به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 54
  1. #41
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 05 بهمن 91 [ 01:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-14
    نوشته ها
    78
    امتیاز
    406
    سطح
    8
    Points: 406, Level: 8
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 44
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    111

    تشکرشده 111 در 59 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: جداشم یا بسوزم و بسازم؟

    سلام.ماجرای زندگیت یکم شبیه منه
    زندگی من 4ماه دوام داشت
    خانواده من خیلی بالا بودن از لحاظ فرهنگی.اجتماعی.مالی.اعتقاد .همه پزشک و دندانپزشکو ... بودیم.اونا سیکل و دیپلمه!(که خیلی واسم مهم نبود اما همینایی که در نظرم ریز بود دردسر ساز شد*
    یعنی از این لحاظ هم کفو نبودیم.نامزدم دید نمیتونه با این اختلاف کنار بیاد.حتی پدر حاضر شد برامون شرکت بزنه و واسش کار جور کنه.که خودم همون اول مخالفت کردم.یه جورایی میشد بنده و نوکر من.
    مرد ها غرور دارند الان رفتار نامزدت واسه اینه که نمیخواد به ظاهر زیر بار تو بره.میخواد منیت کنه.نمیشه گفت عیبه اونه.به قول دکتر فرهنگ این توی ذات مرده.همچنین نمیشه گفت تو مغروری
    نامزد قبلیم نمیتونست از خانوادش دل بکنه.حق داره.توی خونه شون فقط اون رشد کرده بود.همه بهش چشم داشت داشتن.برادرش که هیچی نداشت وسایلو ماشینشو برمیداشت.شهریه دانشگاه خواهرشو میداد به مادرش خرجی میداد وباباش واسه خونشون خرج نمیکردو...آخر سر هیچی واسه من نمیموند.تازه پدر.مادرش به خانواده م زخم زبون میزدن!
    رفتم پیش مشاور گفت این ازدواج از پایه مشکل داره شما هم کفو نیستیدپازل زندگیمون فقط سر علاقه بهم چفت شده بود هر لحظه ممکن بود پاره شه.منی که توی خونه بابام بهترین ماشینو داشتم حالا سوار پراید اون میشدم.اما برام مهم نبود.(اطرافیان مسخره میکردن)فقط میدیدم اون داره زجر میکشه نمیتونه خودشو تطبیق بده
    که آخر سر خود اون آقا و من تصمیم گرفتیم تمومش کنیم.با وجود دلبستگی شدیدمون
    فعلا عروسی نکن.بیشتر فکر کن
    ////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////
    راستی همه چادری ها بدن؟!اره مادر شوهرت قبول.اما توی تالار باید به عقاید هم احترام بذاریم

    نقل قول نوشته اصلی توسط الف-ح
    صدف عزیزم .. تو نوشته هات به وفور میبینم که نامزدت رو تحقیر میکنی و خودتو بالاتر ازش میدونی !
    در خطاب کردنش الفاظی رو استفاده میکنی که واقعا بعیده از یه استاد دانشگاه !
    احساس میکنم تو رابطه تون هم هرچقدر که به زبون نیاری بازم خودتو بالاتر ازش میبینی و این باعث میشه ازت دور بشه و بیشتر بره سمت خانواده ش.
    نامزدت هرچیزی که هست تو پذیرفتی ش و بله رو گفتی .. حتی اگه بابات براش کار پیدا کرده باشه و اگه وضعیت زندگیشون پایین تر از شما باشه ..
    باید ببینی خانواده ی همسرت چیکار میکنن که اونو جذب میکنن به خودشون ؟
    شما چه رفتاری داری که باعث میشه نامزدت ازت دور بشه و پناه ببره به خانواده ش ؟
    چرا نباید نامزدت وقتی از ماموریت میاد بهت نگه ؟
    حتما یه کمبودی تو رابطه تون هست که ایشون سعی میکنه با خانواده ش پر کنه ..

    این تکبر و غرور رو از خودت دور کن که افت زندگیته ..
    بعد به خاطر یه همچین مسائلی به طلاق فکر میکنی ؟
    نکن عزیز دلم .. با زندگیت این کارو نکن که بد میبینی ..
    نامزد ادمهای دیگه فکر میکنی مدام در حال عشق و فداکاری و محبت هستن ؟
    هر زندگی سختی ها و تلخی های خودشو داره .. باید انقدر محکم باشی که همسرتو جذب خودت کنی و زندگیتو بسازی ..
    الان نامزدی و اول راهی .. وقتی بری تو زندگی خودت باید بیشتر از اینها درایت داشته باشی و بتونی رابطه تون رو درست مدیریت کنی ..

    5 تا خصوصیت مثبت و منفی خودت و شوهرتو لطفا بنویس ..
    سلام.این اصلا غرور نیست.فاصله طبقاتیه.صدفی که در نازو نعمته خیلی واسش سخته که با کشکمکش فامیل نامزدش در مقابل دارایی نامزدش مواجه شه
    چون به عینه توی زندگی خودم دیدم.و به دو مشاور مراجعه کردم
    گفتن: " این عیب تو نیست. تو و خانواده ت از لحاظ علمی مالی فرهنگی بالاتر از اونایید
    اونا هم انسانن نمیخوان کم بیارن.متلک میندازن.میخوان نامزدتو بچاپن.شما اصلا هم کفو نیستید.توی زندگی باهم کم میارید"

    یکی از مشاور ها گفت:"1.توی ازدواج نباید دختر از لحاظ مالی بالاتر باشه!2.سن دختر کمتر از پسر باشه.3.از لحاظ علمی یا هم تراز پسر یا پایین تر باشهکه من با مورد 1 مواجه بودم

  2. 2 کاربر از پست مفید سپیده سحر تشکرکرده اند .

    سپیده سحر (سه شنبه 10 بهمن 91)

  3. #42
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 18 بهمن 91 [ 22:35]
    تاریخ عضویت
    1391-10-09
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    230
    سطح
    4
    Points: 230, Level: 4
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 19 در 11 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: جداشم یا بسوزم و بسازم؟

    ممنون از گفتن تجربیاتت سپیده سحر جان عزیز. به خودم دارم فرصت میدم بیشتر فکر کنم و عاقلانه تصمیم بگیرم که بعدها پشیمون نشم. من الان مشکل 1 و 3 ای که مشاور گفت رو دارم که متاسفانه خیلی اثر منفیش رو تو رابطمون حس میکنم. در مورد چادری بودن، باید بگم که اصلا منظورم چادری بودن صرف نیست، من خودم یک زمانی چادر میذاشتم و مادر و اکثر خانمای فامیلمون چادرین. منظورم اونایی بوذ که هیچی نیستن و هر بدی که دلشون خواست میکنن و خیلی راحت دروغ میگن دل میشکونن بی احترامی میکنن بی عدالتی میکنن حق دیگران رو میخورن و حتی دزدی میکنن ولی همه چیزو تو چادرو مسجد رفتنشون میبینن و فکر هم میکنن استغفرالله معاون خدا هستن.

  4. #43
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 05 بهمن 91 [ 01:19]
    تاریخ عضویت
    1391-9-14
    نوشته ها
    78
    امتیاز
    406
    سطح
    8
    Points: 406, Level: 8
    Level completed: 12%, Points required for next Level: 44
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    111

    تشکرشده 111 در 59 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: جداشم یا بسوزم و بسازم؟

    نقل قول نوشته اصلی توسط sadaf60
    ممنون از گفتن تجربیاتت سپیده سحر جان عزیز. به خودم دارم فرصت میدم بیشتر فکر کنم و عاقلانه تصمیم بگیرم که بعدها پشیمون نشم. من الان مشکل 1 و 3 ای که مشاور گفت رو دارم که متاسفانه خیلی اثر منفیش رو تو رابطمون حس میکنم. در مورد چادری بودن، باید بگم که اصلا منظورم چادری بودن صرف نیست، من خودم یک زمانی چادر میذاشتم و مادر و اکثر خانمای فامیلمون چادرین. منظورم اونایی بوذ که هیچی نیستن و هر بدی که دلشون خواست میکنن و خیلی راحت دروغ میگن دل میشکونن بی احترامی میکنن بی عدالتی میکنن حق دیگران رو میخورن و حتی دزدی میکنن ولی همه چیزو تو چادرو مسجد رفتنشون میبینن و فکر هم میکنن استغفرالله معاون خدا هستن.
    سلام.آهان بله
    خیلی فکر کن.ببین من اولش که مشاور اینو بهم گفت با خودم گفتم من می تونم
    در صورتی که بیشتر در مقابل خانواده اش خوار میشدم!راحت به خودشون اجازه میدادن در موردم بد بگن!
    دیدم که من نمیتونم نگرش اونا رو عوض کنم.نمیتونستم فاصله طبقاتی مونو به صفر برسونم
    یه جور عقده براشون شده بود که چرا عروس مون وضع مالیش بهتر از ماست.
    من همه این حرفا رو با سیاستی که داشتم از نامزدم میپرسیدم.شرایط و حرفای توی خونه شونو میپرسیدم(جوری شده بود که داداشش (که خود نامزدم میگفت یه موجود علاف!) اون که دیپلمشم به زور گرفته بود! توی مسائل زندگی ما دم تکون میداد)
    به هر حال اون پسر توی اون خونه بزرگ شده.ته تهش نگرشش مثه اونا بود و هست
    آخرش به حرف مشاور پی بردم.
    با خودت چرتکه بنداز.با بیماری ای که داری میتونی هر روز رفتار خانواده شو تحمل کنی؟میدونم هر زندگی ای سختی خودشو داره.
    الان باید بین بد و بدتر انتخاب کنی
    درسته بعدش یه مدت بهت فشار میاد که فراموشش کنی(مثه الان من.به هرحال میگم خوبه تموم شد.بین ما و اونا 180 درجه اختلافه)من هم کفو بودن رو فدای عشق و علاقه کردم
    الان دوستی 8 ساله شما هم همین جور.
    من اوایل میگفتم دوستی خوبه.اما بعد دیدم که دوستی و ازدواج هر دو یه طیف جداگونه اند
    یه فردی میگفت:شاید اون طرف یه دوست عالی باشه برات.اما مسلما یه همسر عالی نیست.توی ازدواج مسئولیت ها میان وسط!خانواده ها هم هستن.(در صورتیکه توی دوستی اصلا خانواده ها نقشی ندارند)اینجا مرد میخواد منیت کنه(که کاملا طبیعیه.سر همین من سه شرط مشاور رو می پذیرم)

    من هیچوقت نمیذارم دلخوری پیش بیاد.پس از حرفم ناراحت نشی ها.یه سوال فنی دارم : چرا واسه کسایی که بهت نظر دادن ، تشکر نمیزنی؟!سر کنجکاویمه ها.یعنی نظر هیچ کدومو قبول نداری؟

  5. کاربر روبرو از پست مفید سپیده سحر تشکرکرده است .

    سپیده سحر (سه شنبه 26 دی 91)

  6. #44
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 18 بهمن 91 [ 22:35]
    تاریخ عضویت
    1391-10-09
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    230
    سطح
    4
    Points: 230, Level: 4
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 19 در 11 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: جداشم یا بسوزم و بسازم؟

    سپیده سحر جان ببخشید تازه واردم و هنوز زیاد وارد نیستم در مورد یسری قوانین سایت مثل تشکر. من برای همه نظرات دوستان ارزش قائلم و با دقت چندین بار هرکدومو میخونم و سعی میکنم که استفاده کنم ازشون.
    میخام یه مدت شیوم این باشه ببینم چطور میشه:
    _بجای اصلن نپرسیدن در مورد خونواده نامزدم ازش و یا انتقاد و غر زدن دربارشون، با سیاست در موردحرفا و کاراشون باخبر شم که یا نظری ندم و یا نظر مثبت بدم دربارشون. آخه نامزدم جدیدا تودار شده و دیگه درباره اوضاع خونه و خونوادش چیزی بهم نمیگه و یا خیلی سربسته میگه.

    _سعی میکنم با کارام به شوهرم بیشتر بفهمونم که صلاحشو میخام و خودمو جدا ازش نمیدونم. چون حس میکنم با اثر خونواده ها یه حس فاصله و مقابل هم بودن بینمون افتاده.
    _ازش خواسته ای نداشته باشم فعلا چه مادی چه عاطفی.
    _در مورد کارای بد و دروغاش یا بذل و بخششای بیجاش هم شکایتی نکنم و چیزی نگم.
    _فعلنم بعد اون بحث با مادرشوهر و بیرون اومدن از خونشون تا عید قصد کردم نه خونشون برم و نه زنگ بزنم به مادرشوهر و خواهرشوهر. که مطمئنم خودشم نمیزنه. نامزدمم حتما لج میکنه و خونه ما هم نمیاد چون قبلا یبار گفته بود. آخه خیلی حرفایی زد با یه لحن بد که بنظرم باید مادرش زنگ بزنه و از دلم دربیاره و اگه باز من برم یا زنگ بزنم مطمئنن فک میکنن پوست کلفتم یا چیزی حالیم نیس و باعث جسارتای بعدیشون میشه. ولی عوضش شکایتی از خونوادش نمیکنم به نامزدم

    ولی خیلی سخته برام دعا کنین که بتونم.
    نظرات و تبصره هاتونم اگه بشنوم خوشحال میشم.

  7. کاربر روبرو از پست مفید sadaf60 تشکرکرده است .


  8. #45
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 18 بهمن 91 [ 22:35]
    تاریخ عضویت
    1391-10-09
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    230
    سطح
    4
    Points: 230, Level: 4
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 20
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    1

    تشکرشده 19 در 11 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: جداشم یا بسوزم و بسازم؟

    سلام دوستان. میلاد حضرت محمد (ص) رو به همه تبریک میگم.
    تو این مدت سعی کردم کمتر به شوهرم گیر بدم و ازش انتقاد کنم و از مادرش حرف بزنم. ینی یجورایی مث کبک سرم زیر برفه که باعث شده روابطمون یکم بهتر شه. رفتم مشاوره حضوری گفت، باید مادرشوهرتو همینجوری بپذیری و هیچوقت خوب نمیشه و هیچکی هم نمیتونه خوبش کنه و حتما شوهرتو بیار حرفاشو بشنوم ولی وقتی ازش خواستم بریم میگه مشاوره پیشنهاد من بود نباید تنها و بی اجازه من میرفتی، من نمیام پیش اون مشاور، حتما مشکلت تنهایی حل میشد که تنها رفتی نمیدونم اینو دیگه چیکار کنم!!!
    راستی دوستای عزیز، بعد اون جلسه بحث با مادر شوهر نه سری زدم بهشون نه زنگی. قبلنا هر مناسبت عید و میلادی رو زنگ میزدم تبریک میگفتم. نمیدونم فردا زنگ بزنم یا نه؟؟؟؟ لطفا نظرراتتونو در مورد زنگ زدن و تبریک میلاد رو به مادر شوهرم بهم بگید، با توجه به اینکه میدونم زنگ بزنم باز با تیکه و زخم زبون و یادآوری حرفای اون روز حالمو بد میکنه چند روز.

  9. #46
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 بهمن 91 [ 14:00]
    تاریخ عضویت
    1391-2-28
    نوشته ها
    312
    امتیاز
    1,518
    سطح
    22
    Points: 1,518, Level: 22
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 82
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    925

    تشکرشده 957 در 224 پست

    Rep Power
    46
    Array

    RE: جداشم یا بسوزم و بسازم؟

    سپیده ی سحر عزیز نمیشه یه نسخه رو برای همه پیچید .. شاید شما این تصمیم رو گرفته باشی و راه اخر رو اول انتخاب کرده باشی اما دلیل نمیشه اون راه رو به کسی توصیه کنی .. تو این تالار ما اخرین اولویت رو برای جدایی قرار میدیم ..

    صدف جان .. خیلی خوبه که داری رو خودت کار میکنی ..
    چیزی که تو این دو تا پست اخرت فهمیدم اینه که تصمیمت رو گرفتی برای بهتر کردن زندگیت و اون غرور و تکبری که قبلا تو نوشته هات بود هم خیلی کمتر شده افرین ..
    ببین باید رگ خواب شوهرت دستت اومده باشه .. بدونی از چه چیزهایی ناراحت میشه و چه کارهایی خوشحالش میکنه ..
    اگه میبینی رو یه سری چیزا حساسه رعایت کن .. مثلا کاش بهش نمیگفتی که قبلا خودت تنهایی رفتی پیش مشاور .. با مشاورت هماهنگ میکردی و به شوهرت هم میگفتی که از یه مشاور وقت گرفتیم بیا بریم پیشش .. اینجوری هم مشاور میتونست حرفهای همسرت رو بشنوه هم شوهرت این فکر رو نیمکرد که تو سرخود و بدون مشورت باهاش کارهاتو پیش میبری ..
    گاهی مردها دوست دارن همسرشون بهشون تکیه کنه .. وقتی خودت مردونه و تک و تنها ( نه تو این قضیه . کلا میگم ) کاری رو میکنی احساس بدی بهش دست میده ..
    شاید خیلی از نظر تو و من بی اهمیت باشه این موضوع .. اما همین موضوع کوچیک و بی اهمیت میشه یه دلخوری بزرگ تو دل شوهرت ..
    مثال میزنم واسه ت .. شوهر من خیلی غیرتیه .. من بعد 2 سال فهمیدم که نقطه ضعفش اینه که من جوراب بپوشم باورت میشه ؟ مسئله به این سادگی که اصلا به هرکی بگی میخنده .. اما برای شوهر من مهمه .. یعنی میخوام بگم رگ خوابش یه ذره دستم اومده .. حالا همین شوهر غیرتی میذاره من برم سرکار در صورتی که قبلا اسم کار رو هم میاوردم دعوا میشد ..

    رگ خواب همسرت رو پیدا کن .. روش مانور بده .. قرار نیست رفتار منفعلانه داشته باشی و توهین و تحقیر رو تحمل کنی ..
    اما یاد بگیر که چه جوری خواسته هات رو بیان کنی ..


    با سیاست و مهربونی و شناخت درست از همسرت میتونی به نتیجه برسی عزیزم .. صبور باش ..
    اگه همسرت و زندگیت برات مهمه تلاشت رو بکن ...
    در رابطه با خانواده ی همسرت هم به خودت بستگی داره .. اگر صبر و تحمل زیادی داری که بتونی به مرور زمان محبت اون ها رو جلب کنی طوری که دوستت باشن نه رقیبت برو جلو .. خیلی عادی رفتار کن .. کاری کن که با محبت و مهربونی تو بیان سمتت .. این خانواده قراره یه عمر با شما باشن .. پس چه بهتر که روابط خوبی داشته باشید و از کنار هم بودن لذت ببرید ..

  10. کاربر روبرو از پست مفید الف-ح تشکرکرده است .

    الف-ح (سه شنبه 10 بهمن 91)

  11. #47
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 19 بهمن 91 [ 14:00]
    تاریخ عضویت
    1391-2-28
    نوشته ها
    312
    امتیاز
    1,518
    سطح
    22
    Points: 1,518, Level: 22
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 82
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    925

    تشکرشده 957 در 224 پست

    Rep Power
    46
    Array

    RE: جداشم یا بسوزم و بسازم؟

    مهسا جان شما مشکلت رو تو تاپیک خودت ادامه بده عزیزم .. تو تمام تاپیک ها داری پست میذاری خانومی و مشکلت رو عنوان میکنی .. صبور باش و تاپیک خودت رو دنبال کن انشالله که مشکلت حل بشه ..

  12. #48
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 تیر 92 [ 12:01]
    تاریخ عضویت
    1391-12-26
    نوشته ها
    19
    امتیاز
    335
    سطح
    6
    Points: 335, Level: 6
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    17

    تشکرشده 17 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام. من تازه عضو شدم و عاجزانه از همه دوستان خصوصا مدیران که در زمینه مشاور تخصص دارن خواهش می کنم کمکم کنن.
    من 28 سالمه و 9سال پیش با پسری آشنا شدم که الان همسرمه. ما توی دانشگاه همسرم آشنا شدیم من سنم کم بود و تجربه ای از دوست پسر نداشتم و تمایلی هم به داشتن دوست پسر نداشتم به خاطر همین خیلی سریع رابطمون جدی شد و همسرم به خواستگاری من اومد. پدرم شدیدا مخالفت می کرد چون اولا هنوز درس همسرم تموم نشده بود سربازی نرفته بود و کار هم نداشت از طرفی هم پدرم با ازدواج غریبه راضی نبود چون می گفت شناختی از اخلاق و رفتارش نداریم. خلاصه از من اصرار و از پدرم انکار.
    لازم به ذکره که شوهرم وقتی سه سالش بوده پدرش توی تصادف فوت می کنه و مادرش هم خیلی سریع ازدواج می کنه و عملا شوهرم و برادرش توسط پدربزرگ و مادربزگش بزرگ می شن. برادر شوهرم حدود هفت سالی هست که ازدواج کرده و کلا از معرفت بویی نبرده فقط موقعی که به پول احتیاج داره زنگ می زنه!! از طرفی خانواده شوهرم آدمای خوبی هستن ولی از لحاظ مالی هیچ رقمه نمی شه روشون حساب کرده. بطور کلی آدمای خسیسی هستن.
    بگذریم من هفت سال به پای همسرم نشستم تا عقد کردیم!!! یعنی توی این هفت سال اجازه ندادم کسی بیاد خواستگاریم و واقعا بهش متعهد بودم و حتی توی دانشگاه حلقه دستم می کردم! رابطه قبل از عقدمون: اوایل آشناییمون شوهرم خیــــــــــــــــلی به من وابسته بود و به قول خودش منو می پرستید بخاطر همین گیرهایی که بهم میداد رو به حساب عشق و علاقه اش می زاشتم. دانشگاه شهرستان قبول شده بودم. همسرم کلی چکم می کرد و من بیچاره چهار سال تمام رو فقط مسیر خوابگاه تا دانشگاه رو طی می کردم و نمی تونستم با دوستام برم بیرون و تفریح سالم داشته باشم! همسرم درکم نمی کرد و سر مسائل پیش و پا افتاده پشت تلفن باهام دعوا می کرد حتی زمان امتحانات پایان ترمم! هی قهر هی آشتی! حدود سه سال از آشناییمون می گذشت که همسرم به مدت یک سال توی قشم کار می کرد و برعکس من که توی چهاردیواری اسیر شده بودم ایشون با همکاراشون بیرون می رفتن و رستوران و تفریح داشتن و هروقت من اعتراض می کردم می گفت باید شام و ناهار بخورم یا نه! خب ما رو بیرون می برن بعدش هم زن با مرد فرق داره!! بعد از مدتی یه اس ام اس اشتباهی به من زد که فهمیدم توی این مدت با کس دیگه ای رابطه داشته... تابستون بود و من توی خونه خودمون بودم خیــــــــــــــلی گریه کردم گفتم دیگه از زندگیم برو بیرون بی معرفت... کلی معذرت خواست و التماس کرد بهش یه فرصت دیگه بدم من بهش فرصت دادم بیشتر بخاطر حسادت بود چون به جایی رسیده بود که دختره به من اس ام اس میداد و می گفت هنوز که با تو ازدواج نکرده... این عشق منه!!
    بله من بیشتر از روی حسادت یه فرصت دیگه به همسرم دادم و اون قسم خورد دیگه بهم خیانت نکنه.
    رابطه بعد از عقد:بعد از هفت سال استرس و اضطراب و دعوا و غم و غصه ما عقد کردیم. به این امید که بعد از عقد رفتار همسرم بهتر میشه و من رنگ خوشبختی رو می بینم اوضاع کاری همسرم چندان خوب نبود و به بن بست خورده بود بداخلاق تر شده بود و هیچ وقتی برای تفریح با من نمی ذاشت. سعی می کردم درکش کنم اصلا بهش نمی گفتم چیزی برام بخره... همسرم عمدا یا سهوا روز تولد و روز زن رو یادش می رفت و حتی در پی جبرانش نبود! خانواده ام با اینکه مخالف بودن ولی بعد از عقد دیگه مثل پسر خودشون دوسش داشتن و بهش محبت می کردن حتی بخاطر شرایط خاصش 5ماه همسرم با ما زندگی کرد! ولی اصلا به روی خودش نمی آورد که دست خانواده ات درد نکنه! البته نا گفته نمونه که رفتار همسرم با خانواده ام و با غریبه ها عااااااااااااااالیه... می گه و می خنده و هرکسی از دور ببینه می گه خوشبحال زنش! ولی خدا شاهده کار من همش گریه های پنهانی و غصه خوردن بود. واسه عروسی خیلی رعایت همسرمو کردم همش یه تنه دنبال تالار آرایشگاه و... ارزون قیمت بودم ولی با این حال همسرم به جای تشکر همش اخماش توی هم بود... با زحمت جهیزیه خریدم مارکای خیلی خوب که همسرم مجبور نشه بعد از مدتی دوباره بخره.... ایشون به جای تشکر گفت آشغال خریدی!!!!!!!!!!! دلم شکست و شکست ولی بازم تحمل کردم چون دیگه عقد بودم و پای آبروی پدر و مادرم درمیون بود. من خودم اصرار به این ازدواج کردم و با شکست این ازدواج جایی توی خونمون نداشتم. حتی به زور شوهرمو پیش یه مشاور بردم مشاور یه سری راهکارها برای کنترل خشمش گفت تا نیم ساعت بعد از ترک مرکز مشاور شوهرم خوب بود ولی بعدش گفت پولمونو ریختیم توی جوی آب!! بعد از عروسی همه چیز درست میشه الان فشارهای عروسی رومه...... منم به این امید دلمو خوش کردم... به این امید که بعد از عروسی دیگه از بداخلاقی و توهین به من و خانواده ام(البته پشت سرشون) خبری نباشه. به امید یه زندگی آروم و سالم.
    رابطه بعد از عروسی: روز عروسی خیلی بهم خوش نگذشت چون بازم به بهانه های مختلف همسرم غر میزد ولی جلوی عکاس و فیلمبردار و مهمونا خوب حفظ ظاهر می کرد. همه از آرایشم تعریف می کردند ولی همسرم یه بار هم نگفت زیبا شدی! شب شوهرم خوابید بدون اینکه حتی منو در آغوش بگیره! گذاشتم به حساب خستگی ولی می دونستم رابطه جنسی خیلی مهمه بخاطر همین حواسم بود که چیزی کم نزارم ولی همسرم خیلی مایل نبود بیشتر رفع تکلیف بود تا رابطه عاشقانه. دوباره غر زدنا شروع شد! سه ماه از عروسیمون نگذشته بود که من بیچاره داشتم خودمو واسه یکی از امتحانات فوقم آماده می کردم که همسرم با خشم ازم پرسید فلان کاغذام کجاست؟ من گفتم من دست به وسایل تو نزدم. همسر با معرفتم! با خشم اومد و کتابمو پرت کرد و شروع کرد به کتک زدن من.... الان که یادش می افتم اشکام جاری میشه من با هزارتا امید و آرزو وارد این زندگی شدم جلوی خانواده ام وایستادم خودمو محدود کردم، واقعا این حق من بود؟ همسرم بهم توهین می کرد و من توی شوک بودم جیغ میزدم می گفتم خدایا این حق منه؟ شوهرم قاطی کرده بود دستشو جلوی دهنم گرفت و گفت اگر خفه نشی خفه ات می کنم، خدا شاهده احساس می کردم روح از بدنم داره بیرون می ره واقعا داشتم خفه می شدم. دوساعت تمام می لرزیدم و اشک می ریختم دلم از خدا هم پر بود! بعد از دوساعت توی شوک بودن و کتک خوردن و توهین شنیدن و خفه شدن، همسرم یه لیوان آب آورد و به زور بهم داد و منو بغل کرد!!!!!!!!!!!!!!! گفتم بهم دست نزن ازت بدم میاد! خلاصه همسرم همش سعی میکرد آرومم کنه ولی من تا 24ساعت ناخودآگاه اشک می ریختم. در آخر هم فلان کاغذای آقا جایی بود که خودش گذاشته بود!
    پشتم خالی بود انگار تازه چشمام باز شده بود با یه انتخاب اشتباه امید و آرزو و جوونیمو تباه کرده بودم. دوست داشتم مهریه امو بزارم اجرا و حال همسرمو بگیرمو از زندگیم پرتش کنم بیرون ولی پشتم خااالی خااالی بود... اگه بابام می فهمید سکته می کرد مامانم دق می کرد خونه پدریم هم دوباره عذاب می کشیدم چون مقصر اصلی خودم بودم.
    سعی کردم همه چیز رو درست کنم به شوهرم محبت می کردم لباسای رنگارنگ می پوشیدم ولی حس می کردم بهم توجهی نداره. یک شب دلمو زدم به دریا و ازش پرسیدم تو نیازای جنسیتو چطور برآورده میکنی؟ همش میگی خسته ام و حوصله ندارم پس من چی؟ من باید چیکار کنم؟ همسرم با غرلند گفت: مگه من کارخونه س.ک.س هستم؟ (این درحالیه که با این حالی که ما تازه ازدواج کرده بودیم توی 40 روز اول زندگیمون فقط دوبار باهم رابطه داشتیم!!). بازم من لباسای کوتاهتر پوشیدم تا جایی که همسرم شاکی شد و گفت لباسی مناسبتر بپوش و حرمت خونه رو نگه دار!!! از تعجب داشتم شاخ در میاوردم... فردای اون روز همسرم خونه بود بهش گفتم برای بهبود شرایط اقتصادیمون یه جایی پیدا کردم برای کار کردن میرم یه سر برمی گردم. بعد از یکساعت با خوشحالی برگشتم خونه چون تقریبا کار مناسبی بود. وقتی در خونه رو باز کردم از تعجب خشکم زد!!!!!!!!! همسرم برهنه برهنه بود! کسی که می گفت حرمت خونه رو نگه دار! اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که همسرم خود.ارضایی می کنه. دستمو کشید تا به زور منو ببره توی اتاق که من دیدم توی هال کیف زنونه و شال افتاده!!!!!!!!!! وااااااای خدا شاهده انگار آسمون روی سرم خراب شده بود انگار کابوس میدیدم. شروع کردم به داد و فریاد که کجا قایمش کردی شوهرم واسه اینکه من داد نزنم می گفت بهت می گم فقط آروم باش قول میدم از زندگیت برم. توی چشماش نگاه کردمو گفتم ازت متنفرم. (خلاصه می کنم می دونم خیلی حرف زدم:) دختره رو دیدم توی این فاصله لباساشو پوشیده بود و پشت مبل قایم شده بود! نفرینش کردم به شوهرم گفتم اگه نمی زنم دختره رو آش و لاش کنم بخاطر اینه که تو برام مهم نیستی حیف عمر و جوونیم که به پای تو گذاشتم. (ناگفته نمونه دختره اصلا زیبا نبود) دختره رو از خونه پرت کردم بیرون. می خواستم به خانواده همسرم زنگ بزنم که موبایلمو پرت کرد و خرد و خمیرش کرد. به پام افتاد قران آورد وسط که قول میده تمومش کنه. من گریه کردم و اونم گریه کرد. قران رو باز کرد سوره توبه اومد منه ساده هم گفتم به حرمت این قران و این سوره آخرین فرصت رو بهت میدم زمان مشخص می کنه که من با این فرصت حماقت کردم یا نه. فکر کنید بعد از چهارماه از عروسیتون میفهمین که کسی که ادعا می کرده عاشقتونه و خوشبختتون میکنه براحتی بهتون خیانت می کنه. البته باتوجه به رفتارهای همسرم احساس می کنم این دوستی و رابطه به قبل از ازدواجمون برمیگرده.
    چندبار با خودم گفتم مرگ یه بار شیون یه بار، جدا شو و بقیه عمرتو راحت زندگی کن بدون دغدغه بدون استرس بدون ترس از خیانت چندباره اما وقتی به جامعه امون نگاه می کنم وقتی به خانواده ام نگاه می کنم می بینم چاره ای به غیر از سوختن و ساختن ندارم. همسرم هم میدونه من به این راحتی طلاق نمی خوام چون میدونه من به تنهایی جلوی خانواده ام وایستادم و کسی حامی من نیست.
    ترو خدا کمکم کنین چیکار کنم؟ الان رابطمون بهتر شده البته همسرم خیلی برای تفریح و گردش واسم وقت نمیزاره شاید هم بخاطر جنبه مالیشه. اکثرا جلوی تلویزونه و من خییییلی حوصله ام سر میره. حس زنانه ام میگه رابطه قبلی شو بهم زده ولی من تا آخر عمرم باید نگران این باشم که خیانت دوباره ای اتفاق نیوفته. چند روز پیش که خونه نبودم متوجه شدم همسرم خود.ارضایی می کنه. کلی گریه کردم گفتم مگه من واست چی کم میزارم؟ گفت بخدا لذتی نداره یه بیماریه که قول میدم درمانش کنم.
    بهترین سالهای زندگیم به هدر رفت. احساس خلا بزرگی می کنم. فکر می کردم همسرم میشه دوستم میشه همه کسم ولی شد دشمنم و از پشت بهم خنجر زد. خدا خودش میدونه دارم برای این زندگی تلاش می کنم زندگی که به یه تار مو بنده زندگیی که هنوز شروع نشده منو له کرد. اگه به عقب برگردم به هیچ وجه این گزینه رو انتخاب نمی کردم ولی حالا که چنین اشتباهی کردم باید برای یه زندگی سالم و آروم چیکار کنم؟ اگه توی کشوری به غیر از ایران زندگی می کردم حتما حتما حتما طلاق می گرفتم ولی توی این شرایط نمی تونم حتی بهش فکر کنم.
    الان رابطمون عالی نیست ولی خوبه، همسرم بغلم می کنه از نگاهش می فهمم هنوز دوستمم داره ولی من احساس آرامش و امنیت ندارم. شما بگین چیکار کنم؟ (باتشکر از اینکه درد و دل منو با سعه صدر مطالعه کردید)

  13. کاربر روبرو از پست مفید تنهاا تشکرکرده است .

    میشل (شنبه 26 اسفند 91)

  14. #49
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 04 تیر 92 [ 12:01]
    تاریخ عضویت
    1391-12-26
    نوشته ها
    19
    امتیاز
    335
    سطح
    6
    Points: 335, Level: 6
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    17

    تشکرشده 17 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ببخشید دوستان من
    (خلاصه می کنم می دونم خیلی حرف زدم
    : ) را بدون فاصله انتخاب کردم که به صورت آیکن :) در آمده!!!!! من اصلا خوشحال نیستم!

  15. #50
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 12 اردیبهشت 93 [ 15:23]
    تاریخ عضویت
    1389-6-08
    نوشته ها
    231
    امتیاز
    2,981
    سطح
    33
    Points: 2,981, Level: 33
    Level completed: 54%, Points required for next Level: 69
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    227

    تشکرشده 409 در 163 پست

    Rep Power
    39
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط تنهاا نمایش پست ها
    ب
    عد از مدتی یه اس ام اس اشتباهی به من زد که فهمیدم توی این مدت با کس دیگه ای رابطه داشته... تابستون بود و من توی خونه خودمون بودم خیــــــــــــــلی گریه کردم گفتم دیگه از زندگیم برو بیرون بی معرفت... کلی معذرت خواست و التماس کرد بهش یه فرصت دیگه بدم من بهش فرصت دادم بیشتر بخاطر حسادت بود چون به جایی رسیده بود که دختره به من اس ام اس میداد و می گفت هنوز که با تو ازدواج نکرده... این عشق منه!!

    همسر با معرفتم! با خشم اومد و کتابمو پرت کرد و شروع کرد به کتک زدن من....

    قران آورد وسط که قول میده تمومش کنه. من گریه کردم و اونم گریه کرد. قران رو باز کرد سوره توبه اومد منه ساده هم گفتم به حرمت این قران و این سوره آخرین فرصت رو بهت میدم

    همسرم بغلم می کنه از نگاهش می فهمم هنوز دوستمم داره ولی من احساس آرامش و امنیت ندارم. شما بگین چیکار کنم؟ (باتشکر از اینکه درد و دل منو با سعه صدر مطالعه کردید)
    من تو گفته هاتون تناقض و نوعی محبت طلبی و وابستگی بیمار گونه میبینم، این دوست داشتن با خشونت و خیانت سازگار نیست. من تصور میکنم باید رو در رو با مشاور و روانکاو به تنهایی صحبت کنین ، اگر روانکاو نیاز دید همسرتون رو هم به جلساتتون دعوت کنید.


 
صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. از خودم متنفرم از اینکه فداکارم ، دلسوزم و مهربونم متنفرممم
    توسط بانوى مهر در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: شنبه 20 تیر 94, 02:38
  2. بسوزم و صبر کنم یا نه؟
    توسط tanhai در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 33
    آخرين نوشته: چهارشنبه 04 اردیبهشت 92, 16:23
  3. اختلاف فرهنگی داریم. تاکی باید بسوزم؟
    توسط پریچهر-پ در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: یکشنبه 02 بهمن 90, 12:47

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 05:35 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.