بهش بگو زنگ بزنه به مادرت اجازه بگیره اس چیه دختر؟
- - - Updated - - -
مائده جان فکر کنم تایپیکت باز داری چت واره دنبال میکنی الان که فرشته مهربان بیاد همه رو حذف کنه وتایپیکت قفل!![]()
تشکرشده 2,695 در 688 پست
بهش بگو زنگ بزنه به مادرت اجازه بگیره اس چیه دختر؟
- - - Updated - - -
مائده جان فکر کنم تایپیکت باز داری چت واره دنبال میکنی الان که فرشته مهربان بیاد همه رو حذف کنه وتایپیکت قفل!![]()
مرا با حقیقت
بیازار
اما،
هرگز با دروغ
آرامم نکن.
تشکرشده 1,447 در 508 پست
تشکرشده 1,447 در 508 پست
سلام دوستان راهنمایی میخوام ازتون
دیشب با آقا پسر بیرون بودم داشتن فیلم های تو گوشیشون رو نشون میدادن یه یه فیلم رسید که چنتا دختر پسر بودن گفتم play کن ببینیم گفت تولد یکی از بچه ها بوده منم نبودم برام فرستادنش گفتم باشه ... دوباره رسیدیم به یه فیلمی دیگه از همون تولد خودم play کردم دیدم اومد از جلو فیلم رد شد گفتم تو که اونجا نبودی گفت نمیخواستم ببینی که فکر بد کنی بخدا هیچ داستانی نیست و منم نمیدونستم که اونها قراره بیان ....
از دیشب تا حالا خیلی سرد برخورد میکنم دخترخالم باهامون بود گفت چیز مهمی نیست که بیخودی ناراحت نباش نمیدونم .... تو فیلم 3 تا از پسراشون با 3 تا دختر بودن با این هیچکس نبود اما بازم نمیدونم چرا نخواست که من بدونم اونجا دختر بوده دختراشون هم جلف بودن داشتن وسط جلو همه میرقصیدن شال هم سرشون نبود ...
من دوست دارم با این جمع ها باشه گرچه کاری که عوض داره گله نداره ..... نمیدونم .....
چندبار عذرخواهی کرد و گفت فقط نمیخواستم ناراحت بشی .... اما من از دلم در نیومده ....
به نظر شما باید چیکار کنم؟
هرکس بخواهد کاری را انجام دهد
"راهش را پیدا میکن "
هرکس نخواهد کاری را انجام دهد
"بهانه اش را"
تشکرشده 2,695 در 688 پست
اگه دوست داری وقبول داری پس چرا ناراحت میشی عزیزم؟
منظورت چیه از هر چی عوض داره گله نداره یعنی خودت هم شرکت میکنی یا شرکت میکردی تو مهمونیهای مختلط؟
پس اگه خودت هم مشکلی نداری دیگه حساسیت نشون نده!
اونموقع که تو باهاش نبودی و یا خبری بینتون نبود که تو رو هم با خودش ببره ولی از الا ن به بعد بگو منم هستم نمیخوام تنها شرکت کنی.
مرا با حقیقت
بیازار
اما،
هرگز با دروغ
آرامم نکن.
ویرایش توسط abi.bikaran : شنبه 26 مهر 93 در ساعت 10:26
maedeh120 (شنبه 26 مهر 93)
تشکرشده 539 در 149 پست
سلام مائده جان
وقتت بخیر... به نظر من شما نباید ناراحت باشی چون ناراحتی دلیلی نداره...شما به هم هنوز هیچ تعهدی ندارین بنابراین ایشون خواسته هر جا بره تصمیم خودشه.. همینا شناخته عزیزم.. به جای سر و سنگین شدن ازشون بپرس کلا اهل مهمونی هستن یا مهمونیاشون به چه صورته یا کلا به چه صورت موافقن؟ یا خودتم اگر امکان داره دوستاشونو بیبینین تا روابط و صحبت کردن و معاشرتشون با همو ببین و خب شناختت بهتر میشه... ایشونم واسه اینکه شما حساس نشی اینطور گفتن اما خب خودت جای ناراحت شدن چیزای دیگرو بسنج... مراقب خودت باش![]()
تشکرشده 1,447 در 508 پست
سلام آیدا جان ممنون از نظرت
راستش من خودم با مهمونی مختلط مشکلی ندارم اما به شرطی که خودم هم باشم ...
درسته تعهدی نداریم اما به هرحال یه چیزایی شبیه تعهد وسطه ...
اهل مهمونی هست خودش میگفت کلا تو چنتا تولدهایی که رفته این یکی اینطور بوده که وقتی رفته دیده اونجا دختر هم هست ...
خودش خیلی ناراحته اصلا دیشب یک کلمه هم بعد اینکه من فیلم رو دیدم حرف نزد ...
آدم ساده ایه میدونم ب خاطر اینکه من ناراحت نشم نگفت اما فکر نمیکرد شاید یک درصد من اون فیلم رو ببینم
هرکس بخواهد کاری را انجام دهد
"راهش را پیدا میکن "
هرکس نخواهد کاری را انجام دهد
"بهانه اش را"
تشکرشده 1,447 در 508 پست
سلام آبی جان
ببخشید من تو اون جمله اشتباه لفظی داشتم میخواستم بگم دوست ندارم تو این جمع ها باشه ...
اره من خودمم گاهی میرفتم اما اجمعی که شاید 3 یا 4 تا باشه فقط یکی دوبار بود که تعداد پسرها بیشتر بود ... من دخترم تا خودم نخوام هیچ پسری نگاه چپ نمیندازه اما اون دخترا خیلی جلف بودن همش میرفتن جلوش میرقصیدن ... یه جورایی حسادت میکردم ...
اون از خداشه جایی میره باهم بریم ... اما به من گفته بعد ازدواج خییییلی کم باید بادوستام رفت . آمد کنم و هرجایی که خواستم برم با خودش برم ...
حساسیت اونطوری نشون ندادم فقط چون من عصبی میشم ساکت میشم و نمیتونم اون ناراحتی تو وجودمو حرف دلمو به راحتی بگم دوست دارم یه طوری بهش بفهمونم
گرچه اون خودش فهمید که من بدم اومده و مطمئنم که دیگه تکرار نمیکنه ... اما بازم دلم صاف نشده
هرکس بخواهد کاری را انجام دهد
"راهش را پیدا میکن "
هرکس نخواهد کاری را انجام دهد
"بهانه اش را"
abi.bikaran (شنبه 26 مهر 93)
تشکرشده 2,695 در 688 پست
اگه واقعا دوست نداری تو همچین جمعهایی شرکت کنه بهش بگو باید حرف دلت رو اروم بهش بزن.
به نظرم بعد از ازدواج باید بیشتر رعایت کنیید هر دوی شما سعی کنید توی این مهمونیای مختلط و ببخشید خیلی راحتن شرکت نکنید بزارین هر چی بوده توی همون دنیای مجردیتون بمونه!!
البته این بستگی به اعتقاداتتون داره ولی خوب به نظرم این محیطها فقط باعث میشه ادم چه زن چه مرد ناخواسته لغزشی بکنه که ممکنه به ضرر رابطه و زندگی مشترکشون باشه.
ولی حتما در مورد هر مسئله ای که نگرانی و دغدغه داری بهش بگو نباید توی دلت بزاری شاید نگفتنت باعث بشه فکر کنه خیلی هم برات مهم نبوده .
مرا با حقیقت
بیازار
اما،
هرگز با دروغ
آرامم نکن.
تشکرشده 1,447 در 508 پست
خیلی ممنون آبی بیکران جان
من برای گفتن حرف دلم از بچگی مشکل داشتم یعنی یه ترسی تو وجودمه ... ترس از تحقیر ترس از ناراحتی .. نمیدونم کارگاه رفتار جراتمندانه رو هم تو تالار خوندم اما اصلا نمیتونم نظراتمو خواسته هامو بگم ... خیلی برام سخته قدرت نه گفتم زیر صفره ...
شاید به خاطر این رودروایستیم و اینکه نمیتونم حرفمو درست بگم خیلی دروغ های کوچیک میگم ..
دوست دارم خودمو درست کنم طوری بشم که بتونم حرفمو بزنم ...
به خاطر وقتی انتظاری دارم ازش یا خواسته ای یا هر حرفی نمیتونم صریح بهش بگم و ایشون هم با این رفتار من که توی صحبتام خیلی حاشیه سازی میکنم مشکل دارن ....
یه حرف تازه ای هم گفته شده ...
ایشون از من نظر خواستن که خونه اطراف تهران (کرج) پیش خرید کنن اما من اصلا نمیخوام خارج از تهران زندگی کنمو غریب بیفتم از مادرم و ... دور بشم ... از طرفی هم مسیر کار خودش دوره ... اما من از ونجایی که نمیتونم حرف بزنم نظری ندادم و سکوت کردم احساس کردم اگه حرف دلم رو بگم که اینجا خونه بگیریم برگرده با خودش فکر کنه که من پر توقعم و دنبال مادیاتم ...
هرکس بخواهد کاری را انجام دهد
"راهش را پیدا میکن "
هرکس نخواهد کاری را انجام دهد
"بهانه اش را"
abi.bikaran (شنبه 26 مهر 93)
تشکرشده 2,695 در 688 پست
مائده جان توی این مسئله تجربه ای ندارم امیدوارم واسه این مسئله جدید ومهمی که الان گفتی دوستان با تجربه بیان راهنماییت کنن.
فقط میدونم مشکلت انگار خیلی جدی تر از این حرفاست!
ولی اگه الان نتونی خواسته هاو توقعاتت رو بگی وحرفای دلت رو بزنی ببخشید پس کی اونوقت؟!!
حتما وقتی رفتیین زیر یک سقف بعد میخوای بگی نه من این نمیخوام اونو نمیخواستم منظورم این نبود اون بود وبگیر تا اخرررررررر بعدش دیگه خودت میدونی چی میشه.......
مائده جان چرا میگن قبل از ازدواج چشمات باز کن بعد از ازدواج ببند؟دقیقا تو داری برعکس عمل میکنی کاملا خودت زدی به اون راه چشمانو هم بستی وکلا منفعلانه نشستی
گذاشتی این ادم یه طرفه برای اینده وزندگی مشترکتون تصمیم بگیره ..
چرا از نه گفتن میترسی؟ فکر میکنی حرف دلت رو بزنی وتو مورادی که دوست نداری مخالفت کنی از دستش میدی؟ میترسی بگی نه بزاره بره؟
الان بزاره بره خیلی بهتره فردا با هزار مشکل توی زندگی مشترک نتونی تحمل کنی بزارین برین دختر یه عمر زندگیه حرفات بهش بزن جدی ومحکم باش قوی باش
خدای نکرده الان هیچی نگی فردا تا چیزی پیش اومد بهت میگه خودت خواستی اگه راضی نبودی چرا قبل ازدواج نظری ندادی چرا هر چی گفتم نه نگفتی خلاصه همچی به ضرر خودت تموم میشه
مرا با حقیقت
بیازار
اما،
هرگز با دروغ
آرامم نکن.
ida bahrami (شنبه 26 مهر 93), reihane_b (شنبه 26 مهر 93), فرهنگ 27 (شنبه 26 مهر 93)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)