به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 6 از 26 نخستنخست 12345678910111213141516 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 257

موضوع: خیلی تنهام

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 27 شهریور 89 [ 17:39]
    تاریخ عضویت
    1387-8-24
    نوشته ها
    1,569
    امتیاز
    8,965
    سطح
    63
    Points: 8,965, Level: 63
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    484

    تشکرشده 502 در 230 پست

    Rep Power
    174
    Array

    RE: خیلی تنهام

    خيلي خوشحالم كه شاد هم برگشت. البته جايي نرفته بودا!!!! خودشو واسه رفقا و بابا مامانش و بچه هاي تالار لوس كرده بود(شوخي) سخت نگير شما روزن خانوم. باور كنيد شرايط زيبايي انتظارتون رو مي كشه. شما پاداش صبرتون رو سريعتر از اون چه كه بايد خواهيد ديد.

  2. #2
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 21 آبان 91 [ 17:29]
    تاریخ عضویت
    1386-7-17
    نوشته ها
    1,333
    امتیاز
    16,003
    سطح
    81
    Points: 16,003, Level: 81
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 347
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    484

    تشکرشده 498 در 242 پست

    Rep Power
    152
    Array

    RE: خیلی تنهام

    سلام روزن جان
    این چند روزه اتفاقی نیفتاد؟

  3. #3
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    ممنونم بچه ها، با امید صحبت کردم، بیشتر ناراحتیش از این بود که به پدرم تیکه انداختم، اما من واقعا قصد این کار رو نداشتم، اتفاقی بود، بهم گفت زنگ بزن ازشون معذرت خواهی کن، اما من هنوز هم نتونستم این کار رو بکنم! همه اش به خودم میگم به خاطر چی معذرت بخوام، من که حقیقت رو گفتم حالا تلخ بوده من که گناهی نداشتم!
    موضوع اینه که خود پدرم میخواد بهمون کمک کنه، اما مستقیم نمیگه و از طریق مادرم اومده جلو، من هم نمی دونم چی کار کنم!!
    صبر هم باشه چشم، صبر می کنم تا ببینم چی میشه، به احتمال زیاد فردا یا پس فردا شادی مرخص میشه، شاید وضعیت من هم بهتر بشه!

  4. کاربر روبرو از پست مفید روزن تشکرکرده است .

    khaleghezey (پنجشنبه 15 خرداد 93)

  5. #4
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 21 اردیبهشت 92 [ 12:37]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    نوشته ها
    1,234
    امتیاز
    8,567
    سطح
    62
    Points: 8,567, Level: 62
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 183
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    277

    تشکرشده 281 در 126 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خیلی تنهام

    واقعا کاش خانواده ها کمی بیشتر درک داشتند...

  6. #5
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 06 تیر 88 [ 19:28]
    تاریخ عضویت
    1387-6-02
    نوشته ها
    351
    امتیاز
    5,579
    سطح
    48
    Points: 5,579, Level: 48
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 171
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    36

    تشکرشده 40 در 24 پست

    Rep Power
    53
    Array

    RE: خیلی تنهام

    تو هیچ وقت تنها نیستی.اول خدا رو داری و بچه های تالار هم تنهات نمیذارن.

  7. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 مهر 88 [ 17:29]
    تاریخ عضویت
    1387-10-23
    نوشته ها
    51
    امتیاز
    3,661
    سطح
    38
    Points: 3,661, Level: 38
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 139
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    30

    تشکرشده 36 در 20 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خیلی تنهام

    مهسا جان سلام
    من تازه عضو اين سايت شدم راستش دليل آشنايي من با اين سايت هم احساس تنهايي بود
    عصر دوشنبه 23 دي 87 بود كه احساس تنهايي كردم و رفتم توي گوگل و از اونجا سايت همدردي رو پيدا كردم
    اولين مطلبي كه خودندم همين مطلب بود چون عنوانش به شرايط من مي خورد اما وقتي مطالبش را خواندم ديدم خيلي متفاوت است
    قبل از اينكه اتفاقاتي كه تعريف كردي من رو خوشحال يا ناراحت كنه 2 چيز برام خيلي زيبا بود
    1- احساس همدردي اعضاء سايت اينكه اينجا كساني هستند كه براي حرفهاي دوستانشان اهميت قائل شوند و آنها را به دقت بخوانند و نظرشون رو با احساس تمام عنوان كنند اين واقعاً خيلي عاليه خيلي
    2- عشق دو طرفه اينكه هم عاشق باشي و هم معشوق همة ما عاشق مي شيم عاشق هستيم اما هركسي معشوق نمي شه
    راستش از اينكه تو و اميد اينهمه به هم علاقه داشتيد و داريد خيلي خوشحالم
    مهسا جان نظرات من درمورد مسائل شما اين است اميدوارم از انتقاداتم ناراحت نشوي و ازت مي خواهم همانطور كه من تمام حرفهايت را كامل خواندم تو هم همينطور باشي و زود قضاوت نكني
    اول بابت صبر و بردباري كه داشتي بهت تبريك مي گم تو دختر محكم و صبوري هستي و نبايد مغرور بودنت را بد بدوني چون اگر دختر مغرور و سرسختي نبودي نمي تونستي اين زندگي رو تحمل كني و به قول خودت كه گفتي بارها كم آوري و مي خواستي برگردي حتماً اين كار رو مي كردي و اين خصوصيتت كه گفتي هركسي رو نمي پذيري اگر تو چنين نبودي نمي توانستي 6 سال تنها با 2-3 نفر دوست و همراه سر كني بهرحال توي اين مدت شما ها هيچ مهماني نرفتيد هيچ عروسي دعوت نشديد و ... اين خيلي سخته يكي از نيازهاي انسان ارتباط باديگران است حضور در جمع و ...
    اما مهسا جان فكر نمي كني تمام مشكلات و بار زندگي را روي دوش خودت مي گذاري؟
    واقعيتي كه وجود داره اينه كه زن و مرد با هم متفاوت هستند و هركدام براي كاري ساخته شده اند هركس وظايف خود را دارد و بايد به خوبي انجام دهد من نمي خوام خدايي نكرده اميد رو خراب كنم اما يكي از مواردي كه واضح عنوان كردي اين بود:
    زمانيكه با اميد ازدواج كردي و از خانة پدرت رفتي تو 2 ميليون مادرت 3 ميليون و خواهر اميد 1 ميليون پول گذاشتين اميد چي اون چقدر پول داشت؟
    گفتي زمانيكه هنوز پيش پدرت بودي اميد موتور قسطي خريد و باهاش كار مي كرد و تو اقساطش را از ماهيانه اي كه پدرت مي داد پرداخت مي كردي خوب اميد درآمدش از موتور را چكار مي كرد؟آن موقع تو خونة بابات بودي و اون هم همينطور پس خرجي نداشتين از طرفي هم اميد پس اندازي براي زندگيتان نياورد پس اون درآمد خرج چي شد؟
    البته قصد فضولي ندارم و به من ربطي ندارد كه پولها چه شد مي خواهم جواب اين سوال را خودت بگي چون خيلي مهمه
    در يكي از حرفهات گفتي كه وقتي به منزل شاد عزيز رفتي تازه حس كردي داري زندگي مي كني برايم خيلي تعجب آور بود چون من توقع داشتم وقتي با اميد زندگيت را شروع كردي اين حرف رو بزني اما ...
    نمي خوام سرزنشت كنم چون اين يك حس است و دليل نمي خواهد اما مي خوام واقعيتي رو بهت بگم قبول داري كه اميد تكيه گاه عاطفي خوبي براي تو بود و است اما تكيه گاه مالي نه
    پس فكر نمي كني پدرت حق داشت كه با اين ازدواج مخالفت كنه؟ مهسا جان هركس توانايي خاص خود را دارد همانطور كه پدرت نتونست تكيه گاه عاطفي خوبي براي تو باشه اميد هم نتونست تكيه گاه مالي خوبي باشه
    البته مشكلات براي همه هست الان اوضاع اقتصادي كشور خيلي بد است خيلي و حتي افراد با تجربه هم كم ميارن اما اميد بايد قبل از ازدواج فكر اينها رو مي كرد اون با دست خالي خالي تو رو به خانه اش آورد فقط بخاطر اينكه دوستت داشت
    مهساجان اين وظيفة هر مرديه كه زندگي و آسايش رو براي خانواده اش فراهم كنه اون چقدر تونست توي اين زمينه موفق باشه؟
    گفتي پدر شادي برايش يك كار مناسب جور كرده پس بايد وضعتان بهتر شده باشد آيا تو اينطور فكر نمي كني؟يعني آيا بهتر شده يا فرقي نكرده؟
    به نظر من تو بايد در آرامش و تنهايي بشيني و به تمام اتفاقاتي كه تا كنون افتاده فكر كني و تصميم قاطع بگيري بايد باري كه روي دوشت است را برداري يا حداقل كمش كني بيشتر بار زندگي روي دوش تو است درصورتيكه اكثرش وظيفة اميد است نه تو
    مهسا جان وقتي تو آرامش داشته باشي مي توني به اميد آرامش بدي و در نتيجه اميد بهتر مي‌تواند كار كند پس اوضاع زندگيتان بهتر مي شود و مي‌توانيد مستقل زندگي كنيد
    درمورد پدرت اين حست كه مي گي نمي توني اون رو ببخشي و گذشته رو فراموش كني كاملاً طبيعي است 6سال خيليه اين حست كه زمانيكه تو غذايت نان و رب بود پدر و مادرت غذاهاي لذيذ مي خورند و به ميهمانيهاي مجلل مي رفتند خيلي سخت است كه البته مطمئن باش در اين اتفاق بيشتر از همه پدرت شكسته شد چون تو با رفتنت اميد رو بدست آوردي اما پدرت فقط تو رو از دست داد و چيزي بدست نياورد و در آن زمان پدر و مادر آب خوش هم از گلوشون پايين نرفت آرزوي هر پدر و مادريه كه فرزندانشان خوشبخت شوند مخصوصا اگر يكي يك دونه باشد پس اونها هم خيلي سختي كشيدند
    من فكر مي كنم غرورت رو از پدرت به ارث بردي پس خوب مي‌توني پدرت رو درك كني كه گفت من منتظر بهانه اي بودم كه به ديدن مهسا بروم و نبايد از اين حرفش ناراحت بشي بهرحال شادي براي تو خيلي عزيز است اما پدرت كه اون رو نمي شناخته و هيچ زمينه آشنايي با ايشان نداشته پس تنها بهانه اي كه براي ملاقات داشت دخترش بود و اين خيلي ارزشمند است خيلي
    من فكر مي كنم تو از اين مي ترسي كه اگر به پدر و مادرت نزديك شوي آنها تو را از راه ديگري مجبور كنند كه از اميد جدا شوي يعني هنوز مطمئن نيستي كه آنها اميد را داماد خود مي دانند يا نه
    به نظر من يكي از كارهايي كه تو بايد از پدر و مادرت بخواهي اين است كه آنها شما را پاگشا كنند يك مهماني در منزل پدرت با حضور اقوام نزديك به اين ترتيب پدرت رسما اميد را پذيرفته و اين به تو و اميد احساس خوبي مي دهد و باعث مي شود كه اميد هم خود را داماد آنها بداند. به نظر من اين را به مادرت بگو تا هروقت فرصت مناسب بود اين را مطرح كند اين وظيفة مادرت است نه تو پس خيلي فكرت رو بهش مشغول نكن و بگذار خودش انجام دهد
    درمورد مخارج و اوضاع مالي زندگيتان به نظر من در اين مورد هيچكاري انجام نده و اينطور تصور كن كه پدرت هم هيچ چيزي ندارد كه كمك كند پس تو فقط بعنوان دختر ازدواج كرده‌اي كه براي ديدن پدر و مادرش به منزلشان مي‌رود عمل كن و دور اموال پدرت يك خط قرمز بكش بگذار درمورد اين موضوع اميد و پدرت خودشان به نتيجه برسند و اصلاً به اميد نگو كه درمورد فلان مورد پدرم مي تواند كمك كند
    مهساجان حتي كساني كه خيلي عادي ازدواج مي كنند هم اوايل دوران نامزدي پدر و داماد حس خوبي نسبت به هم ندارند البته منظورم دشمني و ... نيست يك حس رقابت مخصوصاً از طرف پدر چون پدر احساس مي‌كند با وجود داماد حضورش كمرنگ تر شده و علاقة دختر نسبت به او كمتر شده حالا قضية شما برعكس است الان اميد با آمدن پدرت ممكنه چنين حسي داشته باشد اما تو به او بايد بفهماني كه علاقة تو به اون بخاطر تنها بودنتان نبوده و حتي اگر در جمع 1ميليون نفري هم كه باشين بازهم تو او را انتخاب مي كني ضمن اينكه همانطور كه تو به همسر نياز داري به پدر و مادر هم نياز داري به حضور در جمع در ميهماني و در اقوام و دوستان.و اين حق توست مطمئنم حرفهاي زيادي با پدرت داري و با وجوديكه مي گي حتي بهش نگاه نكردي اما خيلي دوست داري دستهايت را بگيرد و محكم فشار دهد تا با تمام وجود حس كني پدرت هست و تو تكيه گاهي محكم داري
    مهسا جان اگر درست گفتم در اين مورد غرورت را بشكن همانطور كه پدرت غرورش را شكست و به خانه ات آمد
    به بهانه هاي مختلف و تصادفي دستش رو براي لحظاتي لمس كن بگذار اين فاصله كم شود هرچقدر دورتر باشين سخت تر مي تونيد گذشته رو فراموش كني
    مهسا جان اين رو باور كن و مطمئن باش هيچكس مثل پدر و مادر خير و صلاح فرزندشان را نمي خواهد هيچكس
    و مخالفت پدرت فقط بخاطر خودت بود.
    ضمن اينكه به نظر من ابراز احساسات اصلاً بد نيست و تو نبايد خودت رو سرزنش كني و حتي حرفي كه گفتي درمورد غذا زدي و همه ناراحت شدند تو حق داشتي اين حرف رو بزني حتي با وجوديكه خيلي تلخ بود اما هم پدرت هم اميد بايد بفهمند كه وظيفه شان را بعنوان پدر و همسر خوب انجام ندادند و بايد هردو جبران كنند پس بگذار خودشان با اين مسئله كنار بيايند
    سعي كن قرآن زياد بخواني بهت آرامش مي دهد و بيشترين تكيه گاه را او قرار دهي چون فقط او باقيست و فنا ناپذير درسته كه توي اين مدت شادي خيلي كمكت كرده اما اون وسيله اي بود از طرف خداوند مهربان
    ببخشيد خيلي حرف زدم اميدوارم ناراحتت نكرده باشم و از انتقاداتم ناراحت نشده باشي
    راستي من يك چيزي رو خوب متوجه نشدم شادي حالش خوب شده؟مرخص شده؟
    اگر اينطوره كه خيلي خيلي خوشحالم و بهت تبريك مي گم
    شيريني يادت نره :P
    ولي خداييش يك چيزي رو قبول داري ما خانومها اگر توي بهشت هم باشيم باز هم بهانه اي براي نگراني داريم:P
    از آشنايي با شما خوشحال شدم اميدوارم بتونيم دوستان خوبي در اين سايت باشيم
    [/font]

  8. #7
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    بچه ها از نظراتتون ممنونم
    فرشته خانم، همه مطالبی که نوشته بودین رو خوندم ممنون، اما اون طور که شما هم فکر می کنید نیست، درسته امید اول زندگی پولی نداشت، چون مشغول درس خوندن بود و وضع مالیشون هم خوب بود، مطمئن بود اگه ازدواج هم بکنیم پدرش تا وقتی تحصیلاتش تموم بشه ساپورتش کنه که اینطوری نشد، من هم اون موقع تنهافکرم این بود که به امید برسم، وقتی که امید کار می کرد با موتور در آمدش اونقدر نبود که بتونه قصد موتورش رو بده ، فقط می تونست خرج خودش رو بده، چون میخواست از پدرش مستقل بشه و پدرش فکر نکنه بدون اون نمی تونه زندگی کنه، شاید در آمدش ماهیانه به 60 هزار تومن می رسید! خوب اون موقع هر دو تامون موبایل داشتیم، پولش سر قبض موبایل هم می رفت چون خیلی با هم صحبت می کردیم، آخر سر هم خطش رو تخلیه کردن چون خرجش خیلی بالارفت و نتونست که بپردازه، اون موقع دیگه منم نمی تونستم کمکش بکنم.
    در مورد اینکه گفتم وقتی با شادی آشنا شدم تازه فهمیدم زندگی یعنی چی، به خاطر اینه که دیگه از تحقیرها خبری نبود، دیگه مثل یه آدم مفلوک و بیچاره و قابل ترحم بهم نگاه نمی کردن، حتی امید هم روحیه اش خیلی بهتر شد. کار جدیدی هم که امید به انجامش مشغولش شده از کار قبلیش بهتره، اما اونقدر درآمد نداره. معمولا هر چی در میاره اول برج میاره میده به من، منم بیشترش رو پس انداز می کنم، ولی اونقدر نشده که بتونیم یه خونه بخریم. یا پول رهن یه جایی رو بدیم.
    امید یه لب تاب داشت و اونو نگه داشته بود، من هم هیچ وقت ازش نخواستم که اونو بفروشه چون خودم برای تولدش براش خریده بودم، سالها پیش که با هم دوست بودیم، برای همین احساس می کنم که خیلی براش ارزش داشت، اما چند ماه پیش اونو توی ماشین جا گذاشت، با هم بودیم، چند تا تاکسی عوض کردیم تا رسیدیم خونه، وقتی رسیدیم دیدیم لب تاب دست امید نیست! بعد از اون احساس عذاب وجدان شدیدی می کرد، تمام خاطرات دوران دوستی مون، توی اون بود، حتی کلی فایل word که منو امید با هم درددل کرده بودیم، به هر حال من هم با خودم قرار گذاشتم ماهی 50 هزار تومن بزارم کنار تا کم کم جمع بشه و یه لب تاب دیگه براش بخرم، چون میخوام خوشحالش کنم.
    در مورد پدرم هم هنوز به نتیجه نرسیدم، ما رو دعوت کردن اما بهونه اوردم، حوصله دیدن فامیل رو ندارم، به تنهایی عادت کردم، دیگه دوست ندارم با کسی رفت و آمد داشته باشم.

  9. #8
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 17 شهریور 91 [ 18:32]
    تاریخ عضویت
    1387-2-12
    نوشته ها
    292
    امتیاز
    7,139
    سطح
    55
    Points: 7,139, Level: 55
    Level completed: 95%, Points required for next Level: 11
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    157

    تشکرشده 160 در 86 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خیلی تنهام

    روزن جان
    به نظر من فرصت برگشت به زندگیت رو از دست نده،شما توی این دوره ی تنهاییتون گوهرهای گرانبها و لایه ها ی قشنگی از زندگی رو دیدین و تجربه کردن و میزان خلوص عشقتون رو بهم ثابت کردن ،
    به نظر من حالا وقت عبوره ،
    عبور از این مرحله به جایگاه بعدیه،
    اونم با آگاهیای بالاتر،
    فرصت رو از دست نده...

  10. کاربر روبرو از پست مفید mohajer تشکرکرده است .

    khaleghezey (پنجشنبه 15 خرداد 93)

  11. #9
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    نقل قول نوشته اصلی توسط mohajer

    به نظر من حالا وقت عبوره ،
    عبور از این مرحله به جایگاه بعدیه،
    اونم با آگاهیای بالاتر،
    فرصت رو از دست نده...
    چطوری؟ یعنی پیشنهاد پدرم رو قبول کنم؟ چی کار باید بکنم؟

  12. #10
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    پدرم با امید صحبت کرد. امید هم دیشب بهم گفت اگه دوست داری بریم قلهک، بهش گفتم باید فکر کنم. چی کار باید بکنم؟ اگه بریم توی اون آپارتمان اون وقت پدرم میگه ببین بعد از 4 سال نتونستن خودشونو جمع کنن و آخر سر اومدن توی یکی از آپارتمانهای من!

  13. کاربر روبرو از پست مفید روزن تشکرکرده است .

    khaleghezey (پنجشنبه 15 خرداد 93)


 
صفحه 6 از 26 نخستنخست 12345678910111213141516 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:40 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.