پنجره تماشايم را محدود مي كند
به چهار زاويه ي قائمه
چه ابلهانه تمام اشكال
در يك چهار ضلعي منظم
گير كرده اند
مگر مي شود ابرها را با خط كش كشيد
مگر مي شود ابرها را جوهر ي كرد
من ابرها را
ابرها مرا
مي بين...
محصور در چهارضلعي منظم
تشکرشده 3,145 در 958 پست
پنجره تماشايم را محدود مي كند
به چهار زاويه ي قائمه
چه ابلهانه تمام اشكال
در يك چهار ضلعي منظم
گير كرده اند
مگر مي شود ابرها را با خط كش كشيد
مگر مي شود ابرها را جوهر ي كرد
من ابرها را
ابرها مرا
مي بين...
محصور در چهارضلعي منظم
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
كاش
فرصت شيرين آسماني دوباره را
به پرواز در آيم
بايد براي خوابهايت
پرنيان ابر ها را زير سر گذارم
شيرين ترين خواب
در آبي ترين شب
مهمان ستاره هاي گيسوانت مي شوم
چراغاني ام كن
تا در تيره ترين آسمان
با حسي نقره اي
همرنگ ماه شوم .
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 4,460 در 1,179 پست
همیشه در عجب بودم ... که چرا در جاده عشق .. پا به پایم نمی آمدی.. حتی وقتی آهسته و پیوسته می رفتم. امروز فهمیدم... ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد!!!
حسین پور (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
بسیار زیبا بود ممنوننوشته اصلی توسط نقاب
![]()
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
بعضی وقتها دلم بد جور هوایی می شود...
وقتی رنگ چشمهایت را درخاطرم مرور می کنم...
وقتی عطر دستهایت را از لابه لای انگشتهایم استشمام می کنم...
وقتی خاطرات بودنت را مرور می کنم...
وقتی می دانم که هستی..
چقدر بودنت زیباست
برای منی که در انتظار صدایت سکوت می کنم..
و حضورت را بر تمامی حاضران ترجیح می دهم.
نمیدانی چقدر تماشایت زیباست
اگر هر لحظه نگاهت نمی کنم برای دور شدن نیست که برای هضم شیرینی نگاه توست...
چه احساس عجیبی است
وقتی می دانم که می مانی
می دانی که می مانم
و چقدر گنگ است لحظه ای که گامهایم با تو یکی ست
وقتی که به سویت می آیم
که به سویم می آیی
با لبخند
با لبخند
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 148 در 75 پست
عمری ست که مشت بر درم می کوبند
پا بر سر و روی باورم می کوبند ...
مشتی واژه ، مدام از صبح تا شب ،
انگار که میخ بر سرم می کوبند :
" من بی تو ؟!
مگر..منی هم بی تو هست ؟ "
از زندگی بدون تو شستم دست ،
میخواستم از دست خودم بگریزم
مرگ آمد و بند کفش هایم را بست ..!
تشکرشده 4,460 در 1,179 پست
من آواره ترین مرد دنیا بودم..... و تو گفتی که می خواهی سرزمینم باشی.... وعده های شیرینت آن چنان در من اثر کرد... که حالا مجبوری.... سرنگ انسولینم باشی!!!
تشکرشده 3,145 در 958 پست
گلها تمامشان بوي پرپر شدن مي دهند
كدام نقش
درقالي چشمهايم
تو را به بهاري ديگر
اميدوار مي سازد؟!
چشمهايم را مي بندم
پوچ است
پوچ...
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
دستهاي فرسوده ام
چه بي صبرانه
توهم بودن تو را در آغوش مي گيرند
از تمام انتظارم بي خبر مانده اي
و كودكانه كزكردنم را
بر ديوار
قاب مي گيري
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
تشکرشده 3,145 در 958 پست
خواب هم تو را از من مي گيرد
و تو مرا از خواب
كابوس تلخي بود
امشب صداي هذيان هايم
تمام خوابم را تعبير كرد
و تو چه آرام
لاي لاي خوابي ديگر را مي خواندي
سكوت احمقانه اي
كه بلند مي گفتمش
((ديگر به خوابت نمي آيم
ديگر به سراغت نمي آيم ...))
تو از خواب پريدي
و باقي جمله ها
در گلويم ماسيد ,
مرا ببخش
ديوانه بودم كه خوابت را لگد مال كردم
راحت بخواب
آخرين شبي بود كه به خوابت آمدم
تعبير كن جمله ام را
با هذيان هاي گره خورده ام
با كابوسهاي ترك خورده ام
مرا ببخش
به خاطر تمام خوابهايي كه از تو ديده ام
به خاطر تمام خوابهايي كه از من ديده اي
فرصتي نيست
بايد خروس شد و فروخت
لحظه اي شيريني را كه در آن
غلطان بودم
مرا ببخش
اگر خروس بد هنگام بودم
shad (یکشنبه 23 خرداد 89)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)