... وای، باران؛
باران
شیشه ی پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سر بی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب رویایی فراموشی هاست
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشی هاست.
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویا ها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار سحر نزدیک است...
"حمید مصدق"





پاسخ با نقل قول



علاقه مندی ها (Bookmarks)