سلام روزن عزیز
دیدی خدا با صابرین . نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی نوشتت خوندم .عزیزم تو مزد اینهمه صبر و تلاش و مهربونیتو داری میگیری . به امید بیشتر از قبل محبت کن تا یه وقتی فکر نکنه با اومدن خانوادت اونو فراموش کردی .
تشکرشده 29 در 19 پست
سلام روزن عزیز
دیدی خدا با صابرین . نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی نوشتت خوندم .عزیزم تو مزد اینهمه صبر و تلاش و مهربونیتو داری میگیری . به امید بیشتر از قبل محبت کن تا یه وقتی فکر نکنه با اومدن خانوادت اونو فراموش کردی .
تشکرشده 281 در 126 پست
نوشته اصلی توسط مدیرهمدردی
روزن عزیزم سلام. وقتی پست هاتو می خوندم از صمیم قلب ارزو می کردم من و همسرم هم مثل شما بشویم. شرایط من کمی با تو فرق داره ولی ما هم توی مشکلات مالی شدید و فشار از طرف خانواده هاییم.
دوست گلم خیلی خدا رو شکر کن بابت داشتن همسرت و زندگی خوبت. برای شادی هم بسیار بسیار متاسفم. می فهمم چه حسی داری چون خودم هم دیوانه وار خواهرم رو دوست دارم و می پرستمش.
فقط می تونم بگم به خدا توکل کن و همه چیز رو به اوبسپار. و مطمئن باش تمام اتفاقات همه و همه حکمت خدا هست عزیزم.
در مورد خانوادت هم فعلا چیزی نگو. بذار امید خودش پیش قدم بشه ولی یادت باشه در هر شرایطی احترام هر دو خانواده رو حفظ کنید.![]()
تشکرشده 498 در 242 پست
روزن عزیز باور کن من تا حالا همچین چیزی ندیده و نشنیده بودم و دروغ چرا
به رابطه شما غبطه خوردم و در عین حال دیدم که خدا هیچ بنده ایش رو تنها نمیذاره همونطوری که تو رو تنها نذاشت
امیدوارم رابطه شما روز به روز بهتر شه عزیزم
و در کنارش سلامتی شاد عزیز
elina (چهارشنبه 07 اردیبهشت 90)
تشکرشده 673 در 178 پست
بچه ها ممنونم، امروز به مادرم زنگ زدم که بفهمم قضیه چی بوده، مامان گفت از شنیدن اون خبر هنوز داشته گریه می کرده که بابا اومده خونه، ازش پرسیده چی شده، مامان هم قضیه رو بهش گفته، گفت بابا یک ساعتی توی اتاق تنها بوده بعد اومده بیرون و گفته که بریم ملاقات، بعد که داشتن از ملاقات بر می گشتن، بابا به مامان گفته خیلی وقت بود میخواستم مهسا روببینم اما هیچ بهونه ای پیدا نمی کردم، هیچ چیزی نبود که بتونم به سمت مهسا برم، منتظر بودم که یه بهونه جور بشه!!!
چرا باید بیماری بهترین دوست من بهونه پدرم برای دیدن من بشه؟؟؟؟
روزن (چهارشنبه 07 اردیبهشت 90)
تشکرشده 502 در 230 پست
سلام . خيلي خوبه كه شرايط به سمت ديدار خونوادتون داره پيش مي ره. همون طور كه گفتم شما بايد بابت صبرتون احساس افتخار كنيد و نه دردمندي. روزهاي خوبي انتظارتون رو مي كشه. ايشالله شادي عزيز هم بر مي گردن هر چه زودتر.
(عذر مي خوام به تاپيك مربوط نيست ولي حال ايشون چطوره؟)
sorena_arman (چهارشنبه 07 اردیبهشت 90)
تشکرشده 45 در 28 پست
روزن خوبم بعد از گريه هايي كه براي شادي عزيز كردم امروز از اين كه نوشته بودي خانوادت رو ديدي خنده روي لبهام نشست.اميدوارم به زودي شاد عزيز هم برگرده.
موفق باشي.
taravat (چهارشنبه 07 اردیبهشت 90)
تشکرشده 27 در 23 پست
روزن جان
منم خیلی خوشحالم که خونواده ت رو دیدی. این اتفاق فرخنده ای است. مطمئنم شادی هم خیلی خوشحال است. و به زودی پیش مون برمیگرده ان شاءالله
تشکرشده 673 در 178 پست
از همه شما که در غمها و شادی های من سهیم هستین ممنونم
اما نمی دونم چطوری حسم رو بگم، اصلا احساس خوبی ندارم، نمیتونم گذشته ها رو فراموش کنم، احساس می کنم پدرم فقط به فکر خودشه، این که اومد دیدن من هم به خاطر دلتنگی خودش بود، من واقعا خوشحالم این اتفاق افتاد تا بتونم پدرم و همچنین امید رو بشناسم، درسته یه وقتایی از دست امید هم ناراحت شدم اما من هم خالی از اشتباه نبودم، من همیشه امید رو دوست داشتم و اون با تمام وجودش پاسخ علاقه من رو میداد اما پدرم چی؟ اون رو هم واقعا دوست داشتم اما اون چه جوابی بهم داد؟ من نمی تونم از کسی متوقع نباشم، من آدمی هستم که با هر کسی کنار نمیام، قبلا ها که ازدواج نکرده بودم خیلی بدتر بودم، از اونایی بودم که به هر کسی محل نمیذاشتم، دوستان دخترم یه اشخاص خاصی بودن، با هر کسی دوست نداشتم رابطه برقرار کنم و این جمله معروف (از دماغ فیل افتاده) رو زیاد شنیدم، اما بعد از اون تحقیرهایی که شدم، سختی هایی که کشیدم باعث شد که این اخلاقم متعادلتر بشه، اما هنوز هم هست، من توی زندگیم فقط با دو نفر واقعا راحت بودم یکی امید و یکی شادی، این دو تا باعث شدن که وجود بقیه رو ضروری ندونم، اخلاقم اینطوریه، برای همین الان احساس می کنم نمیتونم پدرم رو ببخشم، نمیتونم همه چی رو فراموش کنم، نمیتونم مثل فیلمهای هندی بپرم توی بغلش و گریه کنم، من حتی از مادرم هم فاصله گرفتم، نمیدونم باید چی کار کنم، چه تصمیمی بگیرم!
تشکرشده 673 در 178 پست
امروز مادرم زنگ زد که برای شام ما رو دعوت کنه، گفتم فردا قراره شادی رو ببرن باید اینجا باشم، مادرم گفت پس ما میایم اونجا، بعد از شام اومدن خونه ما، پدر شادی که فهمید اونا اومدن بردشون بالا، اینطوری بهتر شد چون اون جو سنگین از بین رفت، پدرم همش با پدر شادی صحبت می کرد، دلم برای مادرم میسوزه، داره تمام تلاشش رو می کنه که روابط رو خوب کنه، سعی می کردم بیشتر از قبل به امید توجه کنم، احساس کردم امید از این کارم خیلی خوشحال شد، نمیدونم این یخها کی ذوب میشه!
khaleghezey (چهارشنبه 14 خرداد 93)
تشکرشده 281 در 126 پست
عزیزم هر چی باشه پدر مادرت هستند. روزن جان به خدا می فهمم چی می گی خانمی وقتی می گی دلت شکسته ولی خیر و صلاحتو می خواستند. با نادانی خودشون فکر کردند اگه این طوری رفتار کنند بهتره.
عزیزم تو و همسرت هزاری هم که خوشبخت باشید ولی باز هم به محبت خانواده هاتون احتیاج دارین. کینه ها رو دور بریز و همه چی رو بسپار به خدا. با امید بیشتر صحبت کن که یک موقع حس نکنه یا وجود پدر مادرت ممکن آرامش زندگیتون بهم بخوره و یا چیزی تغییر می کنه.
خدا داره جواب صبرتون رو می ده عزیزم.![]()
نازنین غ (پنجشنبه 08 اردیبهشت 90)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)