به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 6 از 16 نخستنخست 123456789101112131415 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 154

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    ممنونم از پاسخ های دقیقتون.

    آقای sci من احساس عجیبی دارم. (همیشه همینطوری میشه!) احساس می کنم دو نفرم!!

    - یکی یه آدم درست و حسابی، با انگیزه، موفق، باهوش و حتی خوش شانس که کارهای خوبی رو شروع میکنه و معمولا کارهاش خوب پیش میره. احترام دیگران رو بدست میاره و حتی روی دیگران تاثیر میذاره. جرات داره و دوست داره مطرح باشه و تشویق بشه.

    - دومی یه آدم بی عرضه و بی تفاوته که هیچ کاری رو درست انجام نمیده. به هر چی داره قانعه و نمیخواد تلاش کنه. می ترسه و میخواد توی حاشیه باشه. همش فکر می کنه نمیشه، نمی تونه، نباید کاری کرد، صورت مساله رو پاک می کنه ...
    .
    آقای sci من با هر دوی این شخصیت ها زندگی کردم!!
    مجری یه برنامه ی زنده بودم جلوی کلی آدم حرف زدم و انصافا برنامه ی موفقی بود. یا توی انتخابات دبیرستان و دانشگاه شرکت می کردم، تبلیغ می کردم و رای می آوردم! اما خیلی وقتا نمی تونم یه حرف ساده رو بزنم!! نمی تونم جمله بندی کنم! یا منظورم رو درست بگم! یا حتی خجالتی ام! یا صدام خیلی آروم میشه و شنیده نمی شه!!!
    .
    من همیشه کارهای عالی رو که شروع کردم حداقل تا نصفه پیش بردم. اما خیلی هاشون رو به نتیجه نرسوندم. به خصوص کارهای بلندمدت رو. من موفقیت های خوبی توی زندگیم داشتم اما زندگی موفقی ندارم! یعنی سرجمع به هیچ جا نرسیدم!

    وقتی کارهام خوب پیش میره شخصیت دوم من انگار میخواد اولی رو زمین بزنه!! خودم رو سرزنش می کنم.. میگم که تو لیاقتش رو نداری. بسه دیگه! جلوتر نرو! نمی تونی! آدم ها دارند تحملت می کنند ... داری مزاحم دیگران میشی ... داری کسی رو ناراحت میکنی ... اون ها نمی خوان تو باشی و ... خودت برو قبل از اینکه بهت بگن ... مگه تو کی هستی و ...

    آدم دوم هر موفقیت کوچیکی رو بزرگ میکنه، اون رو به خوش شانسی ربط میده و بعد میخواد که دیگه ادامه نداشته باشه!!!


    من حتی به مرور این رو به اطرافیان هم منتقل می کنم! نمیخوام در مورد شما هم اینطوری بشه! نمیخوام ناامیدتون کنم! یا شما رو ناخودآگاه تشویق کنم که بگین بسه ادامه نمیدیم! کافیه! تو نمیتونی!

    من تمرین ها رو شروع کرده ام. و دارم نتیجه می گیرم. با حرف زدن به صورت تکنیک xyz و رعایت حقوق فردی و ... کنار گذاشتن ذهن خوانی و قضاوت کردن... راهنمایی های شما فوق العاده است و می دونم که با کمک این ها حتمن موفق میشم! آرزوی محال من بوده که یه تاپیک مشاوره تخصصی با شما داشته باشم اونم توی همچین شرایطی...شما واقعن بی نظیرید، خیلی هم مهربان و صبور!

    ولی این شخصیت دوم دوباره دست به کار شده. دائم سرزنشم می کنه. مثلا من رو با بهار زندگی مقایسه می کنه! میگه تو نمیتونی پست های خوبی بذاری، سوال های به درد بخور بپرسی، این هایی که خلاصه کردی رو خودت نمی تونی انجام بدی و ... فکر کردی آقای sci چقدر وقت داره مگه ...

    نگرانی، ترس، گفتگوی ذهنی، احساس ناتوان بودن و تحقیر خودم ... حتی فکر می کنم کاش تاپیکی نزده بودم و کمک نمی خواستم!!! من خوب نیستم و لیاقت این که کمکم کنید رو ندارم.

    ضمنن می دونم این که بهم بگین نه تو خوبی و فلان باز هم فایده ای نداره. چون قبلا تجربه اش کردم. احتمالا باز هم تلاش می کنم تا بهتون ثابت کنم خوب نیستم!!!! و نمی تونم!!!!
    اگر هم بگین که آره راست میگی خوب نیستی و درست نمیشی و خیلی خب خداحافظ، اونوقت حسرت میخورم و به کل داغون میشم اما بهتون حق میدم و انگار بخشی از درونم آرومه!!! دیگه دست از تحقیر من برمیداره! و فقط حسرت باقی میمونه!


    من این تناقض و درگیری و دوگانگی رو بارها تجربه کردم. به خصوص وقتی شخص دیگه ای هم هست که داره کار ویژه ای برام میکنه یا حواسش بهم هست یا بهم لطف داره و برام مهمه. آدم دوم درون من مجبوره به اون هم ثابت کنه که من یه به دردنخورم و به شدت منو تحت فشار میذاره.

    نه تنها نمی تونم درخواست کنم، نمی تونم حتی یه ارتباط درست رو ادامه بدم. شروع می کنم به تخریب خودم ... و حالا توی این سایت... کمکم کنید ...

    خواهش می کنم به این پست پاسخ بدین و بهم بگین چه کار کنم؟ می تونم تمرین ها رو ادامه بدم ولی این درگیری درونی باز هم شروع شده و ازم انرژی زیادی میگیره.

    ویرایش توسط she : یکشنبه 31 شهریور 92 در ساعت 16:35

  2. 4 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    mohi (دوشنبه 11 اسفند 93), sci (یکشنبه 31 شهریور 92), setayesh92 (یکشنبه 31 شهریور 92), رویاا (چهارشنبه 31 اردیبهشت 93)

  3. #2
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    سلام آقای sci، خوشحالم که میخونین. :) من خوبم. کارهایی هست که باید با جرات و درست انجام بدم. روز جمعه مهمون دارم. شنبه میام و گزارش هفتگی تمرین هامو میدم.

    فعلن :

    - در مورد حقوقم نکاتی رو که گفتید رعایت کردم. همه رو دادم با حساب و کتاب. بدون ناراحتی. همسرم هم خیلی طبیعی همراهی کرد. حتی احساس خوبی داشتم چون مطمئن بودم کارم درسته مطابق حرف شما.

    - با تکنیک xyz و یه خورده خلاقیت همسرم رو به درس خوندن تشویق کردم و حتی خوشحال شد که اهمیت میدم و شروع کرده بخونه. :) در ادامه هم میخوام یه مقدار توی رودربایستی بذارمش و رعایتش رو بکنم تا ادامه بده!

    - دفتری رو که توش نصفه و نیمه رعایت نکردن حقوق فردی رو یادداشت می کردم عوض کردم. یکی نو رو برداشتم.

    - همسرم به مانتوی کارم گیر داد که وقتی میشینم جمع میشه! اول صبحی اعصابم خورد شد ولی باهاش همراهی کردم و گفتم آره درست میگی آدم باید همیشه حواسش باشه وقتی بلند میشه لباسش رو صاف کنه.
    (قبلن اصلن اینطوری نبود. اما یه مدته زوم کرده روی لباسای من و باید جلوش رژه برم تا همه جاش رو بررسی کنه!! با این که لباس ها همه قدیمی اند! و من احساس خیلی بدی پیدا میکنم. )

    - بی تفاوتی ها و ناامیدی های قبل رو ندارم. همسرم هم توجهش بهم بیشتر شده ولی با احتیاط. هنوز اگر راجع به خانواده ام حرف بزنم جوابم رو نمیده.

    از توجهتون ممنونم.
    ویرایش توسط she : دوشنبه 01 مهر 92 در ساعت 11:37

  4. 4 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    mohi (دوشنبه 11 اسفند 93), sci (چهارشنبه 03 مهر 92), setayesh92 (چهارشنبه 03 مهر 92), رویاا (چهارشنبه 31 اردیبهشت 93)

  5. #3
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    مکالمه تلفنی:
    ... من : اگر ممکنه لطفن امروز قبض های خونه رو پرداخت کن. (یک ماهه که تلفن ما قطعه)
    همسرم : پول نداریم. نمی تونیم این ماه قبض ها رو بدیم.
    من : ما که حساب و کتاب این ماه رو انجام دادیم. خرج جدیدی پیش اومده؟
    همسرم : نه.
    من : مگه میشه قبض ها رو نداد؟ حالا خونه راجع بهش صحبت می کنیم.
    ----

    خانه :

    خسته از سر کار اومدم، خونه رو مرتب کردم، به خودم رسیدم، جلوی آیینه تمرین کردم، شام درست کردم.
    همسرم خوابیده جلوی تلویزیون تا سفره جلوش پهن شده.

    بعد از شام، خسته، آماده برای اینکه جراتمندانه حرف بزنم:

    من :من از اینکه تلفنمون قطعه احساس بدی دارم. اگر هم پولش رو نریزیم دوطرفه قطع میشه و جریمه و رفتن به مخابرات و دردسر. فکر می کنم پرداخت کردنش توی اولویت باشه.
    همسرم : نه اولویت نیست. اشکال نداره قطع بشه.
    من : این ماه پول کم نمیاریم. (حساب-کتاب مجدد) اگر هم دیدی کم اومد از قسط هامون نمی دیم. ما که عادت داریم، چندماه چندماه قسط ها عقب میوفته، این ماهم روش.
    همسرم : مگه کار واجبی با تلفن داری؟؟؟ چی کار داری با تلفن؟
    من : یعنی چی؟ خیلی وقته تلفن اختراع شده و ملت ازش استفاده می کنند!
    همسرم : به هر کس میخوای زنگ بزنی با موبایل بزن.
    من : نمیشه، هزینه اش هم زیاد میشه. باید هم توضیح بدم که تلفنمون قطعه نمی تونم زنگ بزنم! خوب نیست!
    همسرم : مهم نیست. بگو تلفن اینجا کلن قطع شده.
    من : به دیگران مربوط نمیشه ولی من خودم احساس خوبی ندارم.
    همسرم : خب پس هیچی دیگه. تو اصلن به کی میخوای زنگ بزنی؟ به من میخوای زنگ بزنی از سر کار بزن.
    من : میخوام به خانواده ام زنگ بزنم. به دوستام زنگ بزنم.
    همسرم : به مامانت تک بزن خودش زنگ بزنه خونمون!!!
    من: فکر کردی تا حالا چه کار کردم؟ همین کارو کردم.....

    من : عصبانی، خسته، کلافه. ...شروع سرزنش ... داری همه چیز رو کم کم از من میگیری ... هیچی نداریم ... چی میخواد بشه ... (اغراق وضعیت، احساس بدبختی) ...

    همسرم : شروع بحث ... طلبکار شدن اون ... حساب کرد که تو عید مانتو خریدی و یک ماه پیش گوشیت رو تعمیر کردم ....(گوشیم رو از اول ازدواجمون داشتم و هی تعمیرش میکنه مبادا بگم گوشی ندارم.) ... ماه گذشته پول کم آوردیم از مامانم پول قرض گرفتم. (دروغ محض می گفت.) ... از لباسم زدم برای تو لباس خریدم. (چرت محض) ....

    من: ازش عذرخواهی کردم!!! (با خودم فکر کردم که گفتگو رو من خراب کردم برای همین عذرخواهی کردم.)

    همسرم : طلبکار شدن بیشتر ... اصلن چرا پشت تلفن راجع بهش حرف زدی؟ پشت تلفن میخواستی حساب کتاب کنی؟؟؟...
    من : گفتم که خونه حرف بزنیم... نوازش همسرم ... سعی کردم آرومش کنم ... سعی کردم این مکالمه احمقانه تموم بشه ...

    همسرم : حالا حقوقت رو که دادند فکر میکنیم ببینیم چی میشه.
    من : باشه.

    بعدش با همه خستگیم با هم بودیم... (تنها راهی که بلدم برای فراموش کردن و عوض کردن جو و اون هم استقبال میکنه...)

    صبح با خستگی بیشتر سرکار اومدم. به حرفاش فکر میکنم :
    به مامانت بگو خودش زنگ بزنه.
    گوشیت رو تعمیر کردم.
    به خاطر شرایطمون باید خدا رو شکر کنی.
    همیشه همه چی برات فراهم کردم.
    سر کارم خسته میشم.
    از خانواده ام پول میگیرم.
    عذرخواهی خودم ...
    نتیجه :
    احساس بی عرضگی ... شکست مثل همیشه در گفتگو ... بدهکار شدن من ... نداشتن تمرکز سر کار... عقب افتادن کارهام ... وصل نشدن تلفن ... شنیدن حرف های چرت، منت، دروغ ...



    - - - Updated - - -

    - می گفت پول بقیه قبض ها رو میدم ولی قبض تلفن رو نمیدم.
    - قبض تلفن با ماه قبل بین 60 تا 80 تومن میشه.
    - من هنوز حقوقم رو نگرفتم ولی همش رو حساب کردیم که بایت قسط هامون بدیم.

    و اینکه :
    - اون خیـــــــلی بیشتر از من به شهرستان زنگ میزنه. هر روز با مادر و پدر و خواهرش حرف میزنه.
    - از وقتی که دعوا کردیم(این چند هفته) به هیچ وجه جلوی من با خانواده اش شهرستان حرف نزده و نمیخواد بزنه و بنابراین تلفن براش کاربرد چندانی نداره. (فقط یه بار وقتی خانواده ام خونمون بودند جلوی مادرم با گوشی به مادرش زنگ زد تا چیزهایی رو که میخواست برنامه ریزی شده بگه!)
    - نمیخواد که من با مادرم صحبت کنم.

    حالا چکار کنم؟ از یه قسط برداریم و به جاش پول تلفن رو بدم؟
    حقوقم رو به حساب همسرم میریزم و وقتی اون پرداخت کنه به هر حال منتش رو سر من میذاره که به خاطر تو.
    یا شاید دوباره بحث پیش بیاد که کار غیر لازمیه.



    مکالمه دوم :

    همین آخر هفته نامزدی بهترین دوستمه شهرستان. از همسرم خواستم که باهم بریم. گفت نمیاد و من رو هم سعی کرد پشیمون کنه که نرم. مثل همیشه هم با سیاست و ظرافت خودش توضیح داد که مراسم نامزدی و بله برون و عقد اصلن مهم نیستند و اگر عروسیش بود حتمن می رفتیم!!

    دلیل 1 : ما مراسم نامزدی نداشتیم و فقط رفتیم محضر عقد کردیم. اما خواهرش داشت. در شهرستان ما معمولا برگزار میشه.
    دلیل 2 : نمیخواد بیاد شهرستان. نمیخواد بیاد خونه ی هیچ کدوم از خانواده ها.

    من قبول کردم. حق نه گفتن رو براش درنظر گرفتم. ناراحت هم نشدم. به خاطر حقش و اینکه اگر ناراحت میشدم بحث بی فایده ادامه پیدا میکرد.
    خودم هم نمیرم.

    اون میخواد ظاهر رو طوری نگه داره که انگار بهترین مرد دنیاست! طوری که تو نتونی ازش گلایه ای بکنی!
    مثلا نمیگه تو حق نداری بری!گاهی میاد و فقط دوتا تیکه ظرف رو میشوره. و هر وقت حرفش بشه میگه من هر وقت لازم باشه همه کمکی میکنم!! مگه فلان وقت ظرف نشستم!

    من با یه سیاست مدار حرفه ای که ظاهر ساده و فداکاری به خودش میگیره و متناسب با اون طلبکار و حساس هست،
    بسیار هم مردسالار، تنبل و وابسته به خانواده اشه زندگی می کنم.




    آقای sci اگر این مدل نوشتن مناسب نیست لطفن بهم بگین. میخوام نهایت استفاده رو از حضور و راهنمایی های شما بکنم. ممنونم.

    دستورالعمل های شما رو میخونم به نظر عملی میاد، اما در واقعیت خیلی سخت میشه اجرا کنم!
    سعی می کنم احساس هاس منفی رو کنترل کنم ...
    ویرایش توسط she : چهارشنبه 03 مهر 92 در ساعت 11:34

  6. 7 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    mohi (دوشنبه 11 اسفند 93), sci (چهارشنبه 03 مهر 92), setayesh92 (چهارشنبه 03 مهر 92), tabasom321 (پنجشنبه 04 مهر 92), tamanaye man (چهارشنبه 24 مهر 92), رویاا (چهارشنبه 31 اردیبهشت 93), شیدا. (چهارشنبه 03 مهر 92)

  7. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 25 آبان 98 [ 00:18]
    تاریخ عضویت
    1391-9-15
    نوشته ها
    336
    امتیاز
    7,732
    سطح
    58
    Points: 7,732, Level: 58
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 52.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    626

    تشکرشده 656 در 231 پست

    Rep Power
    48
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط she نمایش پست ها

    من : عصبانی، خسته، کلافه. ...شروع سرزنش ... داری همه چیز رو کم کم از من میگیری ... هیچی نداریم ... چی میخواد بشه ... (اغراق وضعیت، احساس بدبختی) ...

    همسرم : شروع بحث ... طلبکار شدن اون ... حساب کرد که تو عید مانتو خریدی و یک ماه پیش گوشیت رو تعمیر کردم ....(گوشیم رو از اول ازدواجمون داشتم و هی تعمیرش میکنه مبادا بگم گوشی ندارم.) ... ماه گذشته پول کم آوردیم از مامانم پول قرض گرفتم. (دروغ محض می گفت.) ... از لباسم زدم برای تو لباس خریدم. (چرت محض) ....

    من: ازش عذرخواهی کردم!!! (با خودم فکر کردم که گفتگو رو من خراب کردم برای همین عذرخواهی کردم.)

    همسرم : طلبکار شدن بیشتر ... اصلن چرا پشت تلفن راجع بهش حرف زدی؟ پشت تلفن میخواستی حساب کتاب کنی؟؟؟...
    من : گفتم که خونه حرف بزنیم... نوازش همسرم ... سعی کردم آرومش کنم ... سعی کردم این مکالمه احمقانه تموم بشه ...

    همسرم : حالا حقوقت رو که دادند فکر میکنیم ببینیم چی میشه.
    من : باشه.

    she جان من فکر میکنم اگه مکالمه ات را تا همینجا نگه میداشتی و دیگه این قسمت رو ادامه نمیدادی شاید بهتر بود

    چون عصبانی شدی خسته شدی کلافه شدی سرزنش کردی احساس پوچی کردی احساس اسیر بودن کردی و کلا همه احساسهای بد بهت سر زدن و آخرش هم مجبور شدی طلبکاری همسرت رو قبول کنی و حتی ازش مغذرت خواهی کن و ....

    من فکر کنم آقای SCI وقتی تشریف بیارن و بخونن قطعا به خاطر اول مکالمه حضوریت با همسرت تشویقت میکنه و یه آفرین ازش میگیری چون فکر کنم گام به گام پیش رفتی

    ولی وقتی دیگه احساس میکنی حتی در حال حاضر با این روش نتیجه نمیگیری در اون لحظه دیگه ادامه نده و تمامش کن بعد فکر کن دوباره بشین پیش خودت تجزیه تحلیل کن صحبتهاتون رو و ببین چه صحبتهای دیگه ای میتونستی جایگزین جوابهای همسرت کنی و بعد یه موقعیت مناسب دوباره با همسرت صحبت کن این بار دیگه میدونی ممکنه جواب های همسرت چی باشه تو یه جواب بهتر براش داری که شاید موافقت کنه خواسته تو رو ...

    موفق باشی عزیزم
    همه را دوست میدارم و همه دوستم میدارند

    او که به ظاهر دشمن است، از در دوستی در می آید، بسان حلقه ای طلائی در زنجیر خیر و صلاح من


    فلورانس اسکاول شین

  8. 8 کاربر از پست مفید malakeh تشکرکرده اند .

    del (چهارشنبه 03 مهر 92), heaven65 (پنجشنبه 04 مهر 92), sci (چهارشنبه 03 مهر 92), she (چهارشنبه 03 مهر 92), tabasom321 (پنجشنبه 04 مهر 92), حسين40 (چهارشنبه 03 مهر 92), رویاا (چهارشنبه 31 اردیبهشت 93), ساحل75 (چهارشنبه 03 مهر 92)

  9. #5
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    راستی من قبل از درخواستهام که بالا گفتمشون، اعتبارسازی هم کردم!
    - گفتم که اون همیشه مدیر مالی خوبیه و ... و من ازش ممنونم و الان هم حتمن مدیریت خوبی می کنه خرج ها رو ... بعد شروع کردم.
    - گفتم که بدون اون بهم خوش نمیگذره و اون همره خوبی هست برای مهمونی ها و ...بعد شروع کردم.


    ------------------------------
    اون همیشه میگه : مگه پدر و مادرهامون این همه سال زندگی کردند چی دارند؟
    منظورش پدر منه. چون پدر خودش چندتا مغازه و چندتا خونه داره. خب پدر من هم زندگی خوب خودش رو داره و بیشتر اهل خرج کردن برای بچه هاشه و پولشو زیر بالشش نمیذاره!!!

    من جوابی بهش نمیدم.

    ------------------------------


    یه سوال : نمی دونم مهمه یا نه!
    آقای sci شما به من گفتین وقتی احساس منفی سراغم میاد چشمهام رو ببندم و یه تصویر آرامش بخش مثل قدم زدن کنار دریا رو تصور کنم. من سعی کردم اما نتونستم. به جاش می تونم یه بیابون داغ پر از سنگ های سخت و خار و خاشاک رو تصور کنم که دارم با پای برهنه روی سنگ ها راه میرم و دردش رو احساس می کنم و حواسم از فکرهای منفی قبلی پرت میشه! برام تصور کردنش خیلی راحته!

    این بده؟ عجیبه؟ یا مهم نیست؟
    در بقیه موارد اصلن تمرکز ندارم. :(



    -----------------
    دوستان خوبم، ستایش جان، ملکه جان، شیدای عزیز، خانوم دل و ... خوشحالم از اینکه سر میزنید. شاد باشید.
    -----------------
    ستایش جان من هم حس و حال این روزهای تو رو دارم متاسفانه. تنها چیزی که این روزها از وابستگی من به شوهرم کم کرده احساس بدیه که بهش پیدا کردم و اینکه از دوست داشتنم خیلی کم شده...

    اینکه بعد از اون همه محبت های خانواده ام اینقدر در موردشون بی انصافه ازش متنفر میشم.

    اینکه بعد از اون همه آزارهای خانواده اش اینقدر تحت تاثیر خانواده اشه ازش متنفر میشم.

    اینکه دلش باهام صاف نیست ...



    شاید بهتره باز هم راهنمایی ها رو بخونیم هزاربار و جلوی آیینه یه مکالمه کامل رو تمرین کنیم ... چقد خوبه که با هم تلاش می کنیم. چقد خوبه که هستی. ولی کاش موفق باشی تا من از تجربه هات استفاده کنم خانوم دکتر عزیز.
    ویرایش توسط she : چهارشنبه 03 مهر 92 در ساعت 13:10

  10. 6 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    goli.gol (چهارشنبه 03 مهر 92), heaven65 (پنجشنبه 04 مهر 92), malakeh (چهارشنبه 03 مهر 92), mohi (دوشنبه 11 اسفند 93), sci (چهارشنبه 03 مهر 92), رویاا (چهارشنبه 31 اردیبهشت 93)

  11. #6
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    من یه نکته ی جالبی متوجه شده ام و نمی دونم تا چه اندازه میتونه صحت داشته باشه؛ به همین دلیل از آقای sci میخوام که در صورت درست بودنش؛ ما رو متوجه کنند.
    من خودم چند روز پیش بخاطر دوگانگی که برام پیش اومده بود به دلیل موضوعی که آخرشم متوجه نشدم همسرم این کار رو واقعا انجام داده یا نه؛ و از طرف دیگه حقی که با شروع رفتار جراتمندانه برای خودم قائلم؛ احساس میکردم آزردگی عجیبی از همسرم پیدا کردم؛ حتی حس تنفر نسبت بهش داشتم که چرا منفعلانه رفتار کرده و خیلی راحت و صریح باهام صحبت نکرده. از طرفی عمیقا دوست داشتم که این احساساتم رو با همسرم در میون بذارم. (یعنی یه جورایی جزو حقوق خودم میدونستم و فکر میکردم همسرم حقم رو نادیده گرفته)
    یعنی میخوام بگم ما با آگاهی از حقوق خودمون و اینکه چقدر راحت میشه با آموزش یکسری مهارت ها؛ زندگی عالی و راحتی رو داشت، یه جورایی راحت تر به خودمون و احساساتمون نزدیک تر شدیم و به همین دلیل اگر ادامه ی یادگیری مهارت ها رو بتونیم پیاده سازی کنیم به صورتی که آقای sci گفتند، میتونیم احساس صمیمیتی که ایشون در مورد رابطه ها توضیح دادند که اگر یک طرف جراتمند باشه و طرف دیگه منفعل یا پرخاشگر، صمیمیت کاهش پیدا میکنه؛ میتونیم صمیمیتی که داره کاهش پیدا میکنه رو افزایش بدیم.
    من توی ماجرای اخیر بین خودم و همسرم؛ بالاخره تونستم ابتدا با سرسنگین شدنم با ایشون (یعنی یه جوری که متوجه بشه موضوعی داره اذیتم میکنه) ؛ بعدش ایجاد موقعیت عاشقانه؛ ایشون رو به خودم نزدیک کنم و بعدش به صورت کاملا جراتمندانه خواسته ام رو هم در قالب نامه نوشتم و روی میز گذاشتم که بعدا بخونه؛ هم خودم توی لحظات عاشقانه ای که ایجاد شده بود؛ خواسته ام رو مطرح کردم و احساساتم رو بیان کردم.
    الان احساس میکنم احساسات بدی که داشتم پر کشیدن و من و همسرم بعد از دو سه روز؛ دیشب یه شب عاشقانه باهم داشتیم.
    در ضمن she عزیزم؛ چرا روی موضوع باهم بودنتون زمان نمیذاری که با معاشقه های طولانی؛ و رابطه های احساسی و عاطفی این مساله رو به عنوان یکی از اصلی ترین مسائلی که شما رو در هر شرایطی میتونه قلبهاتون رو به هم نزدیک کنه؛ استفاده کنی؟ احساس میکنم خیلی ساده و به صورت یه اتفاق بی اهمیت ازش یاد میکنی؛ در صورتی که میشه خیلی روی این موضوع مانور داد.
    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  12. 5 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    sci (چهارشنبه 03 مهر 92), she (چهارشنبه 03 مهر 92), tabasom321 (پنجشنبه 04 مهر 92), رویاا (چهارشنبه 31 اردیبهشت 93), ساحل75 (چهارشنبه 03 مهر 92)

  13. #7
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط del نمایش پست ها

    الان احساس میکنم احساسات بدی که داشتم پر کشیدن و من و همسرم بعد از دو سه روز؛ دیشب یه شب عاشقانه باهم داشتیم.

    چه خوب:)

    در ضمن she عزیزم؛ چرا روی موضوع باهم بودنتون زمان نمیذاری که با معاشقه های طولانی؛ و رابطه های احساسی و عاطفی این مساله رو به عنوان یکی از اصلی ترین مسائلی که شما رو در هر شرایطی میتونه قلبهاتون رو به هم نزدیک کنه؛ استفاده کنی؟ احساس میکنم خیلی ساده و به صورت یه اتفاق بی اهمیت ازش یاد میکنی؛ در صورتی که میشه خیلی روی این موضوع مانور داد.
    عزیزم من نه تنها به صورت یه اتفاق بی اهمیت بلکه به عنوان یه سوء استفاده ازش یاد می کنم!!! البته از اینکه حداقل توی این زمینه مشکلی نداریم و تعداد روابط مون هم زیاده خوشحالم. اما ...
    احساسات شدید منفی من نسبت به اون و سرزنش کردن خودم و لذت نبردن و ... باعث شده این رابطه برام فقط یه ابزار باشه صرفا برای خوشحال کردن اون. و اینکه نهایتا خیالم راحت باشه هنوزم منو میخواد!

  14. 2 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    حسين40 (چهارشنبه 03 مهر 92), رویاا (چهارشنبه 31 اردیبهشت 93)

  15. #8
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 21 دی 97 [ 22:39]
    تاریخ عضویت
    1392-6-15
    نوشته ها
    32
    امتیاز
    4,511
    سطح
    42
    Points: 4,511, Level: 42
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 39
    Overall activity: 2.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    18

    تشکرشده 19 در 11 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام she عزیز من جدیدا عضو شدم احساس می کنم خیلی باهم در مشکلمون شباهت داریم. اصلا وقتی مثال ها تو می خونم فکر می کنم من و شوهرم هستیم. واقعا گیج شدم. بعضی وقت ها فکر میکنم من بلد نیستم ارتباط خوبی برقرار کنم اما وقتی بخش خاطرات عاشقانه رو می خونم به حال خودم گریه ام می گیره. برات دعا می کنم. توخیلی زن مبارز و سخت کوشی هستی.

  16. 2 کاربر از پست مفید goli.gol تشکرکرده اند .

    she (چهارشنبه 03 مهر 92), رویاا (چهارشنبه 31 اردیبهشت 93)

  17. #9
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    she عزیزم؛ چرا برای حقوق خودت ارزش قائل نیستی؟ تو خسته ای و نمی تونی و تمایلی نداری برای این کار؛ پس خیلی راحت به خودت اجازه بده هر جوری که دوست داری اون شب بخوابی؟! مگر آقای sci نگفت که شما مسئول شادمانی دیگران نیستید! خودت رو میرنجونی با دست های خودت که فقط و فقط ظاهر رابطه ی زناشوئیت رو حفظ کنی؟
    میخوای که همسرت رو شاداب کنی؛ بعد از اون سمت اون قدر توی وجودت نسبت بهش خشم داری که ناخودآگاه روی رفتارت با ایشون تاثیر میذاره! چرا این تناقض ها رو برای خودت و البته برای همسرت پیش میاری؟
    ترس داری و وقتی یه کم دیگه تمرین کنی این ترس ها روز به روز کمتر و کمتر خواهد شد.
    من هم طی چند پیام قبلیم از این ترسهام برای آقای sci گفته بودم و اینکه احساس میکنم مسئولیت خوب بودن این رابطه همیشه با منه؛ اما سعی کردم و خودم رو آزاد گذاشتم.
    من مسئولیت 50 درصد ارتباطم با همسرم هستم نه بیشتر. باید اون شب بعد از اینکه ناراحت شدی و خسته هم بودی؛ ریلکس نفس عمیق میکشیدی و به افکارت یه ایست میدادی و خیلی راحت می گرفتی و میخوابیدی. تا فردا فکر کنی و ببینی کجای این مکالمه ایراد داشته که نتونسته تو رو به اجابت درخواستت برسونه!
    باید ذهنیتت رو تغییر بدی راجع به این مساله! اصلا رابطه ی زناشوئی به حدی لذت بخش؛ آرامش بخش و سرشار از انرژی و محبت هستش که اگر یکبار این نوع لذت رو تجربه اش کنی؛ به هیچ عنوان همسرت راضی نمیشه به این رابطه های سطحی و هر بار تمام تلاشش رو میکنه که همون she فعال و پرانرژی و شاد و راضی رو توی رابطه ببینه چون رضایت تو به همسرت قدرت میده و اون این قدرت رو دوست خواهد داشت.
    خواهش میکنم در این زمینه اطلاعاتت رو بالا ببر و زمینه ی روحی و روانی خودت رو برای لذت بردن از این موضوع فراهم کن.
    همه ی ما حق داریم از اون لذات حلالی که خداوند واسمون فراهم کرده لذت ببریم؛ بدون اینکه اجبار یا فشاری رو احساس کنیم یا اون برامون وسیله ای برای سوء استفاده باشه!
    البته یادت باشه که وقتی خودت رو تحت فشار نذاری و فکر نکنی مسئول همه چیز تویی؛ نقش همسرت پررنگ میشه و تلاش میکنه به جایگاه اصلی خودش که همانا نیاز و کشیدن ناز همسرش هست؛ برگرده! مطمئنم؛ امتحانش کردم و جواب گرفتم، فقط کمی خویشتندار باش و صبور و به خودت سخت نگیر.


    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  18. 5 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    heaven65 (پنجشنبه 04 مهر 92), sci (چهارشنبه 03 مهر 92), setayesh92 (پنجشنبه 04 مهر 92), she (چهارشنبه 03 مهر 92), رویاا (چهارشنبه 31 اردیبهشت 93)

  19. #10
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    راستی یادم رفت اینو بگم که همسرم پذیرفت که 200 تومن همون اول برج برام بریزه و من مجبور نباشم خورد خورد ازش دستی بگیرم. این دقیقا همون چیزی بود که ازش خواستم.
    چرا اتفاق های خوب رو نمی بینم؟؟ درسته این مبلغ کمه ولی خداییش بیشتر از این نداره و تو این شرایطش خواست منو راضی کنه.

    البته یه جورایی به نظرم بامزه است! دو میلیون بهش میدم خیلی عادی.(البته حساب کردم که دقیقا برای قسط هاست و مشخصه و بی حساب کتاب نیست که دیده نشه.) بعد لطف میکنه 200 تومن بهم میده و من تشکر می کنم!! ولی باور کنید پیشرفت خوبیه! و حتی من احساس خوبی دارم! خودش هم راضیه انگار!
    ویرایش توسط she : چهارشنبه 03 مهر 92 در ساعت 17:08

  20. 4 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    sci (چهارشنبه 03 مهر 92), setayesh92 (پنجشنبه 04 مهر 92), tabasom321 (پنجشنبه 04 مهر 92), رویاا (چهارشنبه 31 اردیبهشت 93)


 
صفحه 6 از 16 نخستنخست 123456789101112131415 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. نحوه دسترسی به انجمن های همدردی(مشاوره تخصصی عمومی و مشاوره تخصصی خصوصی )
    توسط مدیرهمدردی در انجمن آموزش استفاه از تالار گفتگوی همدردی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: شنبه 01 شهریور 99, 19:28
  2. مشاوره تخصصی با آقای sci
    توسط sidni در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: سه شنبه 09 اردیبهشت 93, 17:57
  3. مشاوره تخصصی she با جناب آقای sci -- ادامه
    توسط she در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: دوشنبه 04 آذر 92, 19:11
  4. میخوام خودمو بیشتر بشناسم! یه شناخت تخصصی و ریشه ای!!!
    توسط del در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه 10 مهر 92, 12:46

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:19 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.