سلام
من نمی خوام از جوادها بنویسم آخه جوادها را وقتی می شناسیم که دیگه دیره اما می خوام از غریب آشناها بنویسم. غریب آشناهایی که از من دور نیستند جایی که شاید هیچ کی باورش نشه این جا هم غریب آشنا پیدا می شه . اونایی که می دانند شیراز کجای این کره خاکیه شاید بدانند که توی ای شیراز یه خیابانی هست که بهش می گن ملاصدرا و ملاصدرا همیشه توی اون دنیا به خاطر این خیابان در ناراحتی به سر می بره ؛ خیابانی که شاید بشه به عنوان مرکز دختر بازی و ... ازش نام برد. اما توی همین خیابان یه دانشکده هست که بهش می گن دانشکده مهندسی دو و توی همین دانشکده آدم هایی هستند که دلشون مثل غریب آشنای خودمون دلتنگ اوناییه که رفته اند . واسه همینم بعضی هاشون مهندسی را ول می کنند می رن حوزه ، بعضی هاشون زندگی شون را می گذارند واسه دفاع از ارزش های شهدا ، بعضی شون در اضای هر درسی که پاس می کنند چند تا کتاب شهید مطهری را می خونند و بعضی هاشون زندگیشون تو مجالس دعا می گذره و ...
توی همین دانشکده مهندسی کسایی را دیدم که شاید اگه جنگی بود و می رفتند می جنگیدند شهید می شدند و الان داشتیم از اون می نوشتیم کسایی که زندگی شون را وقف اعتقاداتشون کرده اند .
منم توی همین دانشکده ام. این جوادها و غریب آشناها را می شناسم اما شبیه هیچ کدام نیستم فقط چون دوست دارم شبیه اون ها باشم باهاشون دوستم .






پاسخ با نقل قول


علاقه مندی ها (Bookmarks)