دیگر برای دیدن او نیست این که من
این راه صعب را همه شب تا به صبح دم
بر جان خویشتن
هموار می کنم
او مرده است در من ودیگر وجود او
از یاد رفته است
دیگر تمامی آن
شبها و روزها
برباد رفته است.
اینک من با عصای پیری خود در دست
این راه صعب را
بر جان خویشتن
هموار می کنم
اما برای دیدن او هرگز!
من از مزار عهد جوانی خویشتن
دیدار می کنم...





پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)