به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 65
  1. #31
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 28 دی 89 [ 16:43]
    تاریخ عضویت
    1387-4-03
    نوشته ها
    286
    امتیاز
    5,593
    سطح
    48
    Points: 5,593, Level: 48
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 157
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    58

    تشکرشده 59 در 40 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بیا تو یک جمله اضافه کن !

    ميشه يه كم هم داستانمون خانمانه بشه ،البته اگر اشكالي نداره

  2. #32
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 28 دی 89 [ 16:43]
    تاریخ عضویت
    1387-4-03
    نوشته ها
    286
    امتیاز
    5,593
    سطح
    48
    Points: 5,593, Level: 48
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 157
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    58

    تشکرشده 59 در 40 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بیا تو یک جمله اضافه کن !

    سلام
    روزی روزگاری یه جایی زیر آسمون خدایه حاجی فیروزه بود که سرش تو کار خودش بود و زندگی خودشو میکرد تا اینکه توی همین تالاره گرفتن و نشوندنش روی یه چیز گنده و داغ، اون چیزه چی بود؟ صندلی داغ!حاجی فیروزه که خفتگیر شده بودزیركانه و شجاعانه در برابر این داغی مقاومت كرد تا اعضاء تالار همدردی هم عملا صبر كردن بر داغی را بیاموزند، ساير اعضا اين مقاومت حاجي فيروز رو تحسين كردن و اون قضيه به خير خوشي تموم شد چند وقت بعد که من فهمیدم "هر داغی صبر کردنی نیست چون آن وقت داغ دار می شوم" پس بهتره حالا که عید نزدیکه خونه دلمو از هر چیزی که منو داغ میکنه بتکونم که یک پیغام خصوصی رسید از دست محبوبی بدستم اون محبوب حسابي به من بد و بيراه كه گفته بود كه فلاني مگه تو آزار داري که نصفه شبی میای در خونمون زنگ میزنی در میری؟! اگه به بابام بگم كه بد بخت از فردا به جاي وب گردي بايد بري ولگردي پس تو رو خدا بيا و دست از این خل بازیات بردار و سوار اسب سفیدت شو وبیا در خونه ما واز من معذرت خواهی کن تا به بابام نگمت چیه اولش تو دلت قند آب شد فکر کردی میگم بیا تا بابام به غلامی قبولت کنه؟ نخیر مگر اینکه نشون بدی که مرد شدی و دهنت بوی اون پیازی که دیشب شام با آبگوشتت خوردیو نمیده میدونی که بابام از بوی سیر و پیاز متنفر و الا چیزتو پاره میکنه..اسمش چی بود...آها یقه ات رو. من رو میگی؟ کف کردم از این همه محبت محبوب نسبت به خودم و همونجا بود که بابام صدام زد که پسر آسمون جل داری با کی حرف میزنی الان میام حسابتو میرسم منو میگی بابا. مگه همش خودت به من نگفتی باید فکر زن و زندگی باشم اخه من چیکار کنم اون از محبوبم اینم از شما....مگه خودت عاشق مامان نشده بودی؟ ها؟ این فضولی ها به تو نیومده ,برو به درس و مشقت برس تا نیومدم ازپنجره بندازمت تو حیاط؛ای بابا تو که من رو درک نمیکنی! طرز فکر نسل ما با شما فرق داره ! چی ؟داری دیگه ..... داري ديگه اون روي منو بالا مي ياري ها اصلا همين الان برو بشين پشت كامپيوترت صحفه تالار همدردي رو وا كن يه نظر خواهي از بچه ها كن ببين چي ميگن ؟!! بابا تو هم حوصله داری ها..برم تالار که چی؟نمیگن اونی که خودش همه رو راهنمایی می کرد الان مثل "چی" مونده تو گل...تازه وقتی وارد تالار شدی باید هی روی تبلیغات کلیک کنی..هی می خوام بی خیال شمو بگم به من چه حالا کی می فهمه که تو کلیک کردی یا نه اما بازم وقتي به اعماق قلب و وجدان بيدار خودم رجوع مي كنم مي بينم كه وجود من سرشار از عشق و محبت بچه هاي تالاره با خودم فكر مي كنم اگه يه روزي اين تالار نباشه چي ميشه ؟!!!.. خدا نکنه زبونت رو گاز بگیر!!! تو که این همه دم از مثبت اندیشی میزنی این دیگه چه حرفیه؟! اما راستی چی میشه؟آها الان فهمیدم که چی میشه؛ خانه بدوش دنیای مجازی و احساس حقیقی میشم و دیگه كسي رو ندارم كه بدون نگراني براش درد دل كنم و ازش كمك بگيرم، تازه دوستانم بدون هیچ چشم داشتی این کار رو میکنند، پس تا جایی که بتونم روی تبلیغات کلیک میکنم همین موقع یک صدایی اومد صدای جرقه برق بود یکدفعه همه جا تاریک شد و یه صدای بلند تر اومد...گرومب ب ب ...و من از خواب پریدم .اون وقت بود که دو دستی زدم توی سرم و گفتم وای باز هم مدرسه ام دیر شد.اما يه ذره كه همچي خواب از سرم پريد ديدم بابا مدرسه كدومه كنكور چيه بايد پاشم نون و پنيري رديف كنم براي حضرت شوهر .با صورت نشسته و موهاي ژوليده به پهناي صورتم خنديدم شايد هم زهر خندي زدم بر اقبال درنورديده ام ،من خواب بودم و خود رو مردي مي ديدم گرفتار در روزمَرِگي ها و روزمَرگي ها كاش مي شد امروز فقط امروز شانه اي بر موهايم نمي زدم و رخت هاي چرك رو از گوشه هاي خانه جمع آوري نمي كردم اما

  3. #33
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 28 مرداد 88 [ 09:50]
    تاریخ عضویت
    1387-7-11
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,358
    سطح
    47
    Points: 5,358, Level: 47
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 192
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    213

    تشکرشده 216 در 84 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بیا تو یک جمله اضافه کن !

    وزی روزگاری یه جایی زیر آسمون خدایه حاجی فیروزه بود که سرش تو کار خودش بود و زندگی خودشو میکرد تا اینکه توی همین تالاره گرفتن و نشوندنش روی یه چیز گنده و داغ، اون چیزه چی بود؟ صندلی داغ!حاجی فیروزه که خفتگیر شده بودزیركانه و شجاعانه در برابر این داغی مقاومت كرد تا اعضاء تالار همدردی هم عملا صبر كردن بر داغی را بیاموزند، ساير اعضا اين مقاومت حاجي فيروز رو تحسين كردن و اون قضيه به خير خوشي تموم شد چند وقت بعد که من فهمیدم "هر داغی صبر کردنی نیست چون آن وقت داغ دار می شوم" پس بهتره حالا که عید نزدیکه خونه دلمو از هر چیزی که منو داغ میکنه بتکونم که یک پیغام خصوصی رسید از دست محبوبی بدستم اون محبوب حسابي به من بد و بيراه كه گفته بود كه فلاني مگه تو آزار داري که نصفه شبی میای در خونمون زنگ میزنی در میری؟! اگه به بابام بگم كه بد بخت از فردا به جاي وب گردي بايد بري ولگردي پس تو رو خدا بيا و دست از این خل بازیات بردار و سوار اسب سفیدت شو وبیا در خونه ما واز من معذرت خواهی کن تا به بابام نگمت چیه اولش تو دلت قند آب شد فکر کردی میگم بیا تا بابام به غلامی قبولت کنه؟ نخیر مگر اینکه نشون بدی که مرد شدی و دهنت بوی اون پیازی که دیشب شام با آبگوشتت خوردیو نمیده میدونی که بابام از بوی سیر و پیاز متنفر و الا چیزتو پاره میکنه..اسمش چی بود...آها یقه ات رو. من رو میگی؟ کف کردم از این همه محبت محبوب نسبت به خودم و همونجا بود که بابام صدام زد که پسر آسمون جل داری با کی حرف میزنی الان میام حسابتو میرسم منو میگی بابا. مگه همش خودت به من نگفتی باید فکر زن و زندگی باشم اخه من چیکار کنم اون از محبوبم اینم از شما....مگه خودت عاشق مامان نشده بودی؟ ها؟ این فضولی ها به تو نیومده ,برو به درس و مشقت برس تا نیومدم ازپنجره بندازمت تو حیاط؛ای بابا تو که من رو درک نمیکنی! طرز فکر نسل ما با شما فرق داره ! چی ؟داری دیگه ..... داري ديگه اون روي منو بالا مي ياري ها اصلا همين الان برو بشين پشت كامپيوترت صحفه تالار همدردي رو وا كن يه نظر خواهي از بچه ها كن ببين چي ميگن ؟!! بابا تو هم حوصله داری ها..برم تالار که چی؟نمیگن اونی که خودش همه رو راهنمایی می کرد الان مثل "چی" مونده تو گل...تازه وقتی وارد تالار شدی باید هی روی تبلیغات کلیک کنی..هی می خوام بی خیال شمو بگم به من چه حالا کی می فهمه که تو کلیک کردی یا نه اما بازم وقتي به اعماق قلب و وجدان بيدار خودم رجوع مي كنم مي بينم كه وجود من سرشار از عشق و محبت بچه هاي تالاره با خودم فكر مي كنم اگه يه روزي اين تالار نباشه چي ميشه ؟!!!.. خدا نکنه زبونت رو گاز بگیر!!! تو که این همه دم از مثبت اندیشی میزنی این دیگه چه حرفیه؟! اما راستی چی میشه؟آها الان فهمیدم که چی میشه؛ خانه بدوش دنیای مجازی و احساس حقیقی میشم و دیگه كسي رو ندارم كه بدون نگراني براش درد دل كنم و ازش كمك بگيرم، تازه دوستانم بدون هیچ چشم داشتی این کار رو میکنند، پس تا جایی که بتونم روی تبلیغات کلیک میکنم همین موقع یک صدایی اومد صدای جرقه برق بود یکدفعه همه جا تاریک شد و یه صدای بلند تر اومد...گرومب ب ب ...و من از خواب پریدم .اون وقت بود که دو دستی زدم توی سرم و گفتم وای باز هم مدرسه ام دیر شد.اما يه ذره كه همچي خواب از سرم پريد ديدم بابا مدرسه كدومه كنكور چيه بايد پاشم نون و پنيري رديف كنم براي حضرت شوهر .با صورت نشسته و موهاي ژوليده به پهناي صورتم خنديدم شايد هم زهر خندي زدم بر اقبال درنورديده ام ،من خواب بودم و خود رو مردي مي ديدم گرفتار در روزمَرِگي ها و روزمَرگي ها كاش مي شد امروز فقط امروز شانه اي بر موهايم نمي زدم و رخت هاي چرك رو از گوشه هاي خانه جمع آوري نمي كردم اما چه میشه کرد گاهی باید از خودگذشت، بعد از آن به همدردی سری میزنم پس...

  4. #34
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 اسفند 94 [ 11:19]
    تاریخ عضویت
    1387-7-01
    نوشته ها
    1,949
    امتیاز
    22,799
    سطح
    93
    Points: 22,799, Level: 93
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 551
    Overall activity: 6.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,205

    تشکرشده 4,460 در 1,179 پست

    Rep Power
    212
    Array

    RE: بیا تو یک جمله اضافه کن !

    وزی روزگاری یه جایی زیر آسمون خدایه حاجی فیروزه بود که سرش تو کار خودش بود و زندگی خودشو میکرد تا اینکه توی همین تالاره گرفتن و نشوندنش روی یه چیز گنده و داغ، اون چیزه چی بود؟ صندلی داغ!حاجی فیروزه که خفتگیر شده بودزیركانه و شجاعانه در برابر این داغی مقاومت كرد تا اعضاء تالار همدردی هم عملا صبر كردن بر داغی را بیاموزند، ساير اعضا اين مقاومت حاجي فيروز رو تحسين كردن و اون قضيه به خير خوشي تموم شد چند وقت بعد که من فهمیدم "هر داغی صبر کردنی نیست چون آن وقت داغ دار می شوم" پس بهتره حالا که عید نزدیکه خونه دلمو از هر چیزی که منو داغ میکنه بتکونم که یک پیغام خصوصی رسید از دست محبوبی بدستم اون محبوب حسابي به من بد و بيراه كه گفته بود كه فلاني مگه تو آزار داري که نصفه شبی میای در خونمون زنگ میزنی در میری؟! اگه به بابام بگم كه بد بخت از فردا به جاي وب گردي بايد بري ولگردي پس تو رو خدا بيا و دست از این خل بازیات بردار و سوار اسب سفیدت شو وبیا در خونه ما واز من معذرت خواهی کن تا به بابام نگمت چیه اولش تو دلت قند آب شد فکر کردی میگم بیا تا بابام به غلامی قبولت کنه؟ نخیر مگر اینکه نشون بدی که مرد شدی و دهنت بوی اون پیازی که دیشب شام با آبگوشتت خوردیو نمیده میدونی که بابام از بوی سیر و پیاز متنفر و الا چیزتو پاره میکنه..اسمش چی بود...آها یقه ات رو. من رو میگی؟ کف کردم از این همه محبت محبوب نسبت به خودم و همونجا بود که بابام صدام زد که پسر آسمون جل داری با کی حرف میزنی الان میام حسابتو میرسم منو میگی بابا. مگه همش خودت به من نگفتی باید فکر زن و زندگی باشم اخه من چیکار کنم اون از محبوبم اینم از شما....مگه خودت عاشق مامان نشده بودی؟ ها؟ این فضولی ها به تو نیومده ,برو به درس و مشقت برس تا نیومدم ازپنجره بندازمت تو حیاط؛ای بابا تو که من رو درک نمیکنی! طرز فکر نسل ما با شما فرق داره ! چی ؟داری دیگه ..... داري ديگه اون روي منو بالا مي ياري ها اصلا همين الان برو بشين پشت كامپيوترت صحفه تالار همدردي رو وا كن يه نظر خواهي از بچه ها كن ببين چي ميگن ؟!! بابا تو هم حوصله داری ها..برم تالار که چی؟نمیگن اونی که خودش همه رو راهنمایی می کرد الان مثل "چی" مونده تو گل...تازه وقتی وارد تالار شدی باید هی روی تبلیغات کلیک کنی..هی می خوام بی خیال شمو بگم به من چه حالا کی می فهمه که تو کلیک کردی یا نه اما بازم وقتي به اعماق قلب و وجدان بيدار خودم رجوع مي كنم مي بينم كه وجود من سرشار از عشق و محبت بچه هاي تالاره با خودم فكر مي كنم اگه يه روزي اين تالار نباشه چي ميشه ؟!!!.. خدا نکنه زبونت رو گاز بگیر!!! تو که این همه دم از مثبت اندیشی میزنی این دیگه چه حرفیه؟! اما راستی چی میشه؟آها الان فهمیدم که چی میشه؛ خانه بدوش دنیای مجازی و احساس حقیقی میشم و دیگه كسي رو ندارم كه بدون نگراني براش درد دل كنم و ازش كمك بگيرم، تازه دوستانم بدون هیچ چشم داشتی این کار رو میکنند، پس تا جایی که بتونم روی تبلیغات کلیک میکنم همین موقع یک صدایی اومد صدای جرقه برق بود یکدفعه همه جا تاریک شد و یه صدای بلند تر اومد...گرومب ب ب ...و من از خواب پریدم .اون وقت بود که دو دستی زدم توی سرم و گفتم وای باز هم مدرسه ام دیر شد.اما يه ذره كه همچي خواب از سرم پريد ديدم بابا مدرسه كدومه كنكور چيه بايد پاشم نون و پنيري رديف كنم براي حضرت شوهر .با صورت نشسته و موهاي ژوليده به پهناي صورتم خنديدم شايد هم زهر خندي زدم بر اقبال درنورديده ام ،من خواب بودم و خود رو مردي مي ديدم گرفتار در روزمَرِگي ها و روزمَرگي ها كاش مي شد امروز فقط امروز شانه اي بر موهايم نمي زدم و رخت هاي چرك رو از گوشه هاي خانه جمع آوري نمي كردم اما چه میشه کرد گاهی باید از خودگذشت، بعد از آن به همدردی سری میزنم پس..چی شد از جواب تاپیکی که ایجاد کرده بودم(من از دست این شوهرم چیکار کنم؟) چرا اعضا هیچ کدام جواب ندادن حتما اونا هم فهمیدن که من و همسرم.....

  5. #35
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 28 مرداد 88 [ 09:50]
    تاریخ عضویت
    1387-7-11
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,358
    سطح
    47
    Points: 5,358, Level: 47
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 192
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    213

    تشکرشده 216 در 84 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بیا تو یک جمله اضافه کن !

    روزی روزگاری یه جایی زیر آسمون خدایه حاجی فیروزه بود که سرش تو کار خودش بود و زندگی خودشو میکرد تا اینکه توی همین تالاره گرفتن و نشوندنش روی یه چیز گنده و داغ، اون چیزه چی بود؟ صندلی داغ!حاجی فیروزه که خفتگیر شده بودزیركانه و شجاعانه در برابر این داغی مقاومت كرد تا اعضاء تالار همدردی هم عملا صبر كردن بر داغی را بیاموزند، ساير اعضا اين مقاومت حاجي فيروز رو تحسين كردن و اون قضيه به خير خوشي تموم شد چند وقت بعد که من فهمیدم "هر داغی صبر کردنی نیست چون آن وقت داغ دار می شوم" پس بهتره حالا که عید نزدیکه خونه دلمو از هر چیزی که منو داغ میکنه بتکونم که یک پیغام خصوصی رسید از دست محبوبی بدستم اون محبوب حسابي به من بد و بيراه كه گفته بود كه فلاني مگه تو آزار داري که نصفه شبی میای در خونمون زنگ میزنی در میری؟! اگه به بابام بگم كه بد بخت از فردا به جاي وب گردي بايد بري ولگردي پس تو رو خدا بيا و دست از این خل بازیات بردار و سوار اسب سفیدت شو وبیا در خونه ما واز من معذرت خواهی کن تا به بابام نگمت چیه اولش تو دلت قند آب شد فکر کردی میگم بیا تا بابام به غلامی قبولت کنه؟ نخیر مگر اینکه نشون بدی که مرد شدی و دهنت بوی اون پیازی که دیشب شام با آبگوشتت خوردیو نمیده میدونی که بابام از بوی سیر و پیاز متنفر و الا چیزتو پاره میکنه..اسمش چی بود...آها یقه ات رو. من رو میگی؟ کف کردم از این همه محبت محبوب نسبت به خودم و همونجا بود که بابام صدام زد که پسر آسمون جل داری با کی حرف میزنی الان میام حسابتو میرسم منو میگی بابا. مگه همش خودت به من نگفتی باید فکر زن و زندگی باشم اخه من چیکار کنم اون از محبوبم اینم از شما....مگه خودت عاشق مامان نشده بودی؟ ها؟ این فضولی ها به تو نیومده ,برو به درس و مشقت برس تا نیومدم ازپنجره بندازمت تو حیاط؛ای بابا تو که من رو درک نمیکنی! طرز فکر نسل ما با شما فرق داره ! چی ؟داری دیگه ..... داري ديگه اون روي منو بالا مي ياري ها اصلا همين الان برو بشين پشت كامپيوترت صحفه تالار همدردي رو وا كن يه نظر خواهي از بچه ها كن ببين چي ميگن ؟!! بابا تو هم حوصله داری ها..برم تالار که چی؟نمیگن اونی که خودش همه رو راهنمایی می کرد الان مثل "چی" مونده تو گل...تازه وقتی وارد تالار شدی باید هی روی تبلیغات کلیک کنی..هی می خوام بی خیال شمو بگم به من چه حالا کی می فهمه که تو کلیک کردی یا نه اما بازم وقتي به اعماق قلب و وجدان بيدار خودم رجوع مي كنم مي بينم كه وجود من سرشار از عشق و محبت بچه هاي تالاره با خودم فكر مي كنم اگه يه روزي اين تالار نباشه چي ميشه ؟!!!.. خدا نکنه زبونت رو گاز بگیر!!! تو که این همه دم از مثبت اندیشی میزنی این دیگه چه حرفیه؟! اما راستی چی میشه؟آها الان فهمیدم که چی میشه؛ خانه بدوش دنیای مجازی و احساس حقیقی میشم و دیگه كسي رو ندارم كه بدون نگراني براش درد دل كنم و ازش كمك بگيرم، تازه دوستانم بدون هیچ چشم داشتی این کار رو میکنند، پس تا جایی که بتونم روی تبلیغات کلیک میکنم همین موقع یک صدایی اومد صدای جرقه برق بود یکدفعه همه جا تاریک شد و یه صدای بلند تر اومد...گرومب ب ب ...و من از خواب پریدم .اون وقت بود که دو دستی زدم توی سرم و گفتم وای باز هم مدرسه ام دیر شد.اما يه ذره كه همچي خواب از سرم پريد ديدم بابا مدرسه كدومه كنكور چيه بايد پاشم نون و پنيري رديف كنم براي حضرت شوهر .با صورت نشسته و موهاي ژوليده به پهناي صورتم خنديدم شايد هم زهر خندي زدم بر اقبال درنورديده ام ،من خواب بودم و خود رو مردي مي ديدم گرفتار در روزمَرِگي ها و روزمَرگي ها كاش مي شد امروز فقط امروز شانه اي بر موهايم نمي زدم و رخت هاي چرك رو از گوشه هاي خانه جمع آوري نمي كردم اما چه میشه کرد گاهی باید از خودگذشت، بعد از آن به همدردی سری میزنم پس..چی شد از جواب تاپیکی که ایجاد کرده بودم(من از دست این شوهرم چیکار کنم؟) چرا اعضا هیچ کدام جواب ندادن حتما اونا هم فهمیدن که من و همسرم نمیتونیم را حلی پیدا کنیم و شوهرم اصلاح نمیشه که نمیشه حالا ...

  6. #36
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 08 دی 91 [ 21:04]
    تاریخ عضویت
    1387-10-14
    نوشته ها
    768
    امتیاز
    18,761
    سطح
    86
    Points: 18,761, Level: 86
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 89
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    2,477

    تشکرشده 2,462 در 461 پست

    Rep Power
    94
    Array

    RE: بیا تو یک جمله اضافه کن !

    روزی روزگاری یه جایی زیر آسمون خدایه حاجی فیروزه بود که سرش تو کار خودش بود و زندگی خودشو میکرد تا اینکه توی همین تالاره گرفتن و نشوندنش روی یه چیز گنده و داغ، اون چیزه چی بود؟ صندلی داغ!حاجی فیروزه که خفتگیر شده بودزیركانه و شجاعانه در برابر این داغی مقاومت كرد تا اعضاء تالار همدردی هم عملا صبر كردن بر داغی را بیاموزند، ساير اعضا اين مقاومت حاجي فيروز رو تحسين كردن و اون قضيه به خير خوشي تموم شد چند وقت بعد که من فهمیدم "هر داغی صبر کردنی نیست چون آن وقت داغ دار می شوم" پس بهتره حالا که عید نزدیکه خونه دلمو از هر چیزی که منو داغ میکنه بتکونم که یک پیغام خصوصی رسید از دست محبوبی بدستم اون محبوب حسابي به من بد و بيراه كه گفته بود كه فلاني مگه تو آزار داري که نصفه شبی میای در خونمون زنگ میزنی در میری؟! اگه به بابام بگم كه بد بخت از فردا به جاي وب گردي بايد بري ولگردي پس تو رو خدا بيا و دست از این خل بازیات بردار و سوار اسب سفیدت شو وبیا در خونه ما واز من معذرت خواهی کن تا به بابام نگمت چیه اولش تو دلت قند آب شد فکر کردی میگم بیا تا بابام به غلامی قبولت کنه؟ نخیر مگر اینکه نشون بدی که مرد شدی و دهنت بوی اون پیازی که دیشب شام با آبگوشتت خوردیو نمیده میدونی که بابام از بوی سیر و پیاز متنفر و الا چیزتو پاره میکنه..اسمش چی بود...آها یقه ات رو. من رو میگی؟ کف کردم از این همه محبت محبوب نسبت به خودم و همونجا بود که بابام صدام زد که پسر آسمون جل داری با کی حرف میزنی الان میام حسابتو میرسم منو میگی بابا. مگه همش خودت به من نگفتی باید فکر زن و زندگی باشم اخه من چیکار کنم اون از محبوبم اینم از شما....مگه خودت عاشق مامان نشده بودی؟ ها؟ این فضولی ها به تو نیومده ,برو به درس و مشقت برس تا نیومدم ازپنجره بندازمت تو حیاط؛ای بابا تو که من رو درک نمیکنی! طرز فکر نسل ما با شما فرق داره ! چی ؟داری دیگه ..... داري ديگه اون روي منو بالا مي ياري ها اصلا همين الان برو بشين پشت كامپيوترت صحفه تالار همدردي رو وا كن يه نظر خواهي از بچه ها كن ببين چي ميگن ؟!! بابا تو هم حوصله داری ها..برم تالار که چی؟نمیگن اونی که خودش همه رو راهنمایی می کرد الان مثل "چی" مونده تو گل...تازه وقتی وارد تالار شدی باید هی روی تبلیغات کلیک کنی..هی می خوام بی خیال شمو بگم به من چه حالا کی می فهمه که تو کلیک کردی یا نه اما بازم وقتي به اعماق قلب و وجدان بيدار خودم رجوع مي كنم مي بينم كه وجود من سرشار از عشق و محبت بچه هاي تالاره با خودم فكر مي كنم اگه يه روزي اين تالار نباشه چي ميشه ؟!!!.. خدا نکنه زبونت رو گاز بگیر!!! تو که این همه دم از مثبت اندیشی میزنی این دیگه چه حرفیه؟! اما راستی چی میشه؟آها الان فهمیدم که چی میشه؛ خانه بدوش دنیای مجازی و احساس حقیقی میشم و دیگه كسي رو ندارم كه بدون نگراني براش درد دل كنم و ازش كمك بگيرم، تازه دوستانم بدون هیچ چشم داشتی این کار رو میکنند، پس تا جایی که بتونم روی تبلیغات کلیک میکنم همین موقع یک صدایی اومد صدای جرقه برق بود یکدفعه همه جا تاریک شد و یه صدای بلند تر اومد...گرومب ب ب ...و من از خواب پریدم .اون وقت بود که دو دستی زدم توی سرم و گفتم وای باز هم مدرسه ام دیر شد.اما يه ذره كه همچي خواب از سرم پريد ديدم بابا مدرسه كدومه كنكور چيه بايد پاشم نون و پنيري رديف كنم براي حضرت شوهر .با صورت نشسته و موهاي ژوليده به پهناي صورتم خنديدم شايد هم زهر خندي زدم بر اقبال درنورديده ام ،من خواب بودم و خود رو مردي مي ديدم گرفتار در روزمَرِگي ها و روزمَرگي ها كاش مي شد امروز فقط امروز شانه اي بر موهايم نمي زدم و رخت هاي چرك رو از گوشه هاي خانه جمع آوري نمي كردم اما چه میشه کرد گاهی باید از خودگذشت، بعد از آن به همدردی سری میزنم پس..چی شد از جواب تاپیکی که ایجاد کرده بودم(من از دست این شوهرم چیکار کنم؟) چرا اعضا هیچ کدام جواب ندادن حتما اونا هم فهمیدن که من و همسرم نمیتونیم را حلی پیدا کنیم و شوهرم اصلاح نمیشه که نمیشه حالا بايد يه فكر اساسي كرد تا اين مشكلاتي كه به نظر مياد خودم دارم بهشون دامن مي زنم حل بشه بهترين كار اينه كه .....

  7. #37
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 28 مرداد 88 [ 09:50]
    تاریخ عضویت
    1387-7-11
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,358
    سطح
    47
    Points: 5,358, Level: 47
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 192
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    213

    تشکرشده 216 در 84 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بیا تو یک جمله اضافه کن !

    روزی روزگاری یه جایی زیر آسمون خدایه حاجی فیروزه بود که سرش تو کار خودش بود و زندگی خودشو میکرد تا اینکه توی همین تالاره گرفتن و نشوندنش روی یه چیز گنده و داغ، اون چیزه چی بود؟ صندلی داغ!حاجی فیروزه که خفتگیر شده بودزیركانه و شجاعانه در برابر این داغی مقاومت كرد تا اعضاء تالار همدردی هم عملا صبر كردن بر داغی را بیاموزند، ساير اعضا اين مقاومت حاجي فيروز رو تحسين كردن و اون قضيه به خير خوشي تموم شد چند وقت بعد که من فهمیدم "هر داغی صبر کردنی نیست چون آن وقت داغ دار می شوم" پس بهتره حالا که عید نزدیکه خونه دلمو از هر چیزی که منو داغ میکنه بتکونم که یک پیغام خصوصی رسید از دست محبوبی بدستم اون محبوب حسابي به من بد و بيراه كه گفته بود كه فلاني مگه تو آزار داري که نصفه شبی میای در خونمون زنگ میزنی در میری؟! اگه به بابام بگم كه بد بخت از فردا به جاي وب گردي بايد بري ولگردي پس تو رو خدا بيا و دست از این خل بازیات بردار و سوار اسب سفیدت شو وبیا در خونه ما واز من معذرت خواهی کن تا به بابام نگمت چیه اولش تو دلت قند آب شد فکر کردی میگم بیا تا بابام به غلامی قبولت کنه؟ نخیر مگر اینکه نشون بدی که مرد شدی و دهنت بوی اون پیازی که دیشب شام با آبگوشتت خوردیو نمیده میدونی که بابام از بوی سیر و پیاز متنفر و الا چیزتو پاره میکنه..اسمش چی بود...آها یقه ات رو. من رو میگی؟ کف کردم از این همه محبت محبوب نسبت به خودم و همونجا بود که بابام صدام زد که پسر آسمون جل داری با کی حرف میزنی الان میام حسابتو میرسم منو میگی بابا. مگه همش خودت به من نگفتی باید فکر زن و زندگی باشم اخه من چیکار کنم اون از محبوبم اینم از شما....مگه خودت عاشق مامان نشده بودی؟ ها؟ این فضولی ها به تو نیومده ,برو به درس و مشقت برس تا نیومدم ازپنجره بندازمت تو حیاط؛ای بابا تو که من رو درک نمیکنی! طرز فکر نسل ما با شما فرق داره ! چی ؟داری دیگه ..... داري ديگه اون روي منو بالا مي ياري ها اصلا همين الان برو بشين پشت كامپيوترت صحفه تالار همدردي رو وا كن يه نظر خواهي از بچه ها كن ببين چي ميگن ؟!! بابا تو هم حوصله داری ها..برم تالار که چی؟نمیگن اونی که خودش همه رو راهنمایی می کرد الان مثل "چی" مونده تو گل...تازه وقتی وارد تالار شدی باید هی روی تبلیغات کلیک کنی..هی می خوام بی خیال شمو بگم به من چه حالا کی می فهمه که تو کلیک کردی یا نه اما بازم وقتي به اعماق قلب و وجدان بيدار خودم رجوع مي كنم مي بينم كه وجود من سرشار از عشق و محبت بچه هاي تالاره با خودم فكر مي كنم اگه يه روزي اين تالار نباشه چي ميشه ؟!!!.. خدا نکنه زبونت رو گاز بگیر!!! تو که این همه دم از مثبت اندیشی میزنی این دیگه چه حرفیه؟! اما راستی چی میشه؟آها الان فهمیدم که چی میشه؛ خانه بدوش دنیای مجازی و احساس حقیقی میشم و دیگه كسي رو ندارم كه بدون نگراني براش درد دل كنم و ازش كمك بگيرم، تازه دوستانم بدون هیچ چشم داشتی این کار رو میکنند، پس تا جایی که بتونم روی تبلیغات کلیک میکنم همین موقع یک صدایی اومد صدای جرقه برق بود یکدفعه همه جا تاریک شد و یه صدای بلند تر اومد...گرومب ب ب ...و من از خواب پریدم .اون وقت بود که دو دستی زدم توی سرم و گفتم وای باز هم مدرسه ام دیر شد.اما يه ذره كه همچي خواب از سرم پريد ديدم بابا مدرسه كدومه كنكور چيه بايد پاشم نون و پنيري رديف كنم براي حضرت شوهر .با صورت نشسته و موهاي ژوليده به پهناي صورتم خنديدم شايد هم زهر خندي زدم بر اقبال درنورديده ام ،من خواب بودم و خود رو مردي مي ديدم گرفتار در روزمَرِگي ها و روزمَرگي ها كاش مي شد امروز فقط امروز شانه اي بر موهايم نمي زدم و رخت هاي چرك رو از گوشه هاي خانه جمع آوري نمي كردم اما چه میشه کرد گاهی باید از خودگذشت، بعد از آن به همدردی سری میزنم پس..چی شد از جواب تاپیکی که ایجاد کرده بودم(من از دست این شوهرم چیکار کنم؟) چرا اعضا هیچ کدام جواب ندادن حتما اونا هم فهمیدن که من و همسرم نمیتونیم را حلی پیدا کنیم و شوهرم اصلاح نمیشه که نمیشه حالا بايد يه فكر اساسي كرد تا اين مشكلاتي كه به نظر مياد خودم دارم بهشون دامن مي زنم حل بشه بهترين كار اينه كه یه حالی از این شوهرم بگیرم که درس عبرتی بشه برای سایرین، چون همه فکر میکنند من به مشکلات دامن میزنم سپس یه تاپیک جدید دیدم با این عنوان...

  8. #38
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 اسفند 94 [ 11:19]
    تاریخ عضویت
    1387-7-01
    نوشته ها
    1,949
    امتیاز
    22,799
    سطح
    93
    Points: 22,799, Level: 93
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 551
    Overall activity: 6.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,205

    تشکرشده 4,460 در 1,179 پست

    Rep Power
    212
    Array

    RE: بیا تو یک جمله اضافه کن !

    روزی روزگاری یه جایی زیر آسمون خدایه حاجی فیروزه بود که سرش تو کار خودش بود و زندگی خودشو میکرد تا اینکه توی همین تالاره گرفتن و نشوندنش روی یه چیز گنده و داغ، اون چیزه چی بود؟ صندلی داغ!حاجی فیروزه که خفتگیر شده بودزیركانه و شجاعانه در برابر این داغی مقاومت كرد تا اعضاء تالار همدردی هم عملا صبر كردن بر داغی را بیاموزند، ساير اعضا اين مقاومت حاجي فيروز رو تحسين كردن و اون قضيه به خير خوشي تموم شد چند وقت بعد که من فهمیدم "هر داغی صبر کردنی نیست چون آن وقت داغ دار می شوم" پس بهتره حالا که عید نزدیکه خونه دلمو از هر چیزی که منو داغ میکنه بتکونم که یک پیغام خصوصی رسید از دست محبوبی بدستم اون محبوب حسابي به من بد و بيراه كه گفته بود كه فلاني مگه تو آزار داري که نصفه شبی میای در خونمون زنگ میزنی در میری؟! اگه به بابام بگم كه بد بخت از فردا به جاي وب گردي بايد بري ولگردي پس تو رو خدا بيا و دست از این خل بازیات بردار و سوار اسب سفیدت شو وبیا در خونه ما واز من معذرت خواهی کن تا به بابام نگمت چیه اولش تو دلت قند آب شد فکر کردی میگم بیا تا بابام به غلامی قبولت کنه؟ نخیر مگر اینکه نشون بدی که مرد شدی و دهنت بوی اون پیازی که دیشب شام با آبگوشتت خوردیو نمیده میدونی که بابام از بوی سیر و پیاز متنفر و الا چیزتو پاره میکنه..اسمش چی بود...آها یقه ات رو. من رو میگی؟ کف کردم از این همه محبت محبوب نسبت به خودم و همونجا بود که بابام صدام زد که پسر آسمون جل داری با کی حرف میزنی الان میام حسابتو میرسم منو میگی بابا. مگه همش خودت به من نگفتی باید فکر زن و زندگی باشم اخه من چیکار کنم اون از محبوبم اینم از شما....مگه خودت عاشق مامان نشده بودی؟ ها؟ این فضولی ها به تو نیومده ,برو به درس و مشقت برس تا نیومدم ازپنجره بندازمت تو حیاط؛ای بابا تو که من رو درک نمیکنی! طرز فکر نسل ما با شما فرق داره ! چی ؟داری دیگه ..... داري ديگه اون روي منو بالا مي ياري ها اصلا همين الان برو بشين پشت كامپيوترت صحفه تالار همدردي رو وا كن يه نظر خواهي از بچه ها كن ببين چي ميگن ؟!! بابا تو هم حوصله داری ها..برم تالار که چی؟نمیگن اونی که خودش همه رو راهنمایی می کرد الان مثل "چی" مونده تو گل...تازه وقتی وارد تالار شدی باید هی روی تبلیغات کلیک کنی..هی می خوام بی خیال شمو بگم به من چه حالا کی می فهمه که تو کلیک کردی یا نه اما بازم وقتي به اعماق قلب و وجدان بيدار خودم رجوع مي كنم مي بينم كه وجود من سرشار از عشق و محبت بچه هاي تالاره با خودم فكر مي كنم اگه يه روزي اين تالار نباشه چي ميشه ؟!!!.. خدا نکنه زبونت رو گاز بگیر!!! تو که این همه دم از مثبت اندیشی میزنی این دیگه چه حرفیه؟! اما راستی چی میشه؟آها الان فهمیدم که چی میشه؛ خانه بدوش دنیای مجازی و احساس حقیقی میشم و دیگه كسي رو ندارم كه بدون نگراني براش درد دل كنم و ازش كمك بگيرم، تازه دوستانم بدون هیچ چشم داشتی این کار رو میکنند، پس تا جایی که بتونم روی تبلیغات کلیک میکنم همین موقع یک صدایی اومد صدای جرقه برق بود یکدفعه همه جا تاریک شد و یه صدای بلند تر اومد...گرومب ب ب ...و من از خواب پریدم .اون وقت بود که دو دستی زدم توی سرم و گفتم وای باز هم مدرسه ام دیر شد.اما يه ذره كه همچي خواب از سرم پريد ديدم بابا مدرسه كدومه كنكور چيه بايد پاشم نون و پنيري رديف كنم براي حضرت شوهر .با صورت نشسته و موهاي ژوليده به پهناي صورتم خنديدم شايد هم زهر خندي زدم بر اقبال درنورديده ام ،من خواب بودم و خود رو مردي مي ديدم گرفتار در روزمَرِگي ها و روزمَرگي ها كاش مي شد امروز فقط امروز شانه اي بر موهايم نمي زدم و رخت هاي چرك رو از گوشه هاي خانه جمع آوري نمي كردم اما چه میشه کرد گاهی باید از خودگذشت، بعد از آن به همدردی سری میزنم پس..چی شد از جواب تاپیکی که ایجاد کرده بودم(من از دست این شوهرم چیکار کنم؟) چرا اعضا هیچ کدام جواب ندادن حتما اونا هم فهمیدن که من و همسرم نمیتونیم را حلی پیدا کنیم و شوهرم اصلاح نمیشه که نمیشه حالا بايد يه فكر اساسي كرد تا اين مشكلاتي كه به نظر مياد خودم دارم بهشون دامن مي زنم حل بشه بهترين كار اينه كه یه حالی از این شوهرم بگیرم که درس عبرتی بشه برای سایرین، چون همه فکر میکنند من به مشکلات دامن میزنم سپس یه تاپیک جدید دیدم با این عنوان..."من مشکلی ندارم اون بیماره" عجب موضوعی شد میدونم حتما الان آقایان محترم تالار علیه من شورش می کنند اما چیکار میشه کرد حقیقت همیشه تلخه اونم از نوع...

  9. #39
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 28 مرداد 88 [ 09:50]
    تاریخ عضویت
    1387-7-11
    نوشته ها
    461
    امتیاز
    5,358
    سطح
    47
    Points: 5,358, Level: 47
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 192
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    213

    تشکرشده 216 در 84 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بیا تو یک جمله اضافه کن !

    نقل قول نوشته اصلی توسط نقاب
    عجب موضوعی شد میدونم حتما الان آقایان محترم تالار علیه من شورش می کنند اما چیکار میشه کرد حقیقت همیشه تلخه اونم از نوع...
    نقاب عزیز این هم جزو داستانه یا نه؟؟؟

  10. #40
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 اسفند 94 [ 11:19]
    تاریخ عضویت
    1387-7-01
    نوشته ها
    1,949
    امتیاز
    22,799
    سطح
    93
    Points: 22,799, Level: 93
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 551
    Overall activity: 6.0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,205

    تشکرشده 4,460 در 1,179 پست

    Rep Power
    212
    Array

    RE: بیا تو یک جمله اضافه کن !

    --------------------------------------------------------------------------------
    روزی روزگاری یه جایی زیر آسمون خدایه حاجی فیروزه بود که سرش تو کار خودش بود و زندگی خودشو میکرد تا اینکه توی همین تالاره گرفتن و نشوندنش روی یه چیز گنده و داغ، اون چیزه چی بود؟ صندلی داغ!حاجی فیروزه که خفتگیر شده بودزیركانه و شجاعانه در برابر این داغی مقاومت كرد تا اعضاء تالار همدردی هم عملا صبر كردن بر داغی را بیاموزند، ساير اعضا اين مقاومت حاجي فيروز رو تحسين كردن و اون قضيه به خير خوشي تموم شد چند وقت بعد که من فهمیدم "هر داغی صبر کردنی نیست چون آن وقت داغ دار می شوم" پس بهتره حالا که عید نزدیکه خونه دلمو از هر چیزی که منو داغ میکنه بتکونم که یک پیغام خصوصی رسید از دست محبوبی بدستم اون محبوب حسابي به من بد و بيراه كه گفته بود كه فلاني مگه تو آزار داري که نصفه شبی میای در خونمون زنگ میزنی در میری؟! اگه به بابام بگم كه بد بخت از فردا به جاي وب گردي بايد بري ولگردي پس تو رو خدا بيا و دست از این خل بازیات بردار و سوار اسب سفیدت شو وبیا در خونه ما واز من معذرت خواهی کن تا به بابام نگمت چیه اولش تو دلت قند آب شد فکر کردی میگم بیا تا بابام به غلامی قبولت کنه؟ نخیر مگر اینکه نشون بدی که مرد شدی و دهنت بوی اون پیازی که دیشب شام با آبگوشتت خوردیو نمیده میدونی که بابام از بوی سیر و پیاز متنفر و الا چیزتو پاره میکنه..اسمش چی بود...آها یقه ات رو. من رو میگی؟ کف کردم از این همه محبت محبوب نسبت به خودم و همونجا بود که بابام صدام زد که پسر آسمون جل داری با کی حرف میزنی الان میام حسابتو میرسم منو میگی بابا. مگه همش خودت به من نگفتی باید فکر زن و زندگی باشم اخه من چیکار کنم اون از محبوبم اینم از شما....مگه خودت عاشق مامان نشده بودی؟ ها؟ این فضولی ها به تو نیومده ,برو به درس و مشقت برس تا نیومدم ازپنجره بندازمت تو حیاط؛ای بابا تو که من رو درک نمیکنی! طرز فکر نسل ما با شما فرق داره ! چی ؟داری دیگه ..... داري ديگه اون روي منو بالا مي ياري ها اصلا همين الان برو بشين پشت كامپيوترت صحفه تالار همدردي رو وا كن يه نظر خواهي از بچه ها كن ببين چي ميگن ؟!! بابا تو هم حوصله داری ها..برم تالار که چی؟نمیگن اونی که خودش همه رو راهنمایی می کرد الان مثل "چی" مونده تو گل...تازه وقتی وارد تالار شدی باید هی روی تبلیغات کلیک کنی..هی می خوام بی خیال شمو بگم به من چه حالا کی می فهمه که تو کلیک کردی یا نه اما بازم وقتي به اعماق قلب و وجدان بيدار خودم رجوع مي كنم مي بينم كه وجود من سرشار از عشق و محبت بچه هاي تالاره با خودم فكر مي كنم اگه يه روزي اين تالار نباشه چي ميشه ؟!!!.. خدا نکنه زبونت رو گاز بگیر!!! تو که این همه دم از مثبت اندیشی میزنی این دیگه چه حرفیه؟! اما راستی چی میشه؟آها الان فهمیدم که چی میشه؛ خانه بدوش دنیای مجازی و احساس حقیقی میشم و دیگه كسي رو ندارم كه بدون نگراني براش درد دل كنم و ازش كمك بگيرم، تازه دوستانم بدون هیچ چشم داشتی این کار رو میکنند، پس تا جایی که بتونم روی تبلیغات کلیک میکنم همین موقع یک صدایی اومد صدای جرقه برق بود یکدفعه همه جا تاریک شد و یه صدای بلند تر اومد...گرومب ب ب ...و من از خواب پریدم .اون وقت بود که دو دستی زدم توی سرم و گفتم وای باز هم مدرسه ام دیر شد.اما يه ذره كه همچي خواب از سرم پريد ديدم بابا مدرسه كدومه كنكور چيه بايد پاشم نون و پنيري رديف كنم براي حضرت شوهر .با صورت نشسته و موهاي ژوليده به پهناي صورتم خنديدم شايد هم زهر خندي زدم بر اقبال درنورديده ام ،من خواب بودم و خود رو مردي مي ديدم گرفتار در روزمَرِگي ها و روزمَرگي ها كاش مي شد امروز فقط امروز شانه اي بر موهايم نمي زدم و رخت هاي چرك رو از گوشه هاي خانه جمع آوري نمي كردم اما چه میشه کرد گاهی باید از خودگذشت، بعد از آن به همدردی سری میزنم پس..چی شد از جواب تاپیکی که ایجاد کرده بودم(من از دست این شوهرم چیکار کنم؟) چرا اعضا هیچ کدام جواب ندادن حتما اونا هم فهمیدن که من و همسرم نمیتونیم را حلی پیدا کنیم و شوهرم اصلاح نمیشه که نمیشه حالا بايد يه فكر اساسي كرد تا اين مشكلاتي كه به نظر مياد خودم دارم بهشون دامن مي زنم حل بشه بهترين كار اينه كه یه حالی از این شوهرم بگیرم که درس عبرتی بشه برای سایرین، چون همه فکر میکنند من به مشکلات دامن میزنم سپس یه تاپیک جدید دیدم با این عنوان..."من مشکلی ندارم اون بیماره" عجب موضوعی شد میدونم حتما الان آقایان محترم تالار علیه من شورش می کنند اما چیکار میشه کرد حقیقت همیشه تلخه اونم از نوع خاصش مثل همین مشکل من که فکر میکنند ایراد از منه! در اون تاپیک به همه ثابت شد مقصر من نیستم و..گناهی هم ندارم. اصلا میدونی چیه حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم شما راست می گید مقصر منم چرا؟ چون یه ساعت الاف شماها شدم که جواب تاپیکمو بدید وقتی هم جواب دادید منو مقصر دونستید اصلا این چه تالاریه اینجا مدیر مسئول نداره. اگه دستم بهش نرسه اخه..


 
صفحه 4 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تو ارتباط با دخترها تو اجتماع مشکلی ندارم، اما وقتی دختری رو دوست دارم برعکسه
    توسط amir800 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 05 آبان 95, 22:01
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 19 مهر 94, 23:08
  3. من خیلی نقص دارم هم تو رفتارم هم تو ظاهرم نمیتونم خودمو دوست داشته باشم
    توسط پونیو در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 43
    آخرين نوشته: پنجشنبه 30 مرداد 93, 00:20
  4. تو انتخاب کمکم کنید تو تصمیم درست مرددم روحیم داغونه
    توسط mona_joon در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: چهارشنبه 15 دی 89, 14:23
  5. لطف آن چه تو اندیشی، حکم آن چه تو فرمایی
    توسط مدیرهمدردی در انجمن موسیقی و آرامش، دانلود موسیقی و...
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 02 فروردین 87, 04:37

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:48 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.