سلام دوستای عزیز من ایدیمو عوض کردم از شب تاریک شدم روز روشن .خوشبختانه همسرم درمانشو شروع کرده و داره ادامه میده و دو هفته ای میشه که اومدیم سر خونه زندگیمون البته فعلاعروسی نمیگیریم تا من و اون ببینیم واقعا میتونیم یه عمر در کنار هم باشیم یا نه یه مشکلی داشتم و اون اینه که خانوادم دارن از شهرستان میان و با اون اتفاقاتی که برام افتاده همسرم از دست پدرم دلخور میگه چرا اون شبی که ما با هم دعوا می کردیم پدرت بهم گفت تو زندگی دخترمو سیاه کردی و باید اون از من عذر خواهی کنه چه پرتوقع؟ اخه یکی نیست بهش بگه مامانتواومد وسایلتو جمع کرد برد یه تیکه طلایی هم که به من داده بود ورداشت بردو سکه هایی که پدرم بهمون دادو عطری که همسرم برام خریده بود همونجا گم شد و مادرش هزارتا دری وری به من و خانوادم گفت تنها چیزی که خانواده من بهش گفت این بود که روزگار دختر مونو سیاه کردی و جالب اینکه که قبلا میگفت توشهامت نداری اما اون اگر شهامت داشت اعتیادشو به خانوادش می گفت و اونها میفهمیدن که من بی تقصیر بودم و بجای اینکه اون از خونوادم دلجویی کنه انتظار داره پدر من اینکارو بکنه بهنظر شما من چه جوری میتونم راه درستو در پیش بگیرم من خانوادمو خیلی دوسشون دارم و میدونم خانوادم از خیلی چیزا بخاطر دوس داشتن من گذشتن و انتظار همسرم کاملا بیجا اما نمی دونم چه جوری بهش این نکته رو یاداور شم که جبهه نگیره







علاقه مندی ها (Bookmarks)