RE: من و یه مشکل لاینحل تو زندگیم خواهش می کنم کمکم کنید
سلام اقلیما جان
من فکر میکنم قبل از هرچیزی شما نیاز داری تا یاد بگیری چطور خشمت رو کنترل کنی.در واقع این میتونه یه شاه کلید برای شما باشه.
اقلیما جان شما چیکار داری که نگران مادرشه یا نه؟
مگه جایگاه شما و مادرش یکیه که توقع داری برخورداشون با شما هم یکی باشه؟
مشخصه که مادر همسرت شدیدا نیاز به محبت همسرت داره
میدونی مثل چی میمونی؟مثل یه تیکه سنگ .چنان مقاومتی در مقابل این رفتارها داری میکنی که داره از درون خوردت میکنه
باور میکنی اگر رهاش کنی چقدر ارامش میگیری...اما نمیکنی...تمام هم و غمت اینه که همسرم به مادرش اینو گفت اونو گفت...
وای اقلیما جان...زندگی خیلی فراتر از اینهاست.
کار درستیه که به خاطر مادرش زندگیتون رو میریزی بهم؟
بذار محبت جلب کنه.بذار اینجور خلا عاطفیش رو پر کنه
شمایی که اونطوری با گفتن چندتا جمله حس حسادت ترانه رو خاموش کردی و بهش کمک کردی..حالا خودت درگیر شدی؟؟
شما سعی کن خودت رو در دل همسرت جا کنی...نه اینکه به قول خودت قاطی پاتی کنی !
با این کار بیشتر ازش فاصله میگیری ...
اقلیما جان خودتو از رابطه مادر فرزندی بیرون نکشیدی....اگر کشیده بودی از ابراز نگرانی شوهرت اصلا ناراحت نمیشدی...
این بار هم خودت مطرحش کردی...
به نظر من وقتی همسرت حس مقاوت شما رو میبینه بیشتر به مادرش توجه میکنه
اگر شما در اون لحظه بگی اره عزیزم منم خیلی نگران شدم...اونوقت همسرت خیلی اروم میشه....باور نداری؟امتحان کن
اصلا نباید طوری رفتا رکرد که اقایون از حساسیت ما خانوما به مادراشون خبردار بشن وگرنه همون چماق میشه توی سرمون.
اقلیما جان این تجربه من شاید به دردت بخوره
خانه پدرشوهر من تا بیمارستان پیاده دقیقا 50 ثانیه راهه !
خانه ماهم تا خانه پدرشوهرم 2 ساعتی راهه
اوایل ازدواجمون مادر شوهرم زنگ زد و به شوهرم گفت من سرما خوردم بیا منو ببر بیمارستان سر کوچه !
خیلی بهم برخورد.چون هفتته پیشش خود من رفتم دکتر و همسرم با اینکه خونه بود همراهیم نکرد
خلاصه چند روزی فکرم درگیر بود.تا همین تکنینکی که میگم رو عملی کردم !
وقتی بازم مادرش زگ میزد و میگفت بیا منو ببر آمپول بزنم خودم زود لباس میپوشیدم و مگیفتم عزیزم منم میام..شاید مادرت اونجا چیزی لازمش بشه
خودم همیشه پیش قدم میشدم برای فرستادن شوهرم تا بره و مادرشو ببره بیمارستان سرکوچه !
بعد از یه مدت اتفاق عجیبی افتاد !
دیگه قتی مادر شوهرم زنگ میزد که بیا منو ببر دکتر شوهرم نمیرفت....!
الان 4 ساله که شوهر من در هیچ شرایطی دیگه مادرشوو نمیبره دکتر....چرا..چون دید من حس مقاومت خاصی ندارم به اینکارش
اما فقط کافیه بفهمه من به چیزی حساسیت دارم !! همشون اینجوری ان !
حواست باشه خانومی
گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.
علاقه مندی ها (Bookmarks)