سلام ساحل جان
الان مشکل اصلی تو چیه؟
رابطه ات با پدر و مادرت؟
رابطه همسرت و طرز تفکرش درباره خانواده ات؟
یا اصلا خودت با افکار و حس درونیت؟
تشکرشده 264 در 100 پست
سلام ساحل جان
الان مشکل اصلی تو چیه؟
رابطه ات با پدر و مادرت؟
رابطه همسرت و طرز تفکرش درباره خانواده ات؟
یا اصلا خودت با افکار و حس درونیت؟
تشکرشده 294 در 168 پست
تشکرشده 264 در 100 پست
ببینید این مشکلات هرکدوم راه حل و سیاست خاصی را میطلبه.باید اول تصمیم بگیری کدوم مشکلت تو اولویته و برای حلش ذهنت را سامون بدی و رفتارتو هماهنگ با اون قضیه کنی.من فکر میکنم مشکل تو از نظر خودت خانواده ات هستن؟اما قبل از اون ببین رفتار خودت چقد درست بوده و چقد سنجیده عمل کردی .حتی اگر انها همیشه هم اشتباه کردن شما باید درست عمل کنی.
نکته بعدی که به گمانم هست اینه که شما در حمایت از همسرتون دیگه از اینور بوم افتادی(در نظر گرفتن نظر همسرتون و احترام به نظر ایشون و حمایت ازش واقعا قابل ستایشه)اما فراموش نکنید که شما پدر و مادری دارید ک حتما انتظاراتی از شما دارن .به گمانم شما انقد از شوهرتون پیش خانواده حمایت کردین و طرف اونو گرفتین که انها حساس شدن نسبت به همسرتون.
و اینکه شما خودتون را انداختید وسط ماجرا و هم اینور را دارین خراب میکنید هم اونورو.به نظر من شما نباید به رابطه همسرتون و خانواده تون کاری داشته باشید اونا مشکلی داشته باشن خودشون باید از پس هم بر بیان.
تشکرشده 294 در 168 پست
پدر و مادری که یک هفته است سراغی از من نگرفتن؟
فرض کنیم من اشتباه کردم . اونا نباید گذشت داشته باشن؟ آقا من جوون و خام و ناپخته یه کاری کردم حالا هم یا از روی غرور یا از روی خجالت روی رفتن به خونمون رو هم ندارم . پدر و مادر من که بزرگترن نباید یه چراغ سبزی چیزی نشون بدن که بدونم براشون مهمم؟
مگه میشه یه پدر و مادر از دخترشون بتونن بی خبر باشن؟
با پدرم که لفنی حرف زدم میگفت چرا نمیاید اینجا؟ حتی به خودشون زحمت ندادن یه شب زنگ بزنن بگن بیاید اینجا
تو تمام مدت ازدواجم خودم خودمو دعوت میکردم خونه بابام . خب منم دوست دارم ازشون توجه ببینم . من هیچ وقت نه از پدر و مادرم نه از خواهر برادرای کوچکترم احترام ندیدم و همیشه من مقصر تمام مشکلات بودم . همین الانش اگه توهفته بیشتر از دو شب بریم خونه بابام بچه ها اصلا آدم حسابمون نمیکنن .
من از خونوادم خیلی بیشتر از اینا دلگیرم
تشکرشده 2,402 در 566 پست
سلام ساحل عزیز.
من صفحه اول تایپیکتو خوندم و خیلی باهات همزاد پنداری کردم.
مادر منم البته با دز کمتر(نمیدونم دز یا دض یا دذ!!!!!!) دوست دارن منو زندگیمو کنترل کنن.
عزیزم به نظر من چیزی که مادرتو به این کارشون تشویق میکنه عکس العمل شماست!
فکر کن که هربار که مامانت میان 1دستوری برات صادر کنن شما همونجا اصلا مخالفت نکنی و نذاری بحث بشه.
بعد بری کار خودتو بکنی;) یا زمان هایی که همونجا باید به حرف ماانت بکنی با شوخی و مسخره بازی قضیه رو بپیچون.کلا همین که حرفای مامانتو خیلی جدی میگیری باعث میشه هم اونا بیشتر بهت گیر بدن و هم اعصاب خودت خورد بشه.
(روشی که بابای من 35 ساله انجام میدن برای مادرشون.حتی برای اسم داداشم،مادر بزرگم اسمی انتخاب میکنن و به همه فامیل میگن و پدرو مادرمو تو کار انجام شده میذارن،بابام هم میرن دور از چشم همه اسمی که مامانم دوست داشتنو تو شناسنامه میذارن و تا 7 سالگیش که آبا از آسیاب افتاد به فامیل و مامان بزرگم نمیگن!!! بابای من ته سیاستن با مامانشون،یا خیلی مواقع دیدم مامانشون خواسته بیجایی دارن،اصلا بابام نمیگن نه و باهاشون بحث نمیکنن، فقط میپیچونن!)
نذار مامانت دلشون بشکنه که ضربشو خودتو زندگیت میخوری.اینقدر هم ازشون توقع خوب بودن نداشته باش.
وظیفه ای که فرزند داره خیلی سنگینتره و تو به فکر انجام وظایف خودت باش نه اونا.لطفا رساله حقوق امام سجاد ع در باب حق والدین رو بخون.
اصلا توش نیومده که با والدین مهربون یا فداکار یا حتی مسلمون خوب باشید.همین که اونا پدر و مادرن باعث میشه حق زیادی به گردن بچه ها باشه.
انشاالله که بتونی تعادلی صحیح بین خانوادت و زندگیت برقرار کنی
تشکرشده 294 در 168 پست
شوهرم میخواست همه چیزو خوب کنه اما مادرم برخورد مناسبی باهاش نداشت
بهش گفته بود که تو ساحل رو زندانیش کردی و دست و پاش رو بستی و براش تصمیم میگیری
بعدم در جواب شوهرم که از مادرم خواسته بود چون حال روحیم خوب نیست باهام یه تماس داشته باشه گفته بود منتظر بودم که روزای سخت بیاد سراغتون!
و خیلی چیزای دیگه
به همین راحتی
meinoush (دوشنبه 13 خرداد 92)
تشکرشده 232 در 92 پست
باید خودت رابطه را خوب بکنی با مادرت صحبت بکن بگو که خوشبختی بگو که مشکلی نداری بگو که اونارم دوست داری من دارم الان سعی میکنم که بین خانواده ام وشوهرم فرق نزارم هم به خواسته پدرم اهمیت میدم هم شوهرم باعث بعضی اختلافا خودم شدم همه چیزم شده بود شوهرم اونا هم به عنوان دخترشون نیاز عاطفی میخواستن از من و از شوهرت تعریف بکن با مادرت بیرون برو دعوتشون بکن سعی کن فکر نکنن کسی جای کس دیگرو داره میگیره با شوهرت نرو خودت تنها برو اگه حرفی هم زدن جو اون نباشه برو ببوس مادر پدرتو بگو دوسشون داری بگو شوهرتم دوست داری دوست داری همه را داشته باشی بعد با شوهرت صحبت کن باهم برید دیدی اوضاع خوبه بعد یه روز دعوتشون بکن کاری بکن به همه خوش بگذره سعی کن شوهرت و خانواده ات را به هم نزدیک کنی واسه برادر کوچیکت پفکی چیبسی چیزی که بچه ها دوست دارن بده شوهرت بده بهش یه کارای ساده نزار شوهرت بره جلو چون امکان داره با گفتن شوهرت اوضاع بدتر بشه بی احترامی و حرفی بزنن دختر خوب قرار شده با سیاست بیشتری برخورد بکنی داری باز بی سیاستی میکنی
تشکرشده 634 در 321 پست
ساحل جان سلام
فکر می کنم بهتره یکم با فکر عمل کنی و تعادل رو رعایت کنی
استقلال فکری داشتن هیچ تضادی با احترام و سیاست نداره نه از این ور بوم بیفت و یه سره به همسرت بچسب نه ازون ور بوم بیفت اگه یکم با مهارت برخورد کنی مطمین باش تمام مسایل اینچنینی با خانوادت حل میشه
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)