به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 73
  1. #41
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 10 تیر 91 [ 13:06]
    تاریخ عضویت
    1388-12-05
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    2,973
    سطح
    33
    Points: 2,973, Level: 33
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    176

    تشکرشده 167 در 63 پست

    Rep Power
    0
    Array

    خیلی تنها

    دوستان سلام
    توی این چند وقته و مخصوصا دیروز و امروز اتفاقات خیلی مهمی افتاده و ما با هم صحبت کردیم ، به کمک نیاز دارم ، نمیدونم تصمیمات درستی گرفتم؟ معنی بعضی حرفها و کارها رو نمیدونم ؟ و . . .

    می خواستم قبل از شرح ماجرا بدونم که این تاپیک هنوز خواننده داره یا نه؟ هنوز کسی کمکم میکنه؟ الآن نمیتونم همه چی رو توضیح بدم

  2. #42
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 10 تیر 91 [ 13:06]
    تاریخ عضویت
    1388-12-05
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    2,973
    سطح
    33
    Points: 2,973, Level: 33
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    176

    تشکرشده 167 در 63 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: دوستان ؛ چشم انتظار کمکتون هستم

    سلام
    امیدوارم حالتون برعکس من خوب باشه ؛ این چند وقته خیلی بهم سخت گذشته ، مشکلهای همیشگی و امتحان های سخت که چیز خاصی برای نگرانی نیستند و تقریباً بهشون عادت کردم ، چیزی که این بار اضافه شده بود یه سری وقایع واقعاً خاله زنکی بین بچه های کلاس بود که فقط این وسط من ضرر کردم . . .
    مهسا خانم از شما بابت پست دلگرم کننده تون خیلی خیلی ممنونم ، میدونم کلاً اوضاع تالار بهم ریخته س یا شایدم بچه های تالار وقتی میبینن که تاپیک یه خورده کِش دار شده رغبتی به کمک ندارند ، اما مشکل ، فقط شانس منه نه از تالار! چرا که الآن من بیشتر از همیشه به کمک نیاز دارم ، مغزم و منطقم کار نمیکنه دیوانه وار رفتار میکنم ، نمیخوام و دوست ندارم اینطور باشه ولی خب فکرم به جایی نمیرسه واسه همین بیشتر از همیشه به کمک نیاز دارم . . .

    اگه رمزآلود یا مبهم توضیح میدم معذرت میخوام چون نمیخوام جزئیاتی که باعث میشه شناخته بشم ، گفته بشه و شناخته بشم


    چند وقت پیش یه کار دسته جمعی توی کلاس ما بین بچه ها شکل گرفت که تقریباً مسئولش من بودم از همان ابتدای کار چندنفر از دخترهای کلاس شروع کردند به موش دووندن توی کار ، و این کار رو هم روز به روز بیشتر میکردن ، ضمناً توی کلاس ما رابطه ی پسرها و دخترها چندان خوب نیس (یعنی سلام رو هم یه روز در میون بهم میدن!) ، داشتم میگفتم ، به همین دلیل و دلایل دیگه این افراد برای من به دشمن خونی تبدیل شده بودن و من هم از همه جا بی خبر! بهتر بگم خبر داشتم ، اما فکر نمیکردم اینقدر من (که آدم فوق العاده آرومی هستم) خاری باشم توی چشم اونها! (شاید پیش خودتون فکر بکنین که این یه طرفه به قاضی رفتنه و... اما نه ، باور کنین من کاری با اونها نداشتم و نمیدونم چرا با من مشکل دارند)
    خلاصه ؛ همین چند روز پیش سر یکی از کلاس ها همون خانمهای دشمن همکلاسی در کمال ناباوریِ ما شروع کردند به توهین غیرمستقیم با گوشه و کنایه به من و بعضی از پسرهای کلاس! که بعد از مدتی یکی از پسرها جوابشون رو داد و توی وبلاگ کلاس هم بهشون جواب دادن ، و بالاخره همین موضوع براشون شد مث پیرهن عثمان!!!
    فرداش با حرکاتی شرم آور مدام گوشه و کنایه میومدن و خیلی حرکات دیگه که برام بی معنی بودن ! و. . . و نهایتاً گفتن اسم ما و چندتا از خانمها باید از توی کار گروهی خارج بشه ؛ و وقتی لیستشون رو به من دادند من یه لحظه خشکم زد ؛ اسم خانم مورد نظر من هم توی لیست بود!!!!!! و وقتی خوب فکر کردم و دقت کردم ، یه جورایی حس کردم همون خانم هم اخلاقشون با من تغییر کرده!!!

  3. #43
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 10 تیر 91 [ 13:06]
    تاریخ عضویت
    1388-12-05
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    2,973
    سطح
    33
    Points: 2,973, Level: 33
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    176

    تشکرشده 167 در 63 پست

    Rep Power
    0
    Array

    Question | خیلی تنها

    چند روز گذشت و من فقط به این فکر میکردم که چرا اسم ایشون هم توی لیسته؟؟؟؟؟؟!!!!!
    یه روز که همین سه شنبه ی گذشته بود رفتم و باهاش صحبت کردم خیلی صحبت کردیم و از همه چی گفتیم و من فهمیدم : بـــــــــــــــــــلـه!!!! خانمهای محترم ِ دشمن زحمت کشیدن و نزدیک چندماهیه که به بدگویی و در آوردن انواع و اقسام حرفها برای من و خیلی از بچه ها (بیشتر من!) مشغول بوده اند!!!!!
    چیزهایی که شما هم باورتون نمیشه من هم باورم نمیشد که این افراد این قدر ماهرانه روز رو سیاه و شب رو سفید جلوه بدن!!!!!!
    اوایل گیر داده بودن به سرسنگینی ِ من و دوستم! که فلانی و فلانی چقدر مغرورن و ... و... و...
    بعد اخیراً اینطور جلوه داده بودن، کسی که توی وبلاگ جواب اهانت دخترها رو داده من بودم و... و... (با دلایلی خاله زنکی که مثلاً توی اون مطلب از تکیه کلامهای همیشگی من استفاده شده!)
    خیلی کارهای ناگفتنی و ناشایست دیگه که همه رو با استدلال و سفسطه چینی های ماهرانه به من چسبونده بودن و....
    اون روز من فقط تونستم در این مورد حرف بزنم و فقط بگم: نه!اینطور نبوده و نیست ، نه اینطوری نبوده ، اشتباه شده و . . .
    فکر میکنم من خوب صحبت کردم و استدلال و دلایل من چون مبتنی بر حقیقت ماجرا بود تونست ایشون رو از اشتباه دربیاره ، من آدم محکمی ام اما بس که هِی اون گفت و من گفتم : نه حقیقت این نیست! داشت گریه ام میگرفت ، دشمنی تا کجا؟ چقدر؟ نمیدونین چه دلایل عجیب و غریبی تحویل این بنده خدا داده بودند!!! با خودم گفتم اگه میخواد با چندتا بدگویی و حرفهای الکی فریب بخوره همون بهتر که فریب بخوره اما انصافاً ایشون زود قضاوت نکرده بودن و میخواستن حقیقت رو از زبون من بشنون ، دلایلی از لحظه لحظه ها با هم جور کرده بودند که من هم بودم به خودم شک میکردم!
    خلاصه بعد از این صحبت ها ، در مورد خودمون(!) صحبت کردیم (واقعاً گفتن ِ "خودمون" جالبه! آخه تا اون موقع فقط از من و بدی هام صحبت کرده بودیم) بهش گفتم که تعلیق موضوع برای من سخته و اون روز که تصمیم به تعلیق گرفتیم علی رغم اینکه فکر میکردم داریم عقلانی تصمیم میگیریم احساسی تصمیم گرفتیم چطور ممکنه که بشه این موضوع رو تعلیق کرد؟ یا اصلاً تعلیق کار درستی نیست بعد کلی صحبت کردن من به همون نتیجه ی صحبت قبلی ام رسیدم : "ایشون به من اعتماد کافی نداره" (بهش گفتم هرطور که راحت تره با هم صحبت کنیم ، اگه از صحبت تو محیط دانشگاه ناراحت میشه ، به همدیگه sms بزنیم ؛ گفت که چطور میتونه اعتماد کنه که من smsهارو به کسی نشون ندم!!!!!!!!!!!!!!!! اینجا بود که داشتم دیوونه میشدم ، اون در مورد من چی فکر میکنه؟ از من چی بهش گفتن؟ چندتا از بدگویی ها رو به من گفته؟ چندتاشو تونستم جواب بدم و متقاعدش کنم؟ چندتاشو توی دلش نگه داشته و من نمیدونم؟ خدایا ! و.... ) بعد از اینکه متقاعدش کردم که باید یه سری اطلاعات از همدیگه داشته باشیم بالاخره قبول کرد توی محیط دانشکده تحت شرایط خاصی با هم صحبت کنیم

    فرداش اومد و گفت کلی فکر کرده و با این کار مخالفه و تنها راه رو تعلیق تا فارغ التحصیلی میدونه چون نمیخواد فکرش رو مشغول اینجور چیزها بکنه ، گفتم تو میخوای به موضوع فکر نکنی اما من نمیتونم فکر نکنم چرا به من مبهم و حدوسط جواب میدی گفت اگه جواب منفی خیالم رو راحت میکنه جوابش منفیه! و یه سری حرفهای دیگه مثل همین که برام معنی ای ندارن و بعدش رفت من که نمیدونم منظورش چیه شاید شما بدونین؟

    نمیدونم چی شده؟ چی میخواد بشه؟ آینده چی میشه؟ خسته شدم ، از همه چی ، از این موضوع ، از یادآوری حرفاش ، از نفهمیدن حرفاش ؛ اذیت میشم از یادآوری و نوشتن این همه دشمنی که به هیچ چیز و هیچ کس هم رحم نکرده ؛ میدونم براتون مشکل من اهمیتی نداره ، تاپیکم رو نمیخونین ، اگر هم میخونین کمکی نمیکنین ، نهایتش یا متأثر میشین یا بهم میخندین ، اشکال نداره آخه خودم هم دیگه برای هیچ چی اهمیتی قائل نمیشم ، مهم اینه که من دردودل میکنم و خیلی ها سرگرم میشن ؛ میخواستم مثل همیشه آخر پستم بنویسم که "منتظرم" اما نمینویسم چون دروغه و من دیگه منتظر نیستم ، منتظر هیچی

  4. کاربر روبرو از پست مفید خیلی تنها تشکرکرده است .

    خیلی تنها (شنبه 11 اردیبهشت 89)

  5. #44
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 10 آبان 00 [ 00:10]
    تاریخ عضویت
    1388-2-15
    نوشته ها
    532
    امتیاز
    15,820
    سطح
    80
    Points: 15,820, Level: 80
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience PointsSocial
    تشکرها
    2,510

    تشکرشده 2,961 در 521 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    80
    Array

    RE: | خیلی تنها

    نقل قول نوشته اصلی توسط خیلی تنها
    چند روز گذشت و من فقط به این فکر میکردم که چرا اسم ایشون هم توی لیسته؟؟؟؟؟؟!!!!!
    یه روز که همین سه شنبه ی گذشته بود رفتم و باهاش صحبت کردم خیلی صحبت کردیم و از همه چی گفتیم و من فهمیدم : بـــــــــــــــــــلـه!!!! خانمهای محترم ِ دشمن زحمت کشیدن و نزدیک چندماهیه که به بدگویی و در آوردن انواع و اقسام حرفها برای من و خیلی از بچه ها (بیشتر من!) مشغول بوده اند!!!!!
    چیزهایی که شما هم باورتون نمیشه من هم باورم نمیشد که این افراد این قدر ماهرانه روز رو سیاه و شب رو سفید جلوه بدن!!!!!!
    اوایل گیر داده بودن به سرسنگینی ِ من و دوستم! که فلانی و فلانی چقدر مغرورن و ... و... و...
    بعد اخیراً اینطور جلوه داده بودن، کسی که توی وبلاگ جواب اهانت دخترها رو داده من بودم و... و... (با دلایلی خاله زنکی که مثلاً توی اون مطلب از تکیه کلامهای همیشگی من استفاده شده!)
    خیلی کارهای ناگفتنی و ناشایست دیگه که همه رو با استدلال و سفسطه چینی های ماهرانه به من چسبونده بودن و....
    اون روز من فقط تونستم در این مورد حرف بزنم و فقط بگم: نه!اینطور نبوده و نیست ، نه اینطوری نبوده ، اشتباه شده و . . .
    فکر میکنم من خوب صحبت کردم و استدلال و دلایل من چون مبتنی بر حقیقت ماجرا بود تونست ایشون رو از اشتباه دربیاره ، من آدم محکمی ام اما بس که هِی اون گفت و من گفتم : نه حقیقت این نیست! داشت گریه ام میگرفت ، دشمنی تا کجا؟ چقدر؟ نمیدونین چه دلایل عجیب و غریبی تحویل این بنده خدا داده بودند!!! با خودم گفتم اگه میخواد با چندتا بدگویی و حرفهای الکی فریب بخوره همون بهتر که فریب بخوره اما انصافاً ایشون زود قضاوت نکرده بودن و میخواستن حقیقت رو از زبون من بشنون ، دلایلی از لحظه لحظه ها با هم جور کرده بودند که من هم بودم به خودم شک میکردم!
    خلاصه بعد از این صحبت ها ، در مورد خودمون(!) صحبت کردیم (واقعاً گفتن ِ "خودمون" جالبه! آخه تا اون موقع فقط از من و بدی هام صحبت کرده بودیم) بهش گفتم که تعلیق موضوع برای من سخته و اون روز که تصمیم به تعلیق گرفتیم علی رغم اینکه فکر میکردم داریم عقلانی تصمیم میگیریم احساسی تصمیم گرفتیم چطور ممکنه که بشه این موضوع رو تعلیق کرد؟ یا اصلاً تعلیق کار درستی نیست بعد کلی صحبت کردن من به همون نتیجه ی صحبت قبلی ام رسیدم : "ایشون به من اعتماد کافی نداره" (بهش گفتم هرطور که راحت تره با هم صحبت کنیم ، اگه از صحبت تو محیط دانشگاه ناراحت میشه ، به همدیگه sms بزنیم ؛ گفت که چطور میتونه اعتماد کنه که من smsهارو به کسی نشون ندم!!!!!!!!!!!!!!!! اینجا بود که داشتم دیوونه میشدم ، اون در مورد من چی فکر میکنه؟ از من چی بهش گفتن؟ چندتا از بدگویی ها رو به من گفته؟ چندتاشو تونستم جواب بدم و متقاعدش کنم؟ چندتاشو توی دلش نگه داشته و من نمیدونم؟ خدایا ! و.... ) بعد از اینکه متقاعدش کردم که باید یه سری اطلاعات از همدیگه داشته باشیم بالاخره قبول کرد توی محیط دانشکده تحت شرایط خاصی با هم صحبت کنیم

    فرداش اومد و گفت کلی فکر کرده و با این کار مخالفه و تنها راه رو تعلیق تا فارغ التحصیلی میدونه چون نمیخواد فکرش رو مشغول اینجور چیزها بکنه ، گفتم تو میخوای به موضوع فکر نکنی اما من نمیتونم فکر نکنم چرا به من مبهم و حدوسط جواب میدی گفت اگه جواب منفی خیالم رو راحت میکنه جوابش منفیه! و یه سری حرفهای دیگه مثل همین که برام معنی ای ندارن و بعدش رفت من که نمیدونم منظورش چیه شاید شما بدونین؟

    نمیدونم چی شده؟ چی میخواد بشه؟ آینده چی میشه؟ خسته شدم ، از همه چی ، از این موضوع ، از یادآوری حرفاش ، از نفهمیدن حرفاش ؛ اذیت میشم از یادآوری و نوشتن این همه دشمنی که به هیچ چیز و هیچ کس هم رحم نکرده ؛ میدونم براتون مشکل من اهمیتی نداره ، تاپیکم رو نمیخونین ، اگر هم میخونین کمکی نمیکنین ، نهایتش یا متأثر میشین یا بهم میخندین ، اشکال نداره آخه خودم هم دیگه برای هیچ چی اهمیتی قائل نمیشم ، مهم اینه که من دردودل میکنم و خیلی ها سرگرم میشن ؛ میخواستم مثل همیشه آخر پستم بنویسم که "منتظرم" اما نمینویسم چون دروغه و من دیگه منتظر نیستم ، منتظر هیچی
    سلام دوست خوبم،

    راستش به نظر من مشکله شما نه خنده دار هست نه گریه دار، مشکله شما هم یک مشکل هست مثل خیلی‌ از مشکلات دیگه...

    گفتم مشکل، یاد دوستی‌ افتادم که همیشه میگفت اگر خواستی‌ ببینی‌ یه آدم چقدر بزرگه ببین جنس مشکلاتش چیه و مشکلاتش چقدر بزرگن...

    واقعیت اینه که، شما اولین کسی‌ نیستین که وارد دانشگاه شده، به فردی علاقه‌ مند شده و به هر حال چنین مشکلاتی رو الان داره تجربه میکنه،

    وقتی‌ نحوه نوشتار و تفکرتون رو خوندم، راستش به نویی‌ خاطراتم برام زنده شدن،به نویی‌ نحوه تفکر شما، دقیقا یاد آور نحوه تفکر خودم و بسیاری از دوستانم در سنّ حاضر شما هست...

    امروز با دوستی‌ صحبت می‌کردم، ۶ سال از من بزرگتر هست، بالاخره تصمیم گرفته ازدواج کنه و الان فکر میکنه این کار رو زودتر هم میتونست انجام بده و از زندگیش لذت بیشتری ببره...

    حالا امروز به من میگه، تو اشتباهه دیروز منو تکرار نکن و مسیر منو نرو...انقدر سخت نگیر..به نظر اون، من موقعیت و آمادگی کامل ازدواج رو دارم...

    اما به نظر خودم ازدواج پایداری می‌خواد و من هنوز به این پایداری نرسیدم،

    به نظر من، صرفاً داشتن شرایط مالی مناسب یا ...برای ازدواج کافی‌ نیست،

    من امروز، تازه دارم یاد میگیرم چطور زندگی‌ کنم، به قول دوستی‌ تازه دارم یاد میگیرم از مسیر لذت ببرم،

    و الان، تازه رسیدم به اینکه، دیگه عجله‌ای برای رسیدن ندارم، حالا رسیدن به هرچی‌...من همیشه فرد بلند پروازی بودم، همیشه هدفی‌ داشتم تو زندگی‌ و همیشه دنبالش کردم، اما اینبار، دیگه نه...دیگه دارم یاد میگیرم بیشتر از اون که به هدف فکر کنم، به مسیری که به اون هدف میرسه فکر کنم...به اینکه آیا از اون مسیر لذت میبرم...آیا ارضا میکنه منو، اصلا آیا ارزشه اینو داره که بخشی از عمرم را صرفش کنم؟

    الان می‌خوام، هرچی‌ که دارمو بگذارم کنار خیابون و تمام اسباب و اساس زندگیم رو بکنم یه چمدون و برم، برای خودم باشم، رها و آزاد..دیگه در قید هیچی‌ نباشم...

    و این نشون میده، من هنوز پایداری ندارم، هنوز می‌خوام برم و چیز‌های جدیدی رو تجربه کنم،

    با اینکه، از نظر خیلی‌‌ها آینده خوبی‌ دارم، و شاید بشه گفت حتی الان در کلّ امکانات مادی یک زندگی‌ خیلی‌ خوب رو دارم، اما به نظر خودم هنوز انقدر پایداری ندارم که فرد دیگه‌ای رو وارد زندگیم بکنم و تکیه گاهش باشم،

    چون هنوز تشنه تجربه کردن و انجام کارهای هیجان انگیز تو زندگیم هستم...که شاید بشه به تنهایی‌ ریسکشون رو متحمل بشم اما قاعدتاً نه تو زندگی‌ مشترک...

    اما همه اینها که گفتم، باعث نمی‌شه به حرفهای این دوست که تجربش رو به رایگان در اختیار من گذشته فکر نکنم،

    چون به این معتقدم که لزومی نداره برای فهمیدن اینکه راهی‌ اشتباهه حتما خودمون اون رو تجربه کنیم،

    به هر حال، حالا من، به عنوانه نسخه دیروز تو، یک سوال ازت دارم که جوابش شخصاً برای خود من میتونه جالب و مفید باشه ،

    چقدر تو زندگیت ثبات داری که الان تصمیم به ازدواج گرفتی‌؟ اصلا از چه نظر تو زندگیت به یک پایداری نسبی‌ رسیدی؟ تحصیلی‌؟شغلی‌؟مادی؟روحی ؟

    من امروز به خیلی‌ از تفکرات و تصمیمات دیروزم میخندم و به خیلی‌ هاش هنوز هم افتخار می‌کنم و میبالم،

    علتش اینه که، گذر زمان افراد رو تغییر میده و گاهی اوقات این تغییرات واقعا زیاده... و البته واقعیت امروز اینه که من امروز پایدار تر از دیروزم...از همه نظر...

    من فکر می‌کنم سنی‌ که شما داری، به نظر من سن مناسبی برای گرفتن تصمیماتی نیست که قرار کل زندگی‌ آیندت رو تحت تاثیر قرار بده...چون هنوز انقدر پایدار نشدی که خوب بتونی‌ همه چیز رو ببینی‌، اندازه بگیری، محاسبه کنی‌، یا حتا پیش بینی‌ کنی‌، اصلا زندگیتو طراحی کنی‌! ازدواج بخش مهمّی از زندگی‌ تو هست که خیلی‌ با دقت باید طراحیش کنی‌...

    من مطمئنم، تو هم فردا، به خیلی‌ از تفکرات و حساسیت‌های امروزت میخندی، درست همونطور که من میخندم...

    فقط امیدوارم، اگه قراره بیدار بشی‌، خودت به موقع بیدار بشی‌ و کسی‌ از خواب نپروندت...

    موفق و پایدار باشی‌،

    کامران

  6. 3 کاربر از پست مفید kamran2007 تشکرکرده اند .

    kamran2007 (شنبه 02 بهمن 89)

  7. #45
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 10 تیر 91 [ 13:06]
    تاریخ عضویت
    1388-12-05
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    2,973
    سطح
    33
    Points: 2,973, Level: 33
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    176

    تشکرشده 167 در 63 پست

    Rep Power
    0
    Array

    Question | خیلی تنها

    کامران عزیز سلام جواب خوبی دادی ، ممنون
    پستت رو قبول دارم ، سنم کمه ، ثبات ندارم و . . . ؛ اما نگفتی من الآن چیکار باید بکنم؟ با این دشمنی ها چی کار بکنم؟ با این همه بدگویی ها و دروغ ها چی کار کنم؟ حرفهای ایشون رو چه جوری تفسیر کنم؟ با این همه وقتم و انرژیم که صرف فکر کردن به ایشون میشه چی کار کنم؟ با این همه روزهای پی در پی که با استرس و... از جوونیم میگذره چی کار کنم؟ با این همه بی اعتمادی که به من پیدا کرده یا شاید هم از قبل داشته چی کار کنم؟ آینده چی میشه؟ با احساسم چی کار کنم؟ و . . .

    برم و بگم ببخشید من اشتباه کردم ، حواسم نبود سنم کمه ، ثبات ندارم ، و خلاصه اینکه متأسفانه چون نمیتونم چند سال آینده رو پیش بینی کنم! پس شما رو به خیر و ما رو به سلامت
    خواهش میکنم بگو که الآن با این مشکل چی کار کنم؟(راستی گفتی "اگر خواستی‌ ببینی‌ یه آدم چقدر بزرگه ببین جنس مشکلاتش چیه و مشکلاتش چقدر بزرگن" به نظر مشکلات من چطوری اند؟کوچیک یا بزرگ؟)

  8. #46
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 13 بهمن 90 [ 01:46]
    تاریخ عضویت
    1388-12-03
    نوشته ها
    202
    امتیاز
    2,945
    سطح
    33
    Points: 2,945, Level: 33
    Level completed: 30%, Points required for next Level: 105
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    357

    تشکرشده 353 در 156 پست

    Rep Power
    37
    Array

    RE: دوستان ؛ چشم انتظار کمکتون هستم

    سلام خیلی تنهای عزیز
    به نظر من مشکلات هر کسی برای خودش بزرگ و مهم است و بسته یه ظرفیت هر کسی این مشکلات برایش بزرگ یا کوچک است.
    ببین دوست عزیزم این قدر ضعیف نباش. تو اگر طاقت این مرحله از آشناییتان را نداری چطوری می خواهی یک زندگی را اداره کنی؟ هنوز هیچی نشده استرس و ناراحتی و ناامیدی و ...!!! این که نشد
    تو قرار است در آینده تکیه گاه یک نفر باشی قراره رویاهای یک نفر را محقق کنی قراره امید یک نفر باشی تکیه گاهی که طاقت حتی اول راه را ندارد چه تکیه گاهیه؟!؟!؟!
    اوووه خیلی حالا حالاها باید راه بری هنوز هیچی نشده خسته ای و این نشان دهنده ی اینه که به نظر من هنوز آمادگی لازم و ابزارهای لازم را نداری.
    خیلی تنهای عزیز من اگر جای شما بودم این قدر حساسیت نشون نمی دادم و این قدر ضعیف عمل نمی کردم.بذار مردم حرفشونو بزنن تو چرا این قدر شخصیتت متزلزل هستش که با حرف مردم سریع میشکنی؟
    بذار بگن تو بدی تو مغروری تو بی تربیتی... آیا این حرف ها تو را تعریف می کند یا کسی که واقعا هستی؟
    زمان همه چیز را مشخص می کند.آدما در طی مدت زمان همدیگر را می شناسند. به مردم فرصت بده و سعی نکن با فشار بخواهی خودتو به آنها نشان بدی.سالهای اول دانشگاه همیشه همین طوریه.همیشه 2-3 سال اول دانشگاه دخترها از پسرها بد میگن و پسرها از دخترها چون اصلا رابطه ای تا به حال نداشته اند و بلد نیستند اما شخصیت واقعی همه در سال های اخر مشخص می شوند و اکثر دخترها و پسرها در سال های آخر دوستان خیلی خوبی پیدا می کنند و شناخت درست و ارتباط های درست و سالم و بدون پیش فرض و بدون غرض با هم برقرار می کنند. پس بدون حساسیت بذار این حرف ها و این پیش فرض ها بگذرد ...

    راستی اگر واکنش ها جدیدا نسبت بهت زیاد شده است من حدس می زنم که دختر مورد نظرت مسئله ی شما دو نفر را به دوستانش گفته است. البته امیدوارم که حدسم اشتباه باشه

  9. 2 کاربر از پست مفید mahsa_mhmh تشکرکرده اند .

    mahsa_mhmh (شنبه 11 اردیبهشت 89)

  10. #47
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 14 اسفند 90 [ 23:46]
    تاریخ عضویت
    1387-7-21
    نوشته ها
    1,027
    امتیاز
    8,463
    سطح
    62
    Points: 8,463, Level: 62
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 287
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    4,165

    تشکرشده 4,222 در 1,018 پست

    Rep Power
    121
    Array

    RE: دوستان ؛ چشم انتظار کمکتون هستم

    سلام خیلی تنها
    یه روزی منم کارم این شده بود که ای وای اگر اینطوری باشم مردم چی میگن ،اگه اونطوری باشم مردم چی میگن

    تا همین چند سال پیش ،همش نظر دیگرون رو درمورد خودم می پرسیدم ،ولی ایا واقعا مهمه مردم چی میگن؟مهم
    اینه که خودم به باور راهی که انتخاب کرده ام ایمان داشته باشم ،مطمئن باشم که اشتباه نمیکنم

    به جای اینکه انرزیت رو صرف این بکنی که الان مردم در مورد تو اشتباه میکنن ،انرزیت رو صرف پیشرفت ودرست بکن

    مردم هم خودشون یه روز متوجه حقیقت وجودی تو می شن

  11. کاربر روبرو از پست مفید gole maryam تشکرکرده است .

    gole maryam (شنبه 11 اردیبهشت 89)

  12. #48
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    یکشنبه 18 مرداد 94 [ 14:38]
    تاریخ عضویت
    1387-6-12
    محل سکونت
    همدردی
    نوشته ها
    2,297
    امتیاز
    31,060
    سطح
    100
    Points: 31,060, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    11,614

    تشکرشده 12,544 در 2,270 پست

    Rep Power
    258
    Array

    RE: دوستان ؛ چشم انتظار کمکتون هستم

    خیلی تنهای عزیز
    همینطور که نظر خودت برات مهمه ، سعی کن بتونی برا نظر دیگران هم اهمیت قائل بشی ، بدون اینکه بخوای دلیلش رو بفهمی. چرا که نحوه تفکرتون با هم متفاوته . اگه موضوع رو با اون دختر مطرح کردی و او نظرش اینه که الان جوابش منفیه حداقل چند ماهی صبر کن .

    مساله بعدی اینه که شما باید با معیارهائی که تا حالا بدست آوردی ، رفتارت رو محک بزنی .... اگه رفتارت درسته و خودت می دونی که اهل دروغ و دغل و .... نیستی به حرف این و اون توجه نکن و وارد حاشیه ها نشو ، درست عمل کن و مصداق این بیت شعر نباش که :

    خواهی نشوی رسوا
    همرنگ جماعت شو

    راستی چرا خیلی تنهائی ؟؟؟ تا حالا از خودت پرسیدی که چرا یه دوست نداری تا باهاش گفتگو کنی ، دردو دل کنی ، نه اینکه رازهات و بگی ، فقط در این حد که مشورت کنی و تبادل اطلاعات داشته باشی؟

  13. 2 کاربر از پست مفید baby تشکرکرده اند .

    baby (شنبه 02 بهمن 89)

  14. #49
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 10 آبان 00 [ 00:10]
    تاریخ عضویت
    1388-2-15
    نوشته ها
    532
    امتیاز
    15,820
    سطح
    80
    Points: 15,820, Level: 80
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience PointsSocial
    تشکرها
    2,510

    تشکرشده 2,961 در 521 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    80
    Array

    RE: | خیلی تنها

    نقل قول نوشته اصلی توسط خیلی تنها
    کامران عزیز سلام جواب خوبی دادی ، ممنون
    پستت رو قبول دارم ، سنم کمه ، ثبات ندارم و . . . ؛ اما نگفتی من الآن چیکار باید بکنم؟ با این دشمنی ها چی کار بکنم؟ با این همه بدگویی ها و دروغ ها چی کار کنم؟ حرفهای ایشون رو چه جوری تفسیر کنم؟ با این همه وقتم و انرژیم که صرف فکر کردن به ایشون میشه چی کار کنم؟ با این همه روزهای پی در پی که با استرس و... از جوونیم میگذره چی کار کنم؟ با این همه بی اعتمادی که به من پیدا کرده یا شاید هم از قبل داشته چی کار کنم؟ آینده چی میشه؟ با احساسم چی کار کنم؟ و . . .

    برم و بگم ببخشید من اشتباه کردم ، حواسم نبود سنم کمه ، ثبات ندارم ، و خلاصه اینکه متأسفانه چون نمیتونم چند سال آینده رو پیش بینی کنم! پس شما رو به خیر و ما رو به سلامت
    خواهش میکنم بگو که الآن با این مشکل چی کار کنم؟(راستی گفتی "اگر خواستی‌ ببینی‌ یه آدم چقدر بزرگه ببین جنس مشکلاتش چیه و مشکلاتش چقدر بزرگن" به نظر مشکلات من چطوری اند؟کوچیک یا بزرگ؟)
    سلام،

    پرسیدی چیکار کنم!

    اون محلی که شما الان رفتی‌، اسمش دانشگاه هست، یعنی‌ محل تحصیل دانش!!!

    به عبارت دیگه، یعنی‌ فقط باید درس بخونی‌، در حالیکه شما فکر و ذهنت رو به جای فکر کردن به درس، داری صرف فکر کردن به چیزهایی‌ میکنی‌ که الان واقعا وقتش نیست...

    بشین فکر کن ببین، واقعا چه تصوری از زندگی‌ مثلا ۵ ساله آیندت داری...در ۵ ساله آینده چگونه خواهی‌ بود؟

    بعد برای زندگیت برنامه بریز، ببین در ۵ ساله آینده میخواهی‌ کجا باشی‌؟ ۱۰ ساله آینده؟ برنامت برای زندگی‌ چیه؟

    زندگی‌، درس بزرگی‌ به من داده، اونم این بوده که هیچوقت کاری نکنم یا تصمیمی نگیرم که گزینه‌‌های انتخابم رو در آینده محدود بکنه...

    کاری که تو الان داری میکنی‌ و ممکنه در آینده حسرتش رو بخوری،


    تو الان بهترین فرصت رو داری که خوب درس بخونی‌، تا آینده زندگیت رو روشن بکنی‌ و بسازی، ابهام زدایی بکنی‌...

    نمیگم ازدواج نکن، ازدواج هم بخشی از زندگی‌ هست، اما قبلش سعی‌ کن به حداقلی از ثبات تو زندگیت برسی‌...

    تحصیلی‌، روحی‌، مادی...آیا الان میدونی‌ چه معیار‌هایی‌ برای زندگی‌ آیندت داری؟چقدر شناخت از این خانوم داری؟ در مورد معیار‌هات به ثبات رسیدی؟این خانوم این معیار‌ها رو داره؟ مشکله من اینه که، ۳ ساله دیگه، ممکنه معیار‌هات زمین تا آسمون فرق بکنه، اونوقته که، باختی!

    چون تصمیمی که امروز گرفتی‌، بر اساس معیار‌های نا پایدار زندگی‌ امروزت بوده و مطمئناً جبرانش، ممکنه خیلی‌ سخت باشه...

    یه نگاهی‌ هم به این ۲ پست من بنداز...

    http://www.hamdardi.net/thread-8914-....html#pid89959

    http://www.hamdardi.net/thread-8914-....html#pid90019

    چیز بیشتری ندارم که بهت بگم، این زندگی‌ تو هست، خودت باید براش تصمیم بگیری،

    و تصمیمات امروزت، کل زندگیت رو تحت تاثیر قرار میده،

    بشین خوب با خودت فکر کن،

    برات آرزوی موفقیت دارم،
    کامران

  15. 3 کاربر از پست مفید kamran2007 تشکرکرده اند .

    kamran2007 (شنبه 02 بهمن 89)

  16. #50
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 10 تیر 91 [ 13:06]
    تاریخ عضویت
    1388-12-05
    نوشته ها
    130
    امتیاز
    2,973
    سطح
    33
    Points: 2,973, Level: 33
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 77
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    176

    تشکرشده 167 در 63 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: دوستان ؛ چشم انتظار کمکتون هستم

    دوستان سلام
    بابت جواب هاتون متشکرم
    __________________________________________________ _________________________

    مهسا خانم من آدم ضعيفي نيستم من اگه خسته ام و کلافه به خاطر اين دشمنيه که اونا با من دارند من مثل هميشه و شايد هم محکم تر از هميشه به زندگيم ادامه ميدم اما به نظر اين بار ديگه اونا از من جلوتر افتادن ، اونا فرد مورد علاقه ام رو به من بدبين کردن ، و فکر نميکنم اين مشکل من باشه چون اون به من بدبين شده و من هيچ کاري ازم بر نمياد ؛ از اين افسوس ميخورم که اين خانم چقدر راحت تحت تأثير اين افراد قرار ميگيره ، البته شايد هم اين ويژگي مشترک خانم ها باشه نميدونم
    من اينقدر به خودم و درستي کارهام ايمان دارم که قول ميدم اگه يه روزي قسمت شد و ايشون تصميم گرفتن بيشتر منو بشناسن ، حتماً ايشون رو از اين پيش داوري پشيمون کنم

    بله مهسا خانم درست حدس زدین ، ایشون به دوستاشون نگفتن (من مطمئنم که نگفته) دوستان از یه جایی دیگه فهمیدن و . . . . . . . . .
    __________________________________________________ __________________________

    "gole maryam" عزيز ، من براي حرف اونها ارزشي قائل نميشم (من بين دوستام به اعتماد به نفس و قاطعيت خيلي زياد معروفم) و توي زندگيم تأثيري نداره ، اما اين خانم چطور؟ / البته ببينيد من بايد يه توضيحي بدم که اين خانم حين صحبت ، بنا به گفته ي خودشون متقاعد شدن ، اما من احساس ميکنم که نه! و يه جورايي از من ميترسه!!!!
    __________________________________________________ __________________________

    "BABY" عزیز ، دوست خوبم جواب ایشون منفی نبود ، مثبت ِ مثبت هم که نبود!! نمیدونم چرا اینقدر حد واسط و حتی بعضاً آشفته بهم جواب میده ، نه بهم جواب منفی میده و نه صریح بهم جواب مثبت میده / (راستش اینو هم بگم من توی توضیح هام همش از مشکلاتم با اون خانم صحبت کردم و طبیعتاً چهره ی خوبی از ایشون نشون ندادم ، اما حقیقت اینه که من بعد از صحبت بیشتر با ایشون متوجه شدم: واقعاً انتخابم انتخاب درستی بوده)(حالا احساسم تا چه حد درست بوده؟ تا چه حد به خاطر شیفتگی بوده؟ و... نمیدونم! اما به نظرم احساس درستی داشتم و ایشون حقیقتاً آدم خوبی بودن ، و این من نبودم که مثلاً فقط خوبی هاشو دیده باشم) / دوست خوبم شما گفتی که چند ماهی صبر کنم ؛ چشم ، صبر میکنم هیچ مشکلی با صبر ندارم ؛ اما یه مشکل بزرگ دارم و به احتمال زیاد داریم ، اونم اینه که دیگه نمیتونم عادی رفتار کنم توی دانشکده مدام با هم روبرو میشیم و من دیگه مثل قبل نمیدونم چه رفتار و عکس العملی داشته باشم چون حالا دیگه از احساس همدیگه خبر داریم ، نمیدونم چی کار کنم که معنای خاصی نداشته باشه ، نمیدونم عادی رفتار کردن چه جوری بود؟ یادم رفته؟! نمیتونم عادی رفتار کنم ، حتما میدونین حالا دیگه "عادی" معنا نداره همه چی زیر ذزه بینه! ؛ قرار شد قضیه تعلیق بشه و فعلاً به موضوع فکر نکنیم اما این کار غیرممکن به نظر میرسه ؛ احساس میکنم این حالت برای ایشون هم وجود داره / پرسیدین چرا تنهام؟ و دوست ندارم؟ دوستهای خیلی زیادی دارم اما نمیدونم تا چه حد میتونن رازدار ، قابل اعتماد ، دلسوز و باتجربه باشند احساس میکنم بهترین دوستام که میتونن ویژگی های بالا رو داشته باشن رو توی همدردی.نت دارم
    __________________________________________________ __________________________

    کامران جان نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم جوابت عالی بود ، تاپیک معرفی شده ت رو هم خوندم ، ممنون
    در درستی حرفهات شک ندارم اما نمیدونم خوشبختانه یا شوربختانه من اقدام کردم و حرفهای شما به نظرم واسه قبل از اقدامه ؛ چشم ، مطمئن باشین که قدر دلسوزی تون رو میدونم و خوب به حرفهاتون فکر میکنم / اما شما هم به سوال من جواب ندادینا : برم و بگم ببخشید من اشتباه کردم؟ ، حواسم نبود سنم کمه ، ثبات ندارم ، و خلاصه اینکه متأسفانه چون نمیتونم چند سال آینده رو پیش بینی کنم! پس شما رو به خیر و ما رو به سلامت؟ (باور کنین من سنم کمه ، اما برعکس ِخیلی از همسن هام توی معیارهام ثبات خیلی زیادی دارم)
    __________________________________________________ _________________________

    منتظرم مثل همیشه


 
صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: پنجشنبه 22 بهمن 94, 21:56
  2. پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: شنبه 27 اردیبهشت 93, 01:55
  3. دوستان خالصانه میگم که به راهنمایی هاتون نیاز دارم!
    توسط shirin a در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: چهارشنبه 01 آذر 91, 14:52
  4. چه زمانی رابطه دوستانه را متوقف کنیم ؟
    توسط ویدا@ در انجمن مهارتهای ارتباطی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه 23 شهریور 91, 09:35
  5. دوستان فردا دیره من الان به کمکتون نیاز دارم
    توسط sahra در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: یکشنبه 29 اردیبهشت 87, 08:52

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:17 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.