بذار یه داستانی رو برات تعریف کنم.
حدودا هفت سال پیش شخصی رو خیلی دوست داشتم، اما هیچوقت بهش نگفتم دوستش دارم. اما هم خودش و هم اطرافیان متوجه علاقه ی من به اون شخص شده بودن. تا اینکه بعد از یکسال اومد و بهم پیشنهاد دوستی داد. من باهیچکس دوست نبودم، اما دوستی با اون رو هم قبول نکردم. گفت دوست دخترهای زیادی داشته، اما میخواد فقط با یک نفر باشه. گفتم حالا چرا اون یک نفر من باید باشم؟ گفت می دونم با هیچکس نیستی و می دونم اگه باتو باشم طرف هیچ دختری نمی رم. هر روز می اومد و اصرار میکرد که باهاش دوست بشم تا اینکه قبول کردم. هنوز چند روز نگذشته بود که قبول کردم باهاش دوست بشم و درکنارش بمونم که یکروز سرزده به محل کارش رفتم، دیدم کنار منشی شرکتشون نشسته و ...
به محض اینکه منو دید جاخورد. توقع نداشت اون موقع روز منو اونجا ببینه. همون موقع ترکش کردم و دیگه سراغش نرفتم. سه هفته بعد خودش اومد سراغم و گفت سوء تفاهم شده و موضوع اونجورنیست که من فکر می کنم. فقط یه سیلی توی گوشش زدم و دیگه هیچوقت باهاش نموندم.
الان من ازدواج کردم و از این ازدواجم هم راضیم. خدارو شکر شوهرم تا الآن خیلی خوب بوده و حتی (حداقل تاوقتی کنار من هست) به دختر دیگه ای نگاه نمی کنه.
اگه اون موقع به احساساتم گوش می دادم و دوباره قبولش می کردم حتی اگه اون باکسی نبود اما شکش توی دل من همیشه می موند و این شک عذاب آورتر بود.
هرچند بعدها شنیدم اون دختر رو هم ترک کرده، اما همون لحظه بهش گفتم توگفتی میخوای با یه نفر باشی، الان هم با یک نفر باش. اون یک نفر من نیستم.
خواهشا قبل از اینکه بچه دار بشی، عاقلانه فکر کن.







علاقه مندی ها (Bookmarks)