با تشکر از عزیزانی که لطف میکنن پاسخ میدن.
pk عزیز. شاید شما درست میگید. غم بزرگی دارم. اما نه دقیقا از اینکه اون چیزی که میخواستم نشدم. بلکه چون بوده ام و همه چیزم رو از دست داده ام!!!
قصدم این نیست که از گذشته بگم. اما بیشتر از پنج ساله (به خصوص دو سال اخیر) که بودنم تبدیل به نبودن شده!!
فوق العاده از نظر IQ بالا بوده ام. از نظر EQ هم فکر میکنم در حد خوبی بودم.
یادمه تا چهارم دبستان سرکلاس ریاضی همیشه توی ذهنم از خودم میپرسیدم آخه اینا همه رو که آدم خودش میدونه چرا یه چیز که بلد نباشیم بهمون یاد نمیدن؟؟؟ توی درس هم همیشه خیلی موفق بودم. یعنی بدون اینکه اصلا خسته بشم با لذت روزی حداقل 8 ساعت درس میخوندم.در کنار کتابهای درسی معمول در مورد خیلی از مطالب علمی مطالعه های گسترده داشتم. مثل نجوم زیست و ..... از دبستان کتابهایی در مورد انرژی هسته ای و بمب اتم و ... میخوندم و خیلی از مباحثش خوشم می اومد.کتابهای روانشناسی هم میخوندم. یادمه اول دبستان اون دو تا درس به اصطلاح طولانی آخر کتاب فارسی رو که خوندیم ذوق داشتم که حالا دیگه میتونم کتاب بخونم. هرچی کتاب های حتی سطح بالا توی خونه داشتیم میخوندم. از تربیت کودک گرفته تا دیوان شعرا و کتابهای دکتر زرین کوب و دکتر پاریزی و کتابهای تاریخ اسلام و ایران و تاریخ هنر و سبکهای هنری و نقاشی و رمنهای معروف جهان و داستانهای چخوف و اشتاین بک و آندره ژید و حقیقت روح . معمای مرگ و دنیای ماورا و متافیزیک و.....
کلاس زبان میرفتم شنا میرفتم تنیس روی میز و کمک های اولیه و .... هم میرفتم
در کنار اینا عاشق طبیعت بودم کلاس نجوم میرفتم شبها دوساعتی روی پشت بوم رصد میکردم و عاشق شکار غروب و طلوع خورشید بودم.( دکتر حسابی باور کنید من جزء همون معدود کسانی بودم که طلوع رو نگاه میکردن) دیدن هر چیزی بهم لذت میداد. با جگل و درخت و حیوونا عاشقانه حرف میزدم و حس میکردم دنیا هم با من حرف میزنه. شعر و متن ادبی زیاد میگفتم.
از نظر معنوی هم ارتباط قوی با خدا داشتم. بالای پشت بوم خیلی باهاش حرف میزدم. ذوق داشتم اذان بگه و نماز بخونم. شبا که میخوابیدم خیلی دوستانه به خدا میگفتم خدایا یادت نره صبح برای نماز بیدارم کنیااا و واقعا هم سالها بدون اینکه ساعت بذارم بیدار میشدم.
رابطه ام با دوستام خوب بود. خیلی صمیمی و مفید براشون بودم. هنوز که هنوزه دوست اول دبستانم برام کادو تولد میفرسته خونمون در حالی که من حتی آدرس و تاریخ تولد اونو نمیدونم. تو مدرسه خیلی از بچه ها که توی درس ضعیف بودن رو به عنوان دوست انتخاب میکردم و سعی میکردم خیلی آرام و پیوسته به درس علاقمندشون کنم. امتحان پایان سال که میشد نمره های بالایی میگرفتن و یادمه معلم هام گاهی ازم تشکر میکردن.
با دوستام بیرون میرفتم. قدرت مدیریت خوبی داشتم و میتونستم همه ی بچه های کلاس رو هم هدف کنم و تشویق کنم. بچه ها رو جمع میکردم روی موضوع خاصی بحث میکردیم.(معمولا معنویات) خونه ی دوستام میرفتم. با دوستام خونه ی معلم هامون میرفتیم. شماره موبایل چندتاشون رو داشتم و تا همین دوسه سال پیش هنوز باهاشون تماس داشتم و خیلی صمیمی بودم باهاشون.
با اینکه فرزند چهارم هستم اما خیلی وقتا خواهر و برادرهامو راهنمایی میکردم. اونا از من بزرگتر بودن ولی ازشون درس میپرسیدم و هواشون رو هم داشتم. یه برادر دارم سه سال کوچکتر از خودمه. بارها من به ای مامان و بابا میرفتم مدرسشون برای جلسات اولیا و مربیان.
راز دار همه بودم. حس میکردم دلم جا داره برای هر درددل شنیدنی.
به اباس و سلامتی و زیبایی خودم اهمیت میدادم.اهل آرایش نبودم اما خودم رو زیبا میدونستم.
با جنس مخالف جز در فامیل و دانشگاه در ارتباط نبودم اما میتونستم خیلی راحت برخورد کنم و به نظر کسانی هم که بهم علاقمند میشدن کم نبودن. پسرخاله پسر دایی پسر عمو همسایه هم کلاسیهام (که همگی هم واقعا جوانهای خوبی بودن) جزء خواستگارهام بودن.
کسانی که باهاشون در ارتباط بودم من رو به عنوان فردی صبور مهربان منظم و پاستوریزه و باهوش و پرتلاش میدونستن.
و....
اما الان خبری از اون سرشار نیست. غم دارم. غم شدیدی از دوری خودم.
ببخشید طولانی شد.ولی واقعا وقتی فکر میکنم چی بودم و چی شدم دلم میخواد بمیرم.
آخر آرزوهام این بود که همیشه ارتباط قوی و خوبی با خدا داشته باشم. دلتنگم. دلتنگ اون مناجاتهای عاشقانه با خدا. دلتنگ اون موقع هایی که حس میکردم روحم در پروازه. دلتنگ خوابهای قشنگی که میدیدم خوابهایی که نورانی بود.
من خودمو میخوام. اون سرشار قبلی رو میخوام که از دنیا آزاد بود ولی همه ی دنیا رو هم دوست داشت.









) و بگو کدومش دائمی نیست و قابل تغییره. مثلا من فکر می کنم مورد شماره 2، گیر افتادن توی یک دور باطله. درس نمی خونی> یاد این فرصت سوزی می افتی> اندوهگین می شی>درس نمی خونی!
(زیاد سخت نگیرید )

علاقه مندی ها (Bookmarks)