آقای بهزاد،
برداشت من از کل تاپیکها و صحبت های شما این هست که رفتارتون خیلی تحقیر کننده است. احساس می کنم آدم در زندگی با شما خورد می شه. داغون می شه.
تنها موضوع کتک زدن یا ... نیست. شاید حتی در عادی ترین تعاملات و رفتارهای روزانه هم این تحقیر و توهین را منتقل کنید.
یک مثال ساده بزنم.
مثلا خانمتون چای آورده و فراموش کرده قندون را بیاره. به نظر من و با شناختی که من از شما پیدا کردم (شاید اشتباه باشه)
به جای این که بهشون بگید قند یا شکر یادت رفته، با یک جمله تحقیرآمیز یا تمسخر آمیز بهش می فهمونید که قند یادش رفته.
مثالهای بزرگتر و جدی تر که بماند. از حرفهایی که خودتون معترفید که زدید (برای اقامت ازدواج کنم. برم و تو را نبرم و ...)
تا حرفهایی که اینجا گفتید و من با چشمهای گششششششششششششاد شده از تعجب می خوندم !! برای چند ماه قهر و اختلاف و ... رفتید دنبال دوست دختر گرفتن و زن صیغه کردن و نامزدی و .... حرفهایی که باورش برای من خواننده سخت هست و با خودم می گم فقط برای از تک و تا نیفتادن این حرفها را می زنن و انشاله که عملی نشده !!
لطفا اگر همسرتون از موضوع نامزدی و دوست دختر و ... خبر نداره، به هیچ وجه خبردارش نکنید. اینها برای شما اعتبار نمی آره. نشون دهنده تواناییتون نیست. نشون دهنده ضعف و بی اعتباری هست. فراموشش کنید و حرفش را نزنید.
با بقیه دوستان سر کتک زدن همسرتون و آزار ایشون موافقم. اما از اون کتکها بدتر، به نظر من این حرفها و تحقیرها و توهین های پنهان و آشکار هست.
گاهی ممکنه بحثی بین زن و شوهر پیش بیاد و دو تا حرف هم به هم بزنن از عصبانیت. به قولی "زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند"
اما گاهی نه توی دعوا، که حتی در جریان عادی زندگی ممکنه دیگری را طوری داغون و خورد کنی که به این راحتی نشه قلبش را ترمیم کنی.
ببینید خود شما تو این جمله می گید تجربه تلخ شش سال !! نمی گید مشکلات اخیر، نمی گید مسائلی که تو این چند ماه داشتیم. همسر شما شش سال تجربه تلخ از شما داره؟
میترسه دوباره دلش رو به من بده و دوباره تجربه تلخ اون 6 سال براش تکرار بشه
حتی این مهریه کلان و بنام زدن خونه را نوعی تحقیر پنهان می بینم. تلاش شما برای اثبات خودتون. تلاشی برای نشون دادن برتری خودتون، نه محبت و قدردانی.
اینها را برای کمک به شما نوشتم، نه برای سرزنش.
کسی که در سن و سال شما تونسته برای همسرش خونه بخره، بعد از این هم می تونه چندین برابر اون را تهیه کنه و محتاج یک آپارتمان نیست. پس بهتره فعلا از فکر اون خونه بیایید بیرون. چه همسرتون بمونه و اون خونه توی زندگی مشترکتون باقی بمونه، چه بره و خونه را هم ببره.
اگر قصد تغییر دارید باید در اصل تغییر کنید، نه فقط نسبت به همسرتون. این کار را به کمک یک روانشناس می تونید بهتر انجام بدید.
نگاهتون به آدمها را باید تغییر بدید. از این بهزاد و من مطلق جدا بشید. قبول کنید که بقیه هم می فهمند، آدمند، خوب و بد دارند و خیلی جاها ممکنه از شما بیشتر بدونند، حتی اگر دو تا دکترا و سه تا پذیرش از بهترین دانشگاههای ذنیا توی دستشون نباشه. یه کم مهربونی (که مطمئنا توی قلبتون هست) به گفتار و رفتارتون تسری بدین.
ببینید چه چیزی باعث شد شما علیرغم رفتار زشت پدر و برادر خانمتون، تمایل دارید زندگیتون را بسازید و به همسرتون برگشتید. شاید همین بتونه کمکتون کنه که راهی برای برگشتن همسرتون پیدا کنید. چیزی که ایشون هم بتونه اشتباهات شما را ببخشه.
یه مشاور خوب پیدا کنید که کمک کنه قدم به قدم به هم نزدیک بشید.
عجله نکنید. برای مشاورتون همه چیز را توضیح بدید و ازش بخواهید که در یک بازه زمانی مثلا شش ماهه، همسرتون را به شما نزدیک کنه.
------------------------------------------
آقای راشومون،
صحبتهای شما متین (پستی که حذف شد)
اما دقت کنید که ایشون در مراحل خواستگاری و نامزدی نیستند، در مورد یک زندگی مشترک دارید صحبت می کنید. زندگی ای که شکل گرفته و چند سال ازش گذشته. آقای بهزاد با یک بار دیگه امتحان کردن و فرصت دادن به این زندگی، چیزی را از دست نمی دن. اما ممکنه بتونن زندگیشون را حفظ کنند و این خیلی ارزشمنده. با همه شک و تردیدهایی که شما مطرح کردید (در مورد مسائل مالی) بهتر هست و عاقلانه هست که ایشون یه بار دیگه تلاش کنند. هزینه های مالی و عاطفی طلاق خیلی بیشتر از این هست که بخواهیم به ایشون توصیه کنیم این فرصت را نادیده بگیرن و دنبال طلاق باشند.
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
ویرایش توسط شیدا. : جمعه 19 دی 93 در ساعت 13:50
علاقه مندی ها (Bookmarks)