظار
كه در بازوانت جا مانده
ما را به باد مسپار
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
چقدر راه مانده
من خسته ام
اين آخرين چهار راهيست
كه با بوقهاي ممتد من مي شكند
اي كاش خيابانها را بن بست مي ساختند
تا زودتر
به انتها مي رسيدم
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
چقدر كودكانه بود
هراس گامهايم
در بن بست هاي متروك
شايد يك نسيم هرزه
هر از گاهي
لختي گيسوانم را مي پوشاند
و دستانم از جيبهاي پاره
گرما گدايي مي كرد
چي بي صبرانه
تمامي دقايق را سر مي كشيدم
از هشت مي شمردم
تا آرام آرام
به صفر مي رسيد
و تو هرگز نمي آمدي
ومن
نيامدنت را
مي گريستم
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)