بالاخره الگوی من درسته یا غلط؟
تشکرشده 118 در 39 پست
بالاخره الگوی من درسته یا غلط؟
تشکرشده 3,297 در 818 پست
بهار جان اگه الگوت نتیجه داده مطمئنا درست بوده دیگه
موقعه امتحاناست خانوم برخلاف همیشه مدتهاست نرفته خونه مادرش.همسرش هم می بینه مادره هی زنگ می زنه خانم نمیره.حتی مادر خانم مهمون هم داره.فرداش آقا یه سر می ره خونه مادرش بعد چند دقیقه می یاد می گه آماده شو زود برو اون حیاط.مامان گفت ناهار بیاین این جا.
الگوی رفتار غلط:خانم از شدت عصبانیت داد می زنه من درس دارم خوبه که می بینی چند روز نرفتم خونه مادرم.و به گریه می یوفته و هر چی از دهنش در می یاد به شوهرش می گه.حتی کتابشم پرت می کنه یه گوشه اتاق.اون روز نه تنها می ره خونه مادر شوهر بلکه شام هم می مونه چون جرات نداره دعوت مادر شوهرشو رد کنه.
حالا تو رو خدا بگید چه رفتاری درسته چون هنوز یه بغض تو گلوی خانومه.و از دست آقا دلگیره و حتی از دست مادرشوهرش
ببخشید طولانی شد
تشکرشده 4,222 در 1,018 پست
اگه اشتباه باشه بذارید به حساب مجرد بودنم
الگوی رفتاری درست به نظر من :
در وهله اول بستگی به امادگی من برای امتحان داره ، ولی اگر اوضاع خطری باشه و استرس داشته باشم واسه امتحان و عقب باشم از درس ، بهش می گم : عزیز دلم ، اگه بدونی چقدر دلم برای رفتن خونه مامان هامون پر می زنه ، هم حال و هوامون عوض می شه ، هم دیداری تازه می کنیم ، ولی خب به دو دلیل صلاح می دونم بذاریم واسه بعد امتحانم ، 1- استرس دارم و اینطوری اگه بریم همش نا خوادگاه استرسم رو به اونا هم منتقل خواهم کرد و هم اعصاب اونا هم خورد خواهد شد 2- مجبورم این درس رو هر چه زود تر بخونم تا این امتحان رو هم با موفقیت پشت سر بذارم ، تا زود تر فارغ التحصیل بشم ، تا بیشتر بتونم واسه تو و زندگیمون وقت بذارم
gole maryam (چهارشنبه 11 مرداد 91)
تشکرشده 3,297 در 818 پست
مشکل اینجاست آقا دعوت مادر رو قبول کرده و گفته می یایم . مشکل خانم هم همینه چون دوست نداره زنگ بزنه بگه نمی یایم و می بایست آقا خودش رد می کرده حالا که این کارو نکرده باید چه رفتاری داشت؟
رایحه عشق (چهارشنبه 02 آذر 90)
تشکرشده 2,844 در 585 پست
به نظر من:به تصمیم همسرم احترام میزارم و میرم اما بهشون گوشزد میکنم که این شرایط مناسب مهمونی رفتن نیست و من الان خیلی درس دارم حتی خونه ی مامان خودمم نرفتم اما به خاطر شما میام اما... کتابمم با خودم میبرم و تو راهو تو ماشین و خونه ی مادر همسرم از هر فرصتی برای درس خوندن استفاده میکنم.به مادر همسرمم میگم که فقط به خاطر گل روی شما اومدم و حتی خونه ی مامانمم نرفتم .سریع بعد از ناهارم از همسرم میخام که برگردیم (البته از مادر همسرمم به خاطر مهمونی تشکر میکنم و میگم ان شالله بعد از امتاحانا توی یک فرصت مناسب از صبح تا شب مزاحمتون میشیم!) و دعوت شام رو هم خیلی محترمانه رد میکنم.
البته این به خاطر اینیه که شما گفتی همسرت دعوت رو قبول کرده نمیدونم همسر شما چه جوریه اما اگه با منطق راضی میشد حتی بعد از قبول دعوت سعی میکردم متوجه اش کنم که نمیتونم به خاطر فشار درسها و استرس بیام.(نه با دعوا و داد وبیداد!!)اما اگه میدونستم راضی نمیشه و بعد از قبول دعوت به هیچ عنوان کنسلش نمکینه همون راه اولو در پیش میگرفتم.
چون اون برخورد شما هم باعث شد که:!.هردوتون ناراحت شین.2. نه تنها وقتتون با مهمونی تلف شه بلکه تا شبم بمونید و عملا به درساتونم نرسید! 3.این دلخوری تو دلتون بمونه. اما با راه اول فقط یه تایم کمتری رو از دست میدادین و همسرتونم راضی میشد شما هم اعصابتون خرد نمیشد.
یک زن امیدوار (جمعه 27 آبان 90)
تشکرشده 3,297 در 818 پست
ضمن تشکر یه سوال دیگه دارم من الان که فکر می کنم پشیمونم از کارم اما اون لحظه نمی دونم چرا؟.....ممکنه یکی از دلایلی که بی جهت داد و بی داد کردم واسه اینه که در دوران قاعدگی هستم؟یعنی ممکنه تو این دوران تا این حد آدم عصبی شه؟
تشکرشده 2,844 در 585 پست
بله ممکنه
یک زن امیدوار (جمعه 27 آبان 90)
تشکرشده 1,673 در 522 پست
میشه لطفا بهم بگید الگوی رفتاری واسه زمانی که مثلا شما اصلا ریزه میزه نیستید اما یکی از همکاراتون هر دفه که با شما هم صحبت میشه (از هرموضوعی) یه جورایی این کلمه رو به شما برچسب میزنه!، چیه؟
[align=center]خدايا آن گونه زنده ام بدار كه نشكند دلي از زنده بودنم
و آن گونه بميران كه كسي به وجد نيايد از نبودنم...[/align]
آفتاب همدرد (چهارشنبه 02 آذر 90)
تشکرشده 2,844 در 585 پست
من که اصلا اهمیت نمیدم!نمیدونم درسته یا نه.البته اگه این همکارم باهام صمیمی باشه شاید بهش تذکر بدم که من از این حرف خوشم نمیاد اما اگه یه همکار معمولی باشه اصلا برام مهم نیست!
منم یه سوال دارم:خواهر همسرم برای هر مناسبتی فقط به همسرم زنگ میزنه و دعوت میکنه اولترها من به همسرم میگفتم که دوست دارم به عنوان خانم خونه با من هماهنگ بشه و به من زنگ بزنن اما بعد دیدم همسرم به اون که انتقال نمیده از دست منم ناراحت میشه دیگه چیزی بهش نگفتم اما خودم چند بار با خنده و شوخی به خواهر همسرم گفتم که ترجیح میدم به خودم زنگ بزنی اما بازم تغییری نکرد.یه جوری شد که منم یواش یواش هر وقت خواستم دعوتشون کنم به همسرم میگفتم زنگ بزنه و خودم نزدم .حالا بازم جمعه تولد پسرشه زنگ زده به موبایل همسرم دعوت کرده!منم چشمشو عمل کرده بود از مادر همسرم حالشو پرسیدم و به همسرمم گفتم بهش زنگ بزنه و جویای احوالش بشه اما خودم صحبت نکردم ایشونم درخواست نکرده بود که با منم صحبت کنه!
نمیدونم شیوه الانم درسته یا شیوه ی اولم
شیوه اولم اگرچه اون زنگ نمیزد اما من میزدم و اگه بیماری هم پیش میومد خودم زنگ میزدم احوالپرسی میکردم
شیوه الانم میدم همسرم زنگ بزنه برای دعوت و احوالپرسی درست مثل خودش
(اما الان عذاب وجدان دارم!! اینم بگم روابط من و ایشون خیلی عادی و محترمانه است.)
نظر شما چیه؟
تشکرشده 401 در 117 پست
سلام امیدوار جان منم این مشکل با خانواده همسرم دارم که هر کاری دارن با همسرم تماس می گیرن حتی اگر وسیله از من بخوان به همسرم میگن و برا پس دادنش بازم منتظر میمونن تا همسرم بگه اگه من بگم انگار اصلا نمی شنوندالبته من الان از عید تا حالا ندیدمشون ولی خیلی دوست دارم بدونم که باید در این مورد چیکار کرد اگر کسی راهکاری داره بگه ممنون .
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)