سلام دوستان
ببخشید که از دیروز نتونستم جواب بدم.
راستش من با نظرات خانم shad خیلی بیشتر موافقم. این به نکته خوبی اشاره کرده بودن. محبت زیادی باعث شده بود دیگه محبت کردن به چشم نیاد. این اولین بار بود که من 2 روز با اون حرف نزدم. جالبه دیشب که رفتم خونه، برای اولین بار اون اومد جلو. اصلا باورم نمیشد. فکر میکنم بیشترش تقصیر خودم بوده که همیشه برای اینکه دعوا زود تموم شه من پیشقدم میشدم و فرصت رو به اون نمیدادم و اون اینجوری عادت کرده بود. اا این که من نرفتم جلو این فرصت رو پیدا کرد که پیش قدم بشه و با آغوش باز از من استقبال کرد. همه حرفهاشو گوش کردم و کلی با هم صحبت کردیم. همه خصوصیات خوبی که در وجودش بود رو بش یادآور شدم و اونم خیلی صمیمانه برخورد کرد. طوری که من از این نوع برخورد شوکه شدم. خیلی با هم صحبت کردیم. اون هم نکاتی رو به من یادآور شد و خواسته هاش رو گفت. قرار شد تا رسیدن به نتیجه مطلوب اصلا با هم درگیر نشیم تا هردومون فرصت کافی داشته باشیم خودمون و رفتارهامون رو اصلاح کنیم.
اصلا دیشب برام یه شب استثنایی بود. باورتون نمیشه. داشتم بال درمیاوردم. بهش گفتم که خیلی خوشحالم کردی و ....
فکر میکنم اگه دیروز اینجا کلی با شما دوستان درد دل نمیکردم و اعصابم آروم نمیشد شب اصلا نمیتونستیم صحبت کنیم و احتمالا دوباره دعوا میکردیم. از این به بعد سعی می کنم دلتنگی هامو بیارم اینجا.
ایشالا روز شنبه نتایج این چند روز رو براتون میگم.
واقعا از همه دوستانی که برای من و همسرم و زندگیم وقت گذاشتن ممنونم. برای همهتون آرزوی بهترین هارو دارم. مخصوصا شما shad عزیز که دقیقا تونستی مشکل منو پیدا کنی. به قول مادر بزرگ ها : خیر ببینی ننه.






علاقه مندی ها (Bookmarks)