
نوشته اصلی توسط
elham61
ببخشید دوستان ولی یه چیزی ذهنم رو خیلی مشغول کرده و اذیتم می کنه
آخه یه رابطه عاشقانه رو که الکی نمیشه تمامش کرد مگه اینکه اون طرف هم بیاد با هم حرف بزنیم و با هم قرار داد کنیم که تمام شه، این رابطه دو طرفه بود ولی بعد از دفاع اون اتفاقاتی رو که پیش اومد براتون گفتم
اون هیچی نگفته، نگفته تمام شده همه چیز، نگفته به من دیگه فکر نکن...فقط راجع به خانوادش اون چیزها رو گفت و دیگه هیچی
نمی تونم بهش فکر نکنم همش منتظرم که بیاد حرف بزنه و حداقل درست حسابی تمامش کنه نه اینطوری من رو تو این شرایط و بی خبری رها کنه
من دیگه بهش پیامی نمی دم ولی حقیقتش همش منتظرش هستم... همش ذهنم درگیر این موضوع است، حتی لحظه ای نیست که توی ذهن من آروم باشه و این قضیه توش نباشه، روی هیچ کاری تمرکز ندارم، برای هیچ کاری انگیزه ندارم، حتی وقتی هم که دارم دعا می کنم احساس می کنم تمرکز ندارم...
آخه چرا با من این کارو کرد؟ حال روحیم اصلا خوب نیست، فکرم اصلا ساکت نمیشه، قدرت تمرکز ندارم دیگه :(
علاقه مندی ها (Bookmarks)