به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 80
  1. #41
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    نمیدونم...
    شاید هم من اتفاقا تازه وارد دنیای واقعیت شده ام.
    میدونید چرا؟
    چون واقعیت زندگی من اینه:
    خانواده ای دارم که جز پدر و مادرم، هر 5 تا خواهر و برادرم و دوتا داماد و یه عروسمون هم آقا بالا سرم هستن.
    هر کاری دلشون میخواد با زندگی من میکنن و به جام هر تصمیمی میگیرن.
    نگید جراتمند نیستی که جوش میارم.

    در همین یک هفته اخیر دوباره دو تا خواستگارو پروندن. کی پرونده؟ دامادمون.
    نمیذارن من اصلا بفهمم یکی خواستگاری کرده. بعد که پروندنش تازه میان به من میگن فلانی گفته و ما هم گفتیم نه.

    من قبلا اعتراض کرده ام. حرفمو زده ام. گفته ام که چرا بدون نظر من رد میکنید. و جواب گرفته ام : مگه سی سالت شده که هولی؟ تو اصلا چرا به ازدواج فکر میکنی؟ اگه عقده ای شدی که علی ازدواج کرده برو زن دومش شو که راحت بشی . و...."

    دو سال و نیم پیش یه موردی بود که خانواده ام پسندیدن. اما من نه. حالا هم تا حرف میزنم میگن:" تو اگه قصد ازدواج داشتی به اون نه نمیگفتی."

    واقعیت زندگی من اینه که باید خفقون بگیرم و هیچی نخوام. حق اینکه دلم چیزی بخواد ندارم. باید سرمو بندازم پایین و خفه بشم و هیچی نگم. باید بذارم هرکی هرکاری خواست با زندگیم بکنه و حق اعتراض هم ندارم.
    توی خودم هم که میرم محکومم. محکومم به اینکه با این روحیه ام روحیه بقیه رو هم خراب کرده ام. که دارم ازشون انتقام میگیرم.

    از همشون متنفرم.
    از اون خدا هم متنفرم.
    اصلا امید و ایمان و این چیزا به چه درد من میخوره؟ ایمان داشته باشم که چی بشه؟

    دو سال پیش یه بار خیلی دلم از خانوادم گرفته بود. این همه ظلمی که دارن به من و آینده و اعصابم میکنن بهم فشار می آورد. خیلی داغون بودم. بعد یه خوابی دیدم. خیلی خواب عجیبی بود.
    حد.دا دو ماه پیش به سرم زد از یه بپرسم تعبیر اون خواب چی ممکنه باشه؟
    از یه حاج آقا پرسیدم. اونم رفته بودتوی حوزه و سوال کرده بود .
    بعد گفت: خوابت نشونه های خیلی دقیقی داره و از اون رویاهای صادقه ی خیلی دقیقه.
    پرسید کسانی دارن به تو خیلی ظلم میکنن و در سختی قرارت دادن و ازشون ناراحتی؟
    گفتم آره.
    گفت : این خوابی که دیدی داره میگه : اولا صبرت رو زیاد کن. دوما ببخششون. سوما مطمئن باش خدا قطعا انتقامت رو از اونها میگیره.


    - - - Updated - - -

    ولی انتقام به چه درد من میخوره؟
    چرا نجاتم نمیده؟
    میدونید... زندگی من همینه. با همین آدما...نه میتونم عوضشون کنم نه میتونم حق خودمو ازشون بگیرم. فقط ظاهرا یه چاره دارم اونم پذیرش و کوتاه اومدن و تحمله. و بی خیال خواسته هام شدن.

    - - - Updated - - -

    اون خوابه این بود:
    خواب دیدم یه جایی هستم که دو تا مجسمه نشونم دادن. از اون مدل تندیس هایی که از قسمت شانه به بالا است.
    گفتن بهم که یکیش تندیس حضرت محمده و یکیش تندیس حضرت نوح.
    من توی عالم خواب، برام جالب شد برم ببینم حضرت نوح چه شکلی بوده.
    رفتم طرف مجسمه حضرت نوح.
    بعد خیلی با احتیاط و آروم انگشتم رو بردم طرف مجسمه ...به محض اینکه نوک انگشتم با مجسمه تماس پیدا کرد، دهانش شروع به حرکت کرد و با یک صدای خیلی قوی و تکان دهنده ای و با یک حالت جدی که من حس میکردم داره بهم تشر میزنه، شروع کرد سوره ی فیل رو خوند.
    من هم یه حال خوف عجیبی بهم دست داد و با یه گریه ی ناشی از وحشت و هولی شروع کردم با فریاد همراهش سوره ی فیل رو خوندم.
    با همون حال بیدار شدم و صدای خودمو شنیدم که دارم با صدای بلند و نفس زنان و با ترس آیه ی آخر رو هم در ادامه آیه های توی خواب میخونم.

    تا نیم ساعت نفسم جا نمی اومد.

    اون اقا میگفت:" از بین پیامبران حضرت نوح و محمدخیلی سختی کشیدند و به عنوان اسطوره ی صبر شناخته میشن. ولی صبر حضرت محمد از نوح بیشتر بوده. اینکه این دو پیامبر رو دیده ای به معنی اینه که در سختی هستی و کسانی دارن اذیتت میکنن. ولی اینکه به سمت حضرت نوح رفته ای که صبرش کمتر بوده یعنی باید صبرترو بیشتر کنی.از طرفی حضرت نوح قومش را نفرین کرد که این هم یعنی تو خیلی از دیگران دلخوری که این هم یعنی باید تا میتونی ببخشی. و اینکه سوره ی فیل رو خونده و با حالت تشر خونده میخواد بگه آیا شک داری که خدا انتقام خواهد گرفت؟
    میگفت در سوره فیل میخونیم:" آیا ندیدی که خدا با اصحاب فیل چه کردیم؟"
    الان هم اینکه سوره ی فیل رو خونده میخواد بگه خدا انتقامرو از اونها خواهد گرفت.

  2. 3 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    shabnam z (سه شنبه 05 آذر 92), الهام20 (سه شنبه 05 آذر 92), جاثیه (دوشنبه 04 آذر 92)

  3. #42
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 26 دی 92 [ 19:23]
    تاریخ عضویت
    1392-7-26
    نوشته ها
    71
    امتیاز
    398
    سطح
    7
    Points: 398, Level: 7
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    92

    تشکرشده 77 در 41 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام عزیزم

    در همین یک هفته اخیر دوباره دو تا خواستگارو پروندن.
    میشه بگی با چه دلیلی انها را رد کردند؟

    خانواده ای دارم که جز پدر و مادرم، هر 5 تا خواهر و برادرم و دوتا داماد و یه عروسمون هم آقا بالا سرم هستن.
    هر کاری دلشون میخواد با زندگی من میکنن و به جام هر تصمیمی میگیرن.
    عزیزم مقصر خودتی! ببخشید که انقدر رک می گم.
    و اگر می خوای این شرایط را عوض کنی باید بهشون نشون بدی که توانایی تصمیم گیری کردن برای زندگیت را داری. و تنها راه حلش هم اینه که شروع کنی به تصمیم گیری برای زندگیت و بعد هم محققشون کنی..
    وقتی در چند مورد موفق بشی, بیشتر باهات همراهی می کنند.
    هر چه قدر هم که بد باشند!, ولی خانواده شما هستند. دشمنت که نیستن! و صلاح شما را می خواهند هر چند که مخالف نظر شما باشه.
    و اگر اصلا نظرشون صحیح نیست, باید با منطق قانع شون کنی.
    هر چه قدر از در دشمنی و مخالفت باهاشون برخورد کنی, انها هم همانگونه با شما رفتار می کنند.
    هر عملی را عکس العملی.....
    عزیزم به جای این حرفا پاشو برو یه کاری پیدا کن یا بشین خوب برای ارشد بخون که قبول بشی و خلاصه یک تغییر اساسی و مفید در زندگیت بده که از این فکرا دور بشی و ذهنت با موضوع های دیگه مشغول بشه. به مرور زمان توانایی هات را بیشتر به خانواده اثبات می کنی و انها هم بیشتر به شما اعتماد می کنند.
    و هر چه قدر هم که رفتار خانواده با شما نامناسب باشه, باز هم خانوادتون هستند و شما از گوشت و خونشون هستی و امکان نداره که بد شما را بخواهند.
    و فرض محال, خانواده با شما دشمن هستند ! و به فکرتون نیستن, پس اینطوری که باید خیلی بیشتر به فکر خودت و ایندت باشی و برای ساختنش زحمت بکشی.
    تا جوان هستی باید به فکر ادامه تحصیل و پیدا کردن کار و تجربه باشی و خصوصا الان که مجردی, بعدا که متاهل بشی وقت برای درس خوندن خیلی نداری. بشین درساتو بخون و بعد هم به فکر یه کار خوب باش. و کم کم که وارد جامعه بشی با کلی انسان های خوب و فرهیخته و عاقل و بالغ اشنا میشی و همسرت را پیدا می کنی.
    و به تجربه تلخ عاطفی گذشته ات فکر نکن, از این تجربه برای یک انتخاب خوب در اینده استفاده کن, و نه برای نابود کردن زمان الانت.
    تا کی میخوای بشینی تو خونه و به روابط بد خودت و خانوادت فکر کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    و وابسته به خانواده باشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    تاپیک فرشته اریبهشت را که دیدی, "چگونه برای جهیزیه پول تهییه کنم"
    نظری که دادین این بود که :خیلی هم به خودت سخت نگیر و جمله مدیر همدردی را هم نقل قول کرده بودی.
    حالا می خوام بهت بگم که بله از جهتی حق با شماست ولی میشه جور دیگه هم به این موضوع نگاه کرد و ان اینکه: ایشون وقتی می بینن کسی خیلی توجه نمی کنه, از این موضوع ناراحت نمیشه و خودش به فکر خودشه و برای ایندش تلاش می کنه و ذهنش را متمرکز کرده روی حل مشکلاتش.
    و منظورم از بیان این موضوع اینه که شما هم اگه خودت را دوست داری, خودت برای زندگیت و اهدافت و خواسته هات تلاش کنه.
    اگه اشتباه نکنم بنجامین فرانکلین می گه:
    ای انسان خودت به یاری خودت برخیز.

    گفت : این خوابی که دیدی داره میگه : اولا صبرت رو زیاد کن. دوما ببخششون. سوما مطمئن باش خدا قطعا انتقامت رو از اونها میگیره.


    اخ این حاج اقا چه قدر خوب شما را راهنمایی کردند.گل گفتن به خدا. ببین همین دوتا کار را بکنی به خدا مشکلت حل میشه. ببخششون و همه چی را فراموش کن و به فکر خودت و ایندت باش و در این راه هم صبوری پیشه کن دیگه! و بقیه مسائلم واگذار خدا کن. خدا خودش میدونه باید چیکار کنه و شما هم برای خانواده دعا کن و براشون طلب بخشش کن! نه انتقام! چون هر چی باشه خانوادتون هستن و دعا کن که با هم به تفاهم برسید.

    استاد تقویت حافظم جمله جالبی داشتن:
    اگر کسی بخواهد کاری را انجام دهد, راهش را پیدا میکند
    اگر کسی نخواهد کاری را انجام دهد, توجیح اش را پیدا میکند.
    من شخصا با ایشون موافقم!
    حالا شما می خوای زندگیتو عوض کنی و زندگیتو از نو بسازی و رابطه بهتری با خانواده داشته باشی یا نه؟
    اگه پاسخت مثبت, به نظر خودت باید چه اقداماتی انجام بدی و راهش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    خب من دیگه برم درسام بخونم!
    دعا می کنم دفعه دیگه که امدم یکم به زندگی امیدوارتر شده باشی.
    و اگه از دست حرفام ناراحت شدی, معذرت می خوام و حلالم کن.
    و اگه تند میرم! برای اینه که ناراحت میشم میام می بینم داری زندگیتو نابود می کنی و براش کاری نمی کنی.

  4. 2 کاربر از پست مفید N.I.K.I تشکرکرده اند .

    shabnam z (سه شنبه 05 آذر 92), جاثیه (پنجشنبه 07 آذر 92)

  5. #43
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 16 دی 92 [ 20:44]
    تاریخ عضویت
    1392-8-23
    نوشته ها
    102
    امتیاز
    353
    سطح
    7
    Points: 353, Level: 7
    Level completed: 6%, Points required for next Level: 47
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdrive31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    814

    تشکرشده 146 در 71 پست

    Rep Power
    0
    Array
    pooh گلم چشم دیگر از آن حرف ها نمی زنم.

    درست می گویی وضعیتت خیلی بد است. این راه حل ها به نظرم می رسند. خواهش می کنم همه شان را ته بخوان:

    سعی کن از آن خانه بیایی بیرون مخصوصا برای این که آرامش پیدا کنی. یک بار گفته بودی می خواستی بروی کتابخانه. برو توی کتابخانه بنشین و برای رشته ای که دوستش داری درس بخوان. صبح برو غروب بیا. دانشگاهی که در شهر دیگری باشد قبول شو و از شهر خودتان برو . فکر کنم حدود سه سال یا بیش تر وقت داری که در شهر دیگری دانشجو باشی. دراین سه سال می توانی حال روحیت را بهتر کنی . خانواده ات دیگر آن جا نیستند که حال روحی تو را خراب کنند. اگر آن جا آدم مناسبی پیدا شد که به تو پیشنهاد ازدواج بدهد او اول با خودت روبه رو می شود و تو فرصت داری که نگذاری خانواده ات بپرانندش....
    در آن شهر سعی کن کار پیدا کنی . بعد دکترا بخوان تو باهوشی.

    اگر رشته ای که فعلا اسمت را نوشته ای دوست نداری خودت ببین می خواهی فعلا تا روز کنکور همین را بخوانی یا نه کلا شروع کن که برای سال دیگر رشته ای را که می توانی دوستش داشته باشی بخوانی.

    البته فکر می کنم الان حالت یک طوری است که شاید نتوانی روی درس خواندن تمرکز کنی. ایرادی ندارد . برو توی کتابخانه بنشین و سعی کن آرامش داشته باشی. بگذار خانواده ات عادت کنند که تو برنامه خودت را داری . بچه های نازنین خواهرت را بده خودش نگهدارد.

    متاسفانه مملکت فلان فلان شده ما این طور است که دختر ها نمی توانند به هیچ بهانه ای به جز درس خواندن و ازدواج کردن از خانه خودشان کمی دور شوند و اختیار زندگی خودشان را به دست بگیرند. اگر فکر می کنی ازدواج کردنت فعلا ممکن نیست روی درس خواندن حساب کن.



    - - - Updated - - -

    اضافه می کنم که عذر می خواهم بابت نوشته های قبلی ام و این نوشته ام اگر چیزی را اشتباه فهمیدم و حرفی زدم که از شدت نامربوط وبی فایده بودن برایت ناراحت کننده بوده است . متاسفم.

  6. کاربر روبرو از پست مفید جاثیه تشکرکرده است .

    Pooh (سه شنبه 05 آذر 92)

  7. #44
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 دی 92 [ 17:15]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    نوشته ها
    65
    امتیاز
    658
    سطح
    13
    Points: 658, Level: 13
    Level completed: 16%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    24

    تشکرشده 36 در 26 پست

    Rep Power
    0
    Array

    پوه

    سلام پوه، چرا با اینکه خداوند داره برات نشونه می فرسته بهش ایمان نمیاری ؟!

    تو احتمالاً با خدا قهری . خوب باهاش آشتی کن. خیلی حماقته که به خاطر یه مشکل کوچک خدا را فراموش کنی.

    خوب حتماً خدا یه چیزی می دانسته که نذاشته با علی ازدواج کنی.

    مصلحت بندگان برای خدا واجبه . پس دست از این مسخره بازیا بردار و بچسب به دنیای واقعی که خیلی قشنگه.

  8. 2 کاربر از پست مفید leila3000 تشکرکرده اند .

    Pooh (چهارشنبه 06 آذر 92), جاثیه (پنجشنبه 07 آذر 92)

  9. #45
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    یه سوال...
    اگه خانمی اصلا هیچوقت علاقه ای به کار بیرون نداشته باشه، بهش ایرادی وارده؟

    - - - Updated - - -

    و آیا باید خودش رو مجبور کنه به خاطر فرهنگ و سایر شرایط، بره سر کار؟ در حالی که میدونه اصلا کار بیرون با روحیاتش سازگار نیست و علاقه ای نداره؟

    - - - Updated - - -

    از طرفی فرضا یه کسی مدرک لیسانس یا فوق لیسانس یه رشته ای رو داره. بعد هرچقدر میگرده کار مرتبط با رشته اش گیرش نمیاد.
    بعد حاضر میشه بره سراغ یه کاری که اگه حتی دیپلم هم نداشت میتونست انجامش بده؟
    به نظرتون اگه بره سراغ این کار بیشتر حالش بد میشه و اذیت میشه ؟یا چون بالاخره مشغولیت و یه حد کمی درآمد داره حالش بهتر میشه؟

    - - - Updated - - -

    لیلا...
    من به نشونه ها اعتقاد داشتم قبلا. ولی دیگه ندارم.فکر کنم اینو قبلا هم گفته ام.
    راستی تو چطوری؟ بهتری؟

  10. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    جاثیه (پنجشنبه 07 آذر 92)

  11. #46
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    میگم میشه به من بگید این کاری که کردم درست بوده یا غلط؟

    من خیلی همش نگران بودم که دیگران فکر کنن من زندگیم خراب شده. به خصوص خیلی همش میترسیدم علی بفهمه من شکستم یا فکر کنهمن زندگیم خراب شده.
    بعد خیلی بهم فشار می اومد و مضطرب میشدم.
    همش درگیر این شده بودم یه مدت که حالا دیگران چی در مورد من فکر میکنن؟
    خیلی میترسیدم که اعتبارم رو از دست بدم. خیلی میترسیدم در نظر دیگران بشکنم. به خصوص در نظر خانوادم.
    بعد دیدم نمیتونم این مشکلم رو حل کنم. مثلا وقتی میرفتیم شهر خاله اینا و اونها رو میدیدم لونقدر مضطرب بودم که الان اونا چی در مورد من فکر میکنن که خب سرگیجه میگرفتم.
    از هر اشتباهیی که باعث بشه در نظر دیگران بشکنم وحشت زده شده بودم. تا حدی که یه حالت لرزش شدیدی بهم دست میداد. یه چیزی تو مایه ی حمله ی صرع. البته نه به اون شدت. ولی بدنم لرزشهای واضح و شدشدی پیدا میکرد.
    بابا برام خیلی مهم بود. همش نگران این بودم توی ذهن بابا هم بشکنم. که آخرش این اتفاق هم افتاد.
    بعدش یهو زد به سرم که خیال خودمو اصلا راحت کنم.
    گفتم بذار کاملا اعلام کنم و بروز بدم که داغون و شکسته ام.
    بذار اصلا دید همه در مورد من خراب بشه که دیگه ترسی از اینکه کی چی در موردم فکر کنه نداشته باشم.
    عمدا ضعفهام رو شدید تر از اون چیزی هم که بود بروز دادم.
    اوایل حس خیلی بدی بهم دست میداد از این کار. چون فکر میکردم دارم خودمو اعتبار خودمو آبروی خودمو عزت خودمو . کلا وجود خودمو له میکنم.
    من حتی با اینکه اونقدر میترسیدم علی بفهمه که من شکسته ام و این جدایی برام سخت بوده، بعد از ازدواجش بهش گفتم که برام سخت بوده. بعد هم خیلی چیزها الکی در مورد خودم بهش گفتم. بدترین چیزهایی که ممکن بود . حتی گفتم وارد روابط نامشروع شده ام.
    میخواستم خودمو از اون ترس از قضاوت دیگران خلاص کنم.
    حتی در مورد ارتباطم با خدا. از بس همش میترسیدم که الانه که کاری کنم که جریمه ام کنه، ارتباطم باهاش بیشتر از اینکه برای کسب آرامش و امید باشه حالت ترس و وحشت از ناراحت شدن خدا رو پیدا کرده بود. حتی مساله خودارضایی از بس از دوباره پیش اومدنش وحشت داشتم و از اثراتش وحشت داشتم و از اینکه خدا رهام کنه، برام یه کابوس بزرگ شده بود.
    یه روز دیگه به خدا گفت:" اصلا دیگه نمیخوام ازناراحت شدنت بترسم. میخوای زندگی منو خراب کنی بکن. دیگه از این همه وحشت خسته شده ام.اصلا دوستم نداشته باش. دیگه نمیخوام همش از اینکه دوستم نداشته باشی بترسم. دیگه نمیخوام حتی بهت امید ببندم.
    خود ارضایی رو هم یه مدت عمدا انجام میدادم.

    اوایل خیلی اذیت میشدم.خیلی خیلی خیلی. ولی حس میکنم الان از کلا این کارهایی که کرده ام به اون چیزیکه میخواستم رسیده ام. دیگه قضاوت کسی برام خیلی مهم نیست. از اینکه کسی قبولم نداشته باشه و به ضعف هام پی ببره نمیترسم.
    دیگه همش اضطراب ندارم فامیل و علی در موردم چی میگن و چه فکری ممکنه بکنن.
    یه جوری شدم دیگه برام مهم نیست چه فکری بکنن.
    ترسهام ریخته. خجالتی دیگه نیستم. دیگه ترس از طرد شدن ندارم.
    یه جورایی به یهحد آرامشی رسیده ام از این لحاظ.
    مشکل خودارضاییم هم حل شده. اصلا دیگه اون تحریکات برام پیش نمیاد. اگر هم ذهنم به سمتش بره میتونم کنترلش کنم.دیگه حس نمیکنم همش داره دنبالم میکنه و الانه که گیرش بیفتم.

    ولی باز یه چیزی گاهی فکرمو اذیت میکنه.
    اینکه نکنه این چیزی که من بهش رسیدم آرامش نیست و بلکه فقط مهری به قلبم زده شده که دیگه رنج گناه و خوف از خدا و این چیزا رو نفهمم؟؟

    میشه یکی بهم بگه اون کارایی که کردم، روش درستی برای از بین برد حساسیتهام بود و کار درستی بود؟ یا اینکه روش غلطی بوده؟
    و این از بین رفتن اون حساسیتهام ، واقعا از بین رفتن حساسیتهام بوده یا تیره شدن قلب و روحم، در حدی که دیگه چیزی از رنج گناه نفهمم؟


    - - - Updated - - -

    خواهش میکنم این سوالمو جواب بدید دوستان

  12. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    جاثیه (پنجشنبه 07 آذر 92)

  13. #47
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 24 اردیبهشت 93 [ 22:00]
    تاریخ عضویت
    1392-5-27
    نوشته ها
    46
    امتیاز
    662
    سطح
    13
    Points: 662, Level: 13
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 38
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    893

    تشکرشده 67 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام
    به نظر من مشکل اصلی تو این دوتاست:
    اول اینکه خیلی خیلی خیلی ترسویی(ببخشید عزیزم دوست دارم پی به مشکلت ببری و حالت خوب شه)
    دوم اینکه عزت نفست خیلی پایینه
    میشه گفت ترست بخاطر اینه که عزت نفس نداری
    میدونی چیه به نظر تو "هر مسئله ای، هر کاری فرضا کار x یا درسته یا غلط که این درست و غلط هم قانونه و تغییر نمیکنه"
    اصلا اینجوری نیست
    تو خودت فکر نمیکنی تا به نتیجه برسی
    فکر کن به نظر خودت، خود خودت، آره فقط خودت کار x (با توجه به شرایط) خوبه یا بد، در ست و غلط هر کاری تو شرایطه که معنی پیدا میکنه

    تو با توجه به شرایطت و روحیاتت و علایقت تصمیم میگیری فلان کار الان به نظرت درسته یا نه، همین، اینم لازمه اش اینه که تو خودتو و فکرتو و تصمیمتو قبول داشته باشی
    چرا واسه هر کاری دنبال قاعده و قانونی، هر کسی قانون زندگیه شخصیشو خودش تعیین میکنه
    در مورد خدا هم طرز فکر قبلی تو اشتباه بوده، تو خودت خدا رو نامهربون، یه ناظر سختگیر و انتقامجو و ... دونستی(تو فکر خودت) بعد اومدی میگی اون چه خدایی بوده؟!!!!! خب خودت اینجوری دیدیش و تصورش کردی
    حالا سعی کن عمقی نه سطحی و با دید بازتر و پخته تری بشناسیش اگه بازم باهاش قهر موندی و دوستش نداشتی قبول، در مورد مطلبی هم که نوشتی به نظر من تو هیچ کدومش اعتدال وجود نداره، یا از این طرف بوم افتادی یا از اون طرف

  14. کاربر روبرو از پست مفید shabnam z تشکرکرده است .

    Pooh (چهارشنبه 06 آذر 92)

  15. #48
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط leila3000 نمایش پست ها
    سلام پوه، چرا با اینکه خداوند داره برات نشونه می فرسته بهش ایمان نمیاری ؟!

    تو احتمالاً با خدا قهری . خوب باهاش آشتی کن. خیلی حماقته که به خاطر یه مشکل کوچک خدا را فراموش کنی.

    خوب حتماً خدا یه چیزی می دانسته که نذاشته با علی ازدواج کنی.

    مصلحت بندگان برای خدا واجبه . پس دست از این مسخره بازیا بردار و بچسب به دنیای واقعی که خیلی قشنگه.
    به نشونه ها مگه میشه ایمان داشت؟
    من داشتم. ولی دیگه ندارم. حتی به استخاره هم ندارم.
    در مورد قضیه علی من سه بار استخاره کردم.یکی وقتی بعد از دو سه هفته از خواستگاری علی خانواده من علی رو رد کردن اما من تصمیم داشتم ادامه بدم . یکی بعد از اینکه پدر علی یه سری حرفایی زد و مخالفتهایی مرد و من یازده ماه ارتباطم رو با علی کاملا قطع کردم و لی علی ادامه داد و تصمیم گرفتم دوباره ارتباط رو شروع کنم. یکی هم اون اواخر. هر سه بار گفتن خیلی خوب اومده. با اینکه نیت منو برای استخاره نمیدونستن. هر سه بار گفتن خیلی خوب بوده. و دو بارش بهم گفتن آیه ای که به ازدواج حضرت علی و فاطمه اشاه میکنه اومده.
    با اینکه اون سه بار، سه نفر مختلف برام استخاره کرده بودن.

    حالا من باید خر باشم که دوباره به استخاره اعتقاد داشته باشم.

    - - - Updated - - -

    خواب ها رو هم دیگه هیچ دلیلی نمیبینم که باز یه نشونه بدونمشون.
    همش ظاهرا فقط از درون خودمون و فکرهامون نشات میگیره. نه اینکه نشونه ای باشه از سمت خدا.
    اون چیزایی که ذهنمون درگیرشه توی خواب میبینیم. حقیقتی رو بهمون القا نمیکنه.
    حتی استخاره هم گویا اون چیزی در میاد که دلمون میخواد. نه حقیقت.

    - - - Updated - - -

    دیگه از ایمان داشتن به هر چیزی متنفرم.

  16. #49
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    د چرا من هیچ چیز خوبی در اطرافم نمیبینم؟ البته منظورم یه ازدواج خوبه.

    پدر و مادرم نزدیک چهل ساله که زندگی کرده اند با هم. شش تا بچه دارن. بچه هاشون هم همه با هوش و تحصیل کرده و مودب و از نظر جسمی و اجتماعی سالم.
    هم مامان هم بابا هر دو آدمای خوبی هستن.
    اما من فکر میکنم این یه زندگی موفق نبوده. چون بارها شده هر دو گفته اند که هیچ لذتی از زندگی مشترکشون نبرده اند و فقط به خاطر بچه ها تحمل کرده اند.
    از طرف دیگه ما بچه ها هم به نظرم از نظر روحی سالم نیستیم.

    چرا زندگی اینقدر سخته؟ بابا خیلی اهل کاره و مرد فهمیده ایه. خیلی اهل مطالعه است. مامان هم زن مهربونیه و خیلی هم فعال. یعنی همیشه به نحوی یه شغل داشته. هر چند شغلی باشه که در منزل انجامش بده.
    خیلی سختی ها رو با هم تحمل کرده اند. اوایل زندگیشون خیلی از نظر اقتصادی در مضیقه بوده اند. ولی خب کم کم به اینجا رسیدن. بالاخره 6 تا بچه رو بزرگ کرده اند. ولی چرا راضی نیستن؟ چرا هرگز حس نکرده ام که همدیگه رو دوست دارن. همش تحمل کردن هم. همش تحمل تحمل تحمل.....

    - - - Updated - - -

    اینکه آدم توقع خوشبختی داشته باشه اصلا توهمه.
    زندگی همش فقط تحمل کردنه.

  17. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    جاثیه (پنجشنبه 07 آذر 92)

  18. #50
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 06 تیر 93 [ 06:00]
    تاریخ عضویت
    1392-1-22
    نوشته ها
    523
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    2,312

    تشکرشده 1,508 در 444 پست

    Rep Power
    66
    Array
    سلام پوه، جواب سوالاتت رو خودت بهتر از همه میدونی تازه اگر هم ندونی جوابی که به ذهن من میرسه بدرد تو نمیخوره. یک سوال من ازت بپرسم.

    الان اگه همه مال و اموالت رو به پول تبدیل کنی چقدر میشه؟ اگر بخوام به خرابی حالت کمکی کنم و نزارم دلشوره بزاره بخوابی باید بهت خبر بدم که تو دیگه داری

    به سنی میرسی که باید روی پای خودت وایسی. تا کی پدر و مادر باید خرجت رو بدند. پاشو و فکری به حال خودت بکن داره دیر میشه. بعدن که روی پای خودت وایستادی

    فرصت داری در مورد اینکه زندگی خوشبختی است یا بدبختی فکر کنی.

    - - - Updated - - -

    پ.ن: این نوشته بیشتر به خاطر این بود که بهت سری زده باشم و یادی ازت کرده باشم.

  19. 3 کاربر از پست مفید toojih تشکرکرده اند .

    Pooh (پنجشنبه 07 آذر 92), پر خيال (پنجشنبه 07 آذر 92), جاثیه (پنجشنبه 07 آذر 92)


 
صفحه 5 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. با این وضعیت من چیکار کنم با خانواده شوهرم
    توسط روزنه ی امید در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: دوشنبه 08 دی 93, 23:52
  2. مخالفت فقط بخاطر موقعیت مکان زندگی اون دختر
    توسط رضابکرانی در انجمن اختلاف با خانواده در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: یکشنبه 30 تیر 92, 18:48
  3. چطور معیارام رو بهینه کنم از وضعیت سطحی به وضعیت عمقی
    توسط poorhashem در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 13 دی 91, 00:18
  4. برای موقعیت بهتر صبر کنم؟
    توسط nargol در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: پنجشنبه 04 خرداد 91, 03:24
  5. 15 واقعیت درباره ازدواج
    توسط جوانه؟؟؟ در انجمن مقالات و مطالب آموزشی در مورد ازدواج
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 12 اردیبهشت 91, 21:12

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:26 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.