به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 12 نخستنخست 123456789101112 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 116
  1. #31
    Banned
    آخرین بازدید
    یکشنبه 20 تیر 95 [ 03:23]
    تاریخ عضویت
    1395-3-13
    نوشته ها
    1
    امتیاز
    22
    سطح
    1
    Points: 22, Level: 1
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 4.0%
    تشکرها
    0

    تشکرشده 0 در 0 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام بیتا جان.
    این چندصفحه رو از اول صحبتهات تا اینجا خوندم،کاملا درکت میکنم و میدونم چ احساسی داری،اما عزیزم مراقب باش از روی احساست کاری نکنی ک ب ضررت بشه.
    اولین چیزی ک میخوام بگم اینه ک شوهرت ب هیچ عنوان با هیچکس دگ ای در ارتباط نیست،از گفته هات درباره ی ایشون این موضوع کاملا مشخصه ک مشکل از این نیست و پای هیچکس هم درمیون نیست.دوم اینکه خیلی خوب کاری کردی ک ارتباطت رو باهاش قطع کردی،در حال حاضر این آقا بشدت تحت فشاره و سردرگم شده،یعنی نمیدونه با خودش چندچنده و دقیقا چیکار میخواد بکنه،زنگ زدن های مدام شما و تماست ب هرشکلی با ایشون باعث میشه ک ازت دلزده بشه و بیشتر فاصله بگیره چون در این شرایط سختی ک داره فکرمیکنه شما میخوای خودتو بهش تحمیل کنی،با این توصیفی ک از رفتار شوهرت کردی باید بگم ک ب هیچ عنوان نباید باهاش تماس بگیری،اینکار باعث میشه اوضاع بدتر بشه شک نکن،زنگ نزن تماس نگیر بزار دلش برات تنگ بشه،مرد ک نباید ب این زودی جلوی مشکلات کم بیاره و بخاطر اونا عشقش رو،همسرش رو رها کنه.بزار نبودت رو کنارش حس کنه،دلش برای صدات و محبت هات تنگ بشه،اگه بتونی این دوره ی سخت رو پشت سر بزاری و تحمل کنی و کار عجولانه ای نکنی بهت زنگ میزنه خودش.
    مایلم اگه هرکاری از دستم بر میاد برای حل شدن مشکلت انجام بدم،شوهر من روانشناسه اگه بخوای بهش میگم بیاد اینجا و مشکلت رو بخونه بگه بهترین کاری ک میتونی انجام بدی چیه.

  2. #32
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 31 شهریور 96 [ 23:39]
    تاریخ عضویت
    1395-3-02
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    1,545
    سطح
    22
    Points: 1,545, Level: 22
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 55
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2

    تشکرشده 29 در 20 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Caxel نمایش پست ها
    سلام بیتا جان.
    این چندصفحه رو از اول صحبتهات تا اینجا خوندم،کاملا درکت میکنم و میدونم چ احساسی داری،اما عزیزم مراقب باش از روی احساست کاری نکنی ک ب ضررت بشه.
    اولین چیزی ک میخوام بگم اینه ک شوهرت ب هیچ عنوان با هیچکس دگ ای در ارتباط نیست،از گفته هات درباره ی ایشون این موضوع کاملا مشخصه ک مشکل از این نیست و پای هیچکس هم درمیون نیست.دوم اینکه خیلی خوب کاری کردی ک ارتباطت رو باهاش قطع کردی،در حال حاضر این آقا بشدت تحت فشاره و سردرگم شده،یعنی نمیدونه با خودش چندچنده و دقیقا چیکار میخواد بکنه،زنگ زدن های مدام شما و تماست ب هرشکلی با ایشون باعث میشه ک ازت دلزده بشه و بیشتر فاصله بگیره چون در این شرایط سختی ک داره فکرمیکنه شما میخوای خودتو بهش تحمیل کنی،با این توصیفی ک از رفتار شوهرت کردی باید بگم ک ب هیچ عنوان نباید باهاش تماس بگیری،اینکار باعث میشه اوضاع بدتر بشه شک نکن،زنگ نزن تماس نگیر بزار دلش برات تنگ بشه،مرد ک نباید ب این زودی جلوی مشکلات کم بیاره و بخاطر اونا عشقش رو،همسرش رو رها کنه.بزار نبودت رو کنارش حس کنه،دلش برای صدات و محبت هات تنگ بشه،اگه بتونی این دوره ی سخت رو پشت سر بزاری و تحمل کنی و کار عجولانه ای نکنی بهت زنگ میزنه خودش.
    مایلم اگه هرکاری از دستم بر میاد برای حل شدن مشکلت انجام بدم،شوهر من روانشناسه اگه بخوای بهش میگم بیاد اینجا و مشکلت رو بخونه بگه بهترین کاری ک میتونی انجام بدی چیه.
    سلام caxel عزیزم.از بابت راهنمایی و کمکت واقعا ممنونم و از خدامه که همسرتون لطف کنن بهم کمک کنن,ممنون میشم,شهرمون کوچیکه و مشاور خوب نداره متاسفانه,کسی رو هم ندارم کمکم کنه.خوشحال میشم شما و همسرتون بهم کمک کنید که زندگیم از هم نپاشه,لطف می کنید������������از نظر رابطه و سکس هم هیچ مشکلی نداشتیم و همسرم همیشه خیلی ازم تشکر می کرد و می گفت واقعا راضیه و هردوتامون خیلی گرم هستیم و کاملا راضی.
    منم خودم کاملا مطمینم که هیچ دختری تو زندگی همسرم نیست.من و همسرم به تمام معنا عاشق همدیگه بودیم,همه حسرت ما دو تا رو می خوردن.با وجودی که از نظر مالی خیلی تحت فشار بودیم و حتی پول رهن یه خونه ی کوچیک یا حتی یه اتاق رو نداشتیم ولی به شدت عاشق هم بودیم و دوست داشتنمون واقعی بود.یادمه شیراز که رفته بودم که تو فست فود همسرم کار کنم ظهر ناهار نداشتم تو خوابگاه,همسرم وقتی فهمید اومد واسم یه پیتزا خرید,خیلی دوست داشتم با همدیگه بخوریم ولی پیتزا رو داد به من که ببرم خوابگاه,با وجودی که خودش خیلی گرسنه بود و فهمیدم که پول خرید دو تا پیتزا رو نداشته و خواست من سیر بشم خودش فقط یه تیکه خورد,الان هم که اینا رو یادم میاد دارم گریه می کنم.یادمه وقتی نامزد بودیم و می اومد خونمون من همیشه خودم واسش کیک مورد علاقشو می پختم و اون هم از سر شوق از نوک پا تا سرم رو بوس می کرد.دوران نامزدیمون دانشجوی بندرعباس بود,یه بار که دلم واسش خیلی تنگ شده بودفقط به خاطر من با اتوبوس اون همه راه تا خوزستان اومد که منو ببینه,ولی چون کلاس داشت فقط چند ساعت موند و مجبور بود دوباره با اتوبوس برگرده بندرعباس����������� دوران سربازیش که من تو خوابگاه بودم و تو مغازه کار می کردم فقط روزی چند دقیقه می تونست از پادگان بهم زنگ بزنه و من کل روز به انتظارش بودم و فقط اخر هفته یه روز بهش مرخصی می دادن تا بیاد شیراز و چقدر قسنگ بود لحظه ای که بعد از اون همه انتظار با لباس سربازی می اومد تو مغازه.حتی دوران دانشجوییش که 7 سال پیش بود یه روز اومد خونمون یه موبایل گرون قیمت واسم خریده بود,بعدا فهمیدم واسه جور کردن پولش چند روز رفته بوده کارگری سر ساختمون,در صورتیکه خودش یه موبایل خیلی ساده و داغون داشت و تا همین یک سال پیش همون موبایل قراضه دستش بود.منم هر وقت می اومد خونه واسش بهترین غذاها و کیک رو می پختم و خوردنی هایی که دوس داشت واسش میخریدم.حتی من مراسم بله برون هم ازش نخواستم که تو خرج نیفته و نامزدی و عقد هم نداشتم,همه چی خیلی ساده بود چون فقط خودش رو دوست داشتم و البته همسرم هم واقعا پول نداشت وگرنه مطمین بودم بهترین ها رو واسم می خواست همیشه.یکسال از دوران عقدن رو رفتم شیراز تو خوابگاه که همسرم تو سربازی نگران مغازه اش نباشه و با جون و دل کار کردم,بخدا اکثر وقتا حتی یه وعده غذای گرم نداشتم ولی نمیزاشتم همسرم چیزی بفهمه که غصه بخوره,البته خانواده اش هم هیچ کمکی بهم نمی کردن در صورتیکه تو همون شهر بودن.یادمه تو خوابگاه که پام شکسته بود و تو گچ بود,همسرم اومد وسایلمو از اتاق کمکم برداره,اولین بار بود که می دید من دارم تو اون اتاق کوچیک با 4 نفره دیگه زندگی می کنم,فقط سکون کرد و بعدش بهم گفت خیلی خورد شدم وقتی دیدم داری به خاطر من تو اون اتاق کوچیک زندگی می کنی و تا الان چیزی نگفتی.������من عاشق همسرم بودم و هستم.ما حتی یه عکس از روز عقدمون نداریم چون پول اتلیه رفتن نداشت شوهرم.حتی یه مسافرت هم نتونستیم بریم یعنی پولشو نداشت و همیشه ناراحت بود.می گفت ممنونم ازت که داری به خاطر من این همه سختی تحمل می کنی و قدرتو می دونم و قول میدم واست جبران کنم و بهترین زندگی رو بسازم.ما دو تا باهم خیلی خوشحال بودیم ولی همیشه سر بی پولی غصه می خوردیم و بعضی وقتا دعوامون میشد که ای کاش نمیشد.������
    ما دو شهر مختلف زندگی می کنیم و من بیش از حد به همسرم وابسته بودم و تحمل دوریشو نداشتم,چون هر 2,3 ماه جور میشد که بتونیم همدیگه رو ببینیم و وقتی می خواستیم برگردیم خونمون دوتاییمون خیلی گریه می کردیم که مجبوریم از هم دور بشیم دوباره و همسرم هم فقط قول می داد که هر چی زودتر این دوری رو تمام می کنه و میریم سر خونه زندگیمون.این دوری باعث میشد که من و همسرم دعوامون بشه,مثلا من می گفتم چرا زود به زود نمیای منو ببینی و کی عروسی می کنیم و همسرم می گفت داره تلاششو می کنه پول جمع کنه و از خداشه زود بریم زیر یه سقف و میخواد وقتی از سر کار میاد منو تو خونه اش ببینه.ولی خب من دیگه تحمل دوری نداشتم و بارها پیش اومد که سر این قضیه دعوامون میشد و من چند بار گفتم از خانوادت پول بگیر که می گفت اونا هم ندارن و ازم دلخور میشد.بار اخر که تو بهمن ماه بود و باز سر قضیه عروسی دعوامون شد و اون حرف مادرشو پیش کشید و گفت که مخالفن تو شهر ما عروسی باشه,و منم عصبانی شدم گفتم به مامانت بگو طلاهاشو بفروشه بده تو که بریم سر خونه زندگیمون.شوهرم هم خیلی عصبانی شد و ناراحت,البته من می دونم حرف بدی زدم ولی بخدا تو عصبانیت و تحت فشار دوری و دلتنگی بود,نمی خواستم ناراحتش کنم و الان خیلی پشیمونم,معذرت هم خواستم ولی فایده نداشت.بعد از این دعوا بود که رابطه همسرم خیلی سرد شد و زمین تا اسمون عوض شد.البته نمی دونم دلیلش این بود یا چیز دیگه.حالا هم که تفاهم رو بهونه کرده.
    ولی بخدا ما تو این مدت خیلی سختی کشیدیم و هر دعوایی پیش اومده به خاطر فشار دوری و دلتنگی بوده ,اینو مطمینم,اخه 7 سال دوری واقعا سخته.تمام دخترخاله ها و دختر دایی های من و همسرم بعد ما ازدواج کردن و رفتن سرخونه زندگیشون و خانواده هاشون همه چی در اختیارشون گذاشتن ولی خانواده های ما نداشتن کمک کنن و هر مشکلی هم پیش اومد به خاطر بی پولی و دوری بود.خود همسرم همیشه می گفت دوستاش حسودیشون میشه که من همچین خانومی دارم.من 7 سال تمام با عشق این زندگی رو ساختیم و واقعا دلم میسوزه که به خاطر این چیزا به پایان برسه.من از 21 سالگیم به پای همسرم موندم تا الان که 29 سالمه و هیچ شکایتی هم ندارم و الان هم حاضرم حتی تو یه اتاق باهاش زندگیمو شروع کنم.جهیزیه هم با هر سختی بوده تهیه کردم و همش تو اتاق جلو چشمم گذاشته داره عذابم میده,اخه قرار بود بعد 7 سال همین اردیبهشت ازدواج کنیم������ولی همسرم میگه میخوام جدا بشم و من واقعا نمیخوام زندگیمو از دست بدم,جوونیمو گذاشتم واسش و دلم میسوزه که اینجوری نابود بشه.الان هم 4 روزه هیچ خبری ندارم ازش و خیلی دلتنگشم,وزنم از 54 رسیده 43 کیلو.همسرم انگار شده یه تیکه سنگ که نه چیزی می بینه نه میشنوه.راستی یه چیز دیگه هم بگم که چند هفته پیش همسرم گفت دوستم داره ولی نمیتونه باهام ادامه بده البته تو دعوا.و چند روز پیش هم که بهش می گفتم جدا نشو و باز بحثمون شد گفت دیگه نمی خوامت.خیلی دلم شکست از حرفش.اخه مگه میشه یه عشق 7 ساله و اون همه گذشت و فداکاری رو ادم فراموش بکنه؟؟!خیلی دلم گرفته,از تمام زندگیم فقط برگشتن شوهرم رو میخوام ولی با حرفایی که زده اصلا نمی دونم دیگه دوستم داره یا نه.و یه چیز دیگه بگم اینکه تو این چند ماهه که حرف طلاق زده تمام استاتوس های واتساپش جمله های غمگینه مثلا یه دنیا دلم گرفته,دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من....همسرم.چند وقت پیش گفت مهریه ات رو ببخش وتوافقی جدا بشیم که من قبول نکردم,گفتم زمانی توافقی جدا میشم که یه فرصت چند ماهه به دوتامون بدیم و بعد اگه دیدم تلاش خودمون رو کردیم وواقعا تفاهم نداشتیم منم قبول می کنم و توافقی جدا میشیم که راضی نشد فرصت بده,منم گفتم من طلاق نمیخوام و هرکی طلاق میخواد خودش بره اقدام کنه,اونم گفت من مطمینم تو مهریه رو می بخشی و خودم میرم دادخواست میدم!!!!همسرم انگار خیلی مصممه واسه جدایی و انگار از تمام دنیا بریده و منم دیگه هیچ امیدی ندارم ولی حاضرم با جون و دل واسه زندگیم بجنگم و تلاش کنم,ولی حتی تو یه شهر هم نیستیم و نمی بینمش و هیچ خبری هم ندارم ازش.خواهش میکنم هر کسی میتونه کمکم کنه,احساس می کنم از درون تهی شدم.........من هر اشتباهی کردم از سر. دوری و دلتنگی و ندانستن بوده و حاضرم هر کاری واسه جبرانش بکنم.تو این.چند ماه هم خیلی رو خودم کار کردم و خیلی مطالعه کردم که بتونم رفتارهای اشتباهمو درست کنم و میخوام که همسرم بفهمه ولی اون هیچ تلاشی نمی کنه,انگار من دیگه واسش هیچ اهمیتی ندارم,خیلی دارم عذاب می کشم واقعا.کاش یه نفر پیدا میشد که با همسرم حرف میزد که یه مدت صبر کنه,کسی رو سراغ ندارین؟ببخشید که حرفام طولانی شد
    ویرایش توسط بیتا جون : پنجشنبه 13 خرداد 95 در ساعت 23:31

  3. کاربر روبرو از پست مفید بیتا جون تشکرکرده است .

    ZENDEGIBEHTAR (یکشنبه 16 خرداد 95)

  4. #33
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 31 شهریور 96 [ 23:39]
    تاریخ عضویت
    1395-3-02
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    1,545
    سطح
    22
    Points: 1,545, Level: 22
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 55
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2

    تشکرشده 29 در 20 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام دوستان.ببخشید کسی نمی تونه به من کمکی بکنه؟چرا کسی جواب نمیده؟من به کمکتون احتیاج دارم شدیدا

  5. #34
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 26 بهمن 96 [ 03:51]
    تاریخ عضویت
    1394-10-07
    نوشته ها
    39
    امتیاز
    2,113
    سطح
    27
    Points: 2,113, Level: 27
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 37
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 17 در 9 پست

    Rep Power
    0
    Array
    بیتا جان بنظر من و تجربه ام بهترین کمک ما و خودت به رابطت فعلا همین صبر هستش، درک میکنم چقد حالت آشفته هست و از متن هات کاملا مشخصه ولی نمیشه که تو این اوضاع بد روحی همسرت، شما بخوای باهاش حرف بزنی و بهش اثبات کنی داره اشتباه میکنه یا ازش بخوای به زندگیتون فرصت بده. بابا بزار چند روز بگذره لاقل،یکم صبر داشته باش، زنگ زدن های شما تو این اوضاع فقط بیشتر دورش میکنه و عصبی، بزارید یکم تو تنهایی خودش باشه ،شماهم برای آروم شدن خودت بهتره الان بری سراغ ورزش و تفریح همراه دوستان و خانواده،پیاده روی کن و بزار ذهن آشفته شماهم یکم آروم بگیره که بتونی به موقع تصمیم درست بگیری یا لاقل بتونی اون آرامش و انرژی مثبتت رو به طرف مقابلتم موقع حرف زدن انتقال بدی،با خدا حرف بزن،خودتو عشقتو زندگیتو بسپار بخدای بزرگ خودش برات هرجوری صلاح میدونه حلش کنه.عجز و خواهش و تلاش شما تو این مرحله که همسرتون عصبیه فقط بدترش میکنه.
    بیتا جان،صبر صبر صبر و خدا خدا خدا و آرامش روحیه خودت.
    یکی دو هفته صبر کن لطفا. فکرکن چند روز باید با همسرت تماس نگیری تا اونم خودشو ثابت کنه تا چه حد پای مشکلاتو زندگی توی شرایط سخت میمونه.
    ایشالا که مشکلت بخوبی حل میشه و دلت شاد

  6. #35
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 31 شهریور 96 [ 23:39]
    تاریخ عضویت
    1395-3-02
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    1,545
    سطح
    22
    Points: 1,545, Level: 22
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 55
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2

    تشکرشده 29 در 20 پست

    Rep Power
    0
    Array
    چرا کسی هیچی نمیگه؟

  7. #36
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 17 شهریور 00 [ 16:19]
    تاریخ عضویت
    1394-6-10
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    9,650
    سطح
    65
    Points: 9,650, Level: 65
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 400
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    431

    تشکرشده 376 در 164 پست

    Rep Power
    55
    Array
    سلام بیتا جان همه متنتو خوندم و خیلی ناراحت شدم
    یاد خودم افتادم که دقیقا همچین شرایطی شبیه به شما داشتیم
    منو همسرم هم 3سال باهم دوست بودیم و 2سال عقدو دوماهه که رفتیم خونه خودمون
    نمیدونی چقدر سختی کشیدیم و هیچ کسی تو هیچ هزینه ای از نظر مادی بهمون کمک نکرد.حتی از نظر روحی هم تنها مادرم بود که بهمون دلگرمی میداد.من حتی محبتی هم از خانواده همسرم ندیدم و مدام با حرفای تندشون آزارمون میدادن
    تنها یحثمونم سر حرفای خانواده همسرم بود که بعدا متوجه شدم چقدر اشتباه بود خراب کردن لحظه های خوب زندگی بخاطر نفر سوم و روی خودم کار کردم و الان خیلی خوب شدم
    ما هردو کار کردیم.ماهم عکس اتلیه عقد نداشتیم و تمام هزینه ها پای خودمون بود.ما حتی عروسی هم نگرفتیم ولی تازگی یه مقدار پول جمع کردیم در حد عکس اتلیه و یه شام برای 100نفر
    میخوام بگم دقیقا درکت میکنم سختی کشیدن و زحمت کشیدن و تنها بودن چیه.منم خیییییییییلی سختی کشیدم و خیلی قانع بودم و خیلی کوتاه اومدم بخاطر عشقم
    و جالب تر اینکه منم چند وقت پیش یه بحران دقییییییقا مثل شما داشتم و کار خدا بود که همه چی ختم به خیر شد
    بیتا جان مطمعنم دلیل این جریانات اصلا شما نیستی.اصلا اعتماد به نفستو از دست نده و اینقدر خودتو محکوم نکن.این خیلی خوبه که به رفتارت فکر کنی و بدونی بهتره چه کاری رو انجام ندی ولی میخوام بگم مقصر شما نیستی
    کاری نکردی که مستحق اینهمه دلسردی و طلاق باشی
    بیتای عزیزم خونسرد باش و همه چیرو بسپار به خدا.اگه میتونی یه زیارت برو و خودتو به خدا بسپار و شک نکن اگر به صلاحت باشه کارتو خودش درست میکنه
    من و همسرمم خیلی زیاد عاشق هم بودیم و خیلی ها به ما حسادت میکردن
    عزیزم یه مدت به خودت فرصت بده کتاب بخون قدم بزن و با خانواده ت وقت بگذرون و برای خودت وقت بذار
    بذار همسرت جای خالیتو حس کنه بذار ببینه میتونه بدون شما زندگی کنه؟تحمل جدایی و طلاق رو داره؟
    آدما خیلی غیر قابل پیشبینی هستن و اصلا نمیشه روی کسی حساب کرد.من بخاطر رفتار همسرم واقعا توی شوک بودم و این رفتارش 20روز طول کشید و الان رابطه مون از همیشه بهتره و اخرش وقتی من واقعا ازش دلسرد شدم و داشتم به خودم میقبولوندم که دیگه نیست و دیگه هیچ امیدی نداشتم رفتم اما زاده صالح و خودمو سپردم به خدا.گفتم من برای این زندگی کم نجنگیدم ولی گاهی دیگه واقعا هیچ کاری از ادم ساخته نیست و رابطه دونفره ست.یه نفر نمیتونه تنهایی دست و پا بزنه و کاری ازش بر نمیاد.گفتم خدایا خودمو به تو میسپرم و هرچه باداباد.
    باورت نمیشه همسرم بهم پیام داد و گفت میخوام ببینمت و من که واقعا ازش دلسرد بودم گفتم نمیخوام و سیمکارتمو خاموش کردم و 3روز قید همه دنیا رو زدم و خیلی سرد رفتار میکردم.دست خودم نبود واقعا اینجوری شده بودم مثل یه مرده متحرک خیلی سخت بود.باورت نمیشه همسرم بهم التماس میکرد که برگرد و من مثل سنگ شده بودم و در اخر با کلی قول و وعده و قربون صدقه و خواهش و تمنا بخشیدمش.بهم گقت بهت قول میدم هیچوقت نذارم بری و تو هم قول بده دیگه هیچوقت منو تنها نذاری.مثل فیلمای هندی بود ولی واقعا اتفاق افتاد و من هنوزم توی شوکم که چرا رفتار همسرم تغییر کرد
    آدما واقعا گاهی عجیب میشن و هیچ دلیل منطقی برای رفتارشون پیدا نمیشه
    خودتو بسپار به خدا.من درکت میکنم.هیچکس توانا تر و دانا تر از خدا نیست

  8. #37
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 09 مرداد 96 [ 12:17]
    تاریخ عضویت
    1395-1-15
    نوشته ها
    112
    امتیاز
    2,270
    سطح
    28
    Points: 2,270, Level: 28
    Level completed: 80%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 46.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    81

    تشکرشده 99 در 49 پست

    Rep Power
    27
    Array
    دوست عزیز شما گفتین سه روز از همسرتون خبری ندارین. اون روند رو ادامه دادین یا باهاهشون تماس گرفتین.
    نظرات بچه ها رو بخونید. همشون گفتن تماس نگیرین باهاشون و بزارن خودشون بیان.
    خواهس میکنم به این توصیه عمل کنید

  9. #38
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 04 تیر 97 [ 19:10]
    تاریخ عضویت
    1395-2-28
    نوشته ها
    22
    امتیاز
    1,730
    سطح
    24
    Points: 1,730, Level: 24
    Level completed: 30%, Points required for next Level: 70
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 4 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array
    عزیزم من با گل گندوم جون موافقم. به نظرت اگه تلفن نباشه جور دیگه نمیشه ارتباط داشت؟
    نمیتونه به خاطر عشقش حضوری بیاد باهات صحبت کنه؟!
    فکر میکنی جواب ندی یا خاموش کنی یه وقت از تماسش محروم میشی؟!
    ببین اگه دوست دختر پسر بودید شاید میتونست بدون دلیل رد کنه مسئله رو ولی الان که چندین ساله از عقدتون میگذره خیلی اسون نیست رد کردن این مسئله.
    مطمئن باش اگه برای تو اینقدر سخت و عذاب اوره تحمل این وضعیت برای ایشون هم همینطوره شاید هم بدتر. چون مردها واقعا وابسته عشقشون میشن مثل بچه ها به مادرشون .
    صبور باش و بیشتر به احوال و روزگارت فکر کن و سعی کن زندگی کنی.
    انشاله که تو همین ماه رمضون تاریخ عروسی میزارید و میری سراغ خوشبختیت

  10. کاربر روبرو از پست مفید aruse-esfand تشکرکرده است .

    ZENDEGIBEHTAR (یکشنبه 16 خرداد 95)

  11. #39
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 31 شهریور 96 [ 23:39]
    تاریخ عضویت
    1395-3-02
    نوشته ها
    66
    امتیاز
    1,545
    سطح
    22
    Points: 1,545, Level: 22
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 55
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2

    تشکرشده 29 در 20 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط miss-golegandom نمایش پست ها
    سلام بیتا جان همه متنتو خوندم و خیلی ناراحت شدم
    یاد خودم افتادم که دقیقا همچین شرایطی شبیه به شما داشتیم
    منو همسرم هم 3سال باهم دوست بودیم و 2سال عقدو دوماهه که رفتیم خونه خودمون
    نمیدونی چقدر سختی کشیدیم و هیچ کسی تو هیچ هزینه ای از نظر مادی بهمون کمک نکرد.حتی از نظر روحی هم تنها مادرم بود که بهمون دلگرمی میداد.من حتی محبتی هم از خانواده همسرم ندیدم و مدام با حرفای تندشون آزارمون میدادن
    تنها یحثمونم سر حرفای خانواده همسرم بود که بعدا متوجه شدم چقدر اشتباه بود خراب کردن لحظه های خوب زندگی بخاطر نفر سوم و روی خودم کار کردم و الان خیلی خوب شدم
    ما هردو کار کردیم.ماهم عکس اتلیه عقد نداشتیم و تمام هزینه ها پای خودمون بود.ما حتی عروسی هم نگرفتیم ولی تازگی یه مقدار پول جمع کردیم در حد عکس اتلیه و یه شام برای 100نفر
    میخوام بگم دقیقا درکت میکنم سختی کشیدن و زحمت کشیدن و تنها بودن چیه.منم خیییییییییلی سختی کشیدم و خیلی قانع بودم و خیلی کوتاه اومدم بخاطر عشقم
    و جالب تر اینکه منم چند وقت پیش یه بحران دقییییییقا مثل شما داشتم و کار خدا بود که همه چی ختم به خیر شد
    بیتا جان مطمعنم دلیل این جریانات اصلا شما نیستی.اصلا اعتماد به نفستو از دست نده و اینقدر خودتو محکوم نکن.این خیلی خوبه که به رفتارت فکر کنی و بدونی بهتره چه کاری رو انجام ندی ولی میخوام بگم مقصر شما نیستی
    کاری نکردی که مستحق اینهمه دلسردی و طلاق باشی
    بیتای عزیزم خونسرد باش و همه چیرو بسپار به خدا.اگه میتونی یه زیارت برو و خودتو به خدا بسپار و شک نکن اگر به صلاحت باشه کارتو خودش درست میکنه
    من و همسرمم خیلی زیاد عاشق هم بودیم و خیلی ها به ما حسادت میکردن
    عزیزم یه مدت به خودت فرصت بده کتاب بخون قدم بزن و با خانواده ت وقت بگذرون و برای خودت وقت بذار
    بذار همسرت جای خالیتو حس کنه بذار ببینه میتونه بدون شما زندگی کنه؟تحمل جدایی و طلاق رو داره؟
    آدما خیلی غیر قابل پیشبینی هستن و اصلا نمیشه روی کسی حساب کرد.من بخاطر رفتار همسرم واقعا توی شوک بودم و این رفتارش 20روز طول کشید و الان رابطه مون از همیشه بهتره و اخرش وقتی من واقعا ازش دلسرد شدم و داشتم به خودم میقبولوندم که دیگه نیست و دیگه هیچ امیدی نداشتم رفتم اما زاده صالح و خودمو سپردم به خدا.گفتم من برای این زندگی کم نجنگیدم ولی گاهی دیگه واقعا هیچ کاری از ادم ساخته نیست و رابطه دونفره ست.یه نفر نمیتونه تنهایی دست و پا بزنه و کاری ازش بر نمیاد.گفتم خدایا خودمو به تو میسپرم و هرچه باداباد.
    باورت نمیشه همسرم بهم پیام داد و گفت میخوام ببینمت و من که واقعا ازش دلسرد بودم گفتم نمیخوام و سیمکارتمو خاموش کردم و 3روز قید همه دنیا رو زدم و خیلی سرد رفتار میکردم.دست خودم نبود واقعا اینجوری شده بودم مثل یه مرده متحرک خیلی سخت بود.باورت نمیشه همسرم بهم التماس میکرد که برگرد و من مثل سنگ شده بودم و در اخر با کلی قول و وعده و قربون صدقه و خواهش و تمنا بخشیدمش.بهم گقت بهت قول میدم هیچوقت نذارم بری و تو هم قول بده دیگه هیچوقت منو تنها نذاری.مثل فیلمای هندی بود ولی واقعا اتفاق افتاد و من هنوزم توی شوکم که چرا رفتار همسرم تغییر کرد
    آدما واقعا گاهی عجیب میشن و هیچ دلیل منطقی برای رفتارشون پیدا نمیشه
    خودتو بسپار به خدا.من درکت میکنم.هیچکس توانا تر و دانا تر از خدا نیست
    مرسی از راهنمایی های همه ی دوستان
    من به حرفتون گوش دادم و تو این مدت کوچکترین تماسی با همسرم نگرفتم ودیگه هم کاری به کارش ندارم.
    الان حدودا 3 ماهو نیمه که رفتار همسرم تغییر کرده و شده یه تیکه سنگ سرد بی روح.اون اوایل هر دوتا خانواده خبر نداشتن و چیزی نگفته بودیم.بعد حدودا یکماه و نیم همسرم زنگ زد گفت بدون اطلاع خانواده ها بریم توافقی طلاق بگیریم و بعد از طلاق به خانواده ها بگیم.گفتم چرا نگیم؟گفت چون اگه خانواده ها بفهمن من رو از تصمیمم منصرف می کنن!خب من به هیچ وجه قبول نکردم همچین کاری کنم اونهم توافقی و بدون اطلاع خانوادم!گفتم اگه می خوای طلاق بگیری خودت برو به خانواده ها بگو.یه مدت که گذشت یعنی 3 هفته پیش تو تلگرام پیام داد که من به خانوادم گفتم.منم گفتم باشه منم میگم.البته یه چیزی رو اضافه کنم که من خیلی احساساتی عمل کردم اون اوایل و هر روز زنگ می زدم و پیام می دادم و کلی التماسش کردم حتی به پاش افتادم و همش گریه و زاری که از وقتی با این تالار آشنا شدم فهمیدم چه کار اشتباهی کردم و الان خیلی از دست خودم عصبانیم و حسرت می خورم که ای کاش زودتر با تالار همدردی اشنا شده بودم و اون کارا رو نمی کردم,خیلی ناراحتم.
    گفتم که پدر و مادرم حتی برای وساطت رفتن منزل ایشون ولی همسرم با عصبانیت حرف میزد و هیچ دلیل موجهی نگفت واسه کارش.تا قبل اون روز احترام متقابل زیادی بین خانواده من و همسرم وجود داشت ولی خانوادم با دیدن رفتار غیرمنطقی همسرم شدیدا دلخور هستن و یه جورایی انگار حرمت بینشون از بین رفته.
    من قبلا از همسرم خواستم یه فرصت چند ماهه به دوتامون بدیم و اون به هیچ وجه قبول نکرد و با اصرار من قرار شد چند روز فکر کنه .بعد چند روز زنگ زد گفت باید جدا بشیم و این زندگی واسه ی من تموم شده هست.اصرار منم فایده ای نداشت.بازم دوباره گفت توافقی که من قبول نکردم و گفتم من نمی تونم با دست خودم زندگیمون رو خراب کنم چون تو و زندگیمون رو دوست دارم,اگه تو طلاق می خوای خودت برو اقدام بکن و خیلی عصبانی شد و بحثمون شد دوباره و گفت من نمی خوامت و اخر گفت خودم میرم درخواست میدم.الان هم خانواده من به شدت ناراحتن و میگن همون بهتر که بره درخواست بده..ولی من واقعا زندگیمو دوست دارم و دلم می سوزه که انقدر الکی از هم بپاشه.
    یه چیز دیگه,همسرم می گفت برو محضر مهریه ات رو ببخش و نامه اش رو واسه من بفرست که خودم برم زود تمام کارای طلاق رو انجام بدم.منم گفتم حوصله این کارو ندارم و هر وقت دادخواست دادی میام مهریه رو می بخشم.مهریه واسم اهمیت نداره و فقط حفظ زندگیمون رو میخوام.اونم گفت اگه فکر میکنی که می تونی از مهریه به عنوان یه سلاح استفاده کنی که منو به زور مجبور کنی برگردم اشتباه کردی,من پول مهریه ندارم و نهایتش میرم زندان,واسم فرقی نداره!!!!منم گفتم تو خودت خوب می دونی من اهل مهریه گرفتن و زندان انداختن تو نیستم و اگه می خواستم مهریه بگیرم تا الان این کارو کرده بودم.چون من اصلامهریه نمیخوام,فقط میخوام زندگی که اون همه سال واسش سختی کشیدم درست بشه,من جوونیمو گذاشتم از 21 سالگیم تا الان که 29 سالمه!
    این اتفاقات مال قبل از اشنایی من با این تالاره.از وقتی با اینجا اشنا شدم خیلی تغییر کردم و صبر و تحملم بالاتر رفته خدا رو شکر.و تو این مدت هیچ تماسی با همسرم نگرفتم و هیچ خبری هم ازش ندارم.نمی دونم درخواست داده یا نه و نمی دونم چی تو سرش می گذره و همین منو خیلی کلافه کرده.اخه چی تو سرش میگذره الان.سکوتش خیلی آزاردهندست.اخه هدفش چیه از این کار؟!یعنی منو فراموش کرده؟دلتنگ نمیشه؟
    من دیگه هیچ امیدی ندارم,انگار من و اون عشق 7 ساله رو فراموش کرده
    گل گندم,عروس اسفند و تنهای عزیز,من حرفاتون رو قبول دارم و هیچ تماسی باهاش نگرفتم اصلا و نمی گیرم.ولی اون چطور می تونه ازم بی خبر باشه و دلش تنگ نشه یعنی انقدر واسش راحته؟؟ما کلی امید و ارزو داشتیم واسه زیر یه سقف رفتن,کلی برنامه ریخته بودیم با عشق.جهیزیم روبرومه,لباسامو تو چمدون گذاشته بودم.اخه چرا انقدر راحت این کارو می کنه؟عذاب وجدان نداره؟دلش تنگ نمیشه؟؟؟اخه چرا این کارو کرده؟؟؟یعنی واسش انقدر راحته؟ما واقعا عاشق بودیم و جونمون در میرفت واسه هم.حالا چی شده؟حقم نیست بخدا
    ویرایش توسط بیتا جون : یکشنبه 16 خرداد 95 در ساعت 13:51

  12. #40
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 04 تیر 97 [ 19:10]
    تاریخ عضویت
    1395-2-28
    نوشته ها
    22
    امتیاز
    1,730
    سطح
    24
    Points: 1,730, Level: 24
    Level completed: 30%, Points required for next Level: 70
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 4 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array
    عزیزم چرا فکر میکنی راحته؟!
    به نظر من شما متوجه تفاوت های رفتاری مردان و زنان نسبت به مشکلات نیستید.
    یه مرد مشکلات رو خودش تو خودش با سکوتش و خزیدن درون غار تنهاییش حل میکنه و سعی میکنه همه جوره تنهایی از پس مشکلاتش بر بیاد.
    حتی خیلی اقایون وقتی مشکلی دارن توی تخت خواب هم 95% به مشکلشون و شاید 5% به شما فکر میکنن.
    چون ذهنیت و نحوه حل مشکلاتشون با ما خانوما فرق داره.
    پیشنهاد میدم این مدت با دقت این کتاب ها رو بخونی.
    درسته روحیه ات اجازه نمیده ولی این یه نقطه ضعفه. شما باید بتونی به این حالتت غلبه کنی.
    اگه نتونی چطور انتظار داری همسرت بتونه تو مشکلات پا پس نکشه؟!
    کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی نوشته باربارا دي آنجلیس با ترجمه هادی ابراهیمی.
    کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی نوشته دکتر جان گری با ترجمه لوئیر عندلیب و اشرف عدیلی

    خیلی مهمه که نحوه نگرشت به یک مرد رو تغییر بدی.


 
صفحه 4 از 12 نخستنخست 123456789101112 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 31
    آخرين نوشته: یکشنبه 18 مهر 95, 22:29
  2. منو زن داداشام دوستیم دوست دوست
    توسط ارشیدا در انجمن اختلاف و دعوا با خانواده همسر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: شنبه 11 آذر 91, 11:00
  3. دوست داشتن دختری که با پسر دیگری است و می گوید مرا دوست دارد
    توسط mehdi1369 در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: شنبه 28 آبان 90, 11:29
  4. من دوست پسر دوست صمیمیم رو دوست دارم
    توسط MisS AviatoR در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: شنبه 28 اسفند 89, 12:00

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:03 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.