چند وقتیه خدارو شکر رابطه بین من و شوهرم خیلی خوب شده.هیچ وقت تا حالا این طوری نبوده، خیلی بهم محبت میکنه، و هردونفر به محض اینکه میبینیم احتمال به هم ریختن اوضاع هست، سعی میکنیم اوضاع رو مدیریت کنیم و خلاصه بعد از چهارسال خونه ماهم کمی داره رنگ آرامش میگیره!!!
اما هرچند روز یک بار
شوهرم موضوع رفت و آمد منو با خونوادش پیش میکشه،از یه طرف دوست ندارم این آرامش از بین بره از طرفی
هم یاد کارها وبرخوردهای مامانش که میفتم اصصصصصلا نمیتونم خودمو راضی کنم که دوباره حتی ببینمش! (البته دیگه ازش متنفر نیستم و مثل قبل عذاب نمیکشم که همیشه به فکر کاراش بودم)
مطمئنم اگه دوباره باهاش رفت و آمد کنم باید اعصاب خوردی و تپش قلبو دوباره تجربه کنم.
هر وقت میرم اونجا، احترامهایی رو که به دامادشون میذاره ودر مقابل بی محلیهایی که به من گذاشته میشه رو
مقایسه میکنم و منفجر میشم. شما نمیتونید حتی تصور کنید از نوع بشقاب و میوه گرفته ،تا نحوه پذیرایی، تا لحن صحبت کردن تا هرچیزی که فکرشو بکنید بین من و دادمادشون از زمین تا آسمون فرق داره. این وسط تیکه های خواهرشوهرم و افه هاش و از همه بدتر کوچیک کردن بیش از حد خودش جلوی شوهرش باعث میشه که شوهر منم احساس کمبود و حسادتش گل کنه و مدام تو سر من بکوبه که از خواهرمن یاد بگیر حتی پاشنه کفش شوهرشو بالا میکشه اما تو.....................
همه اینا باعث میشه که رفتن من به اونجا واسم کابوس شه.چطوری میتونم بنا به این دلایلی که گفتم ،با رفتار جرات مندانه این
تقاضای شوهرمو رد کنم و پای همه عواقبشم وایستم؟
آقای sci , babyاگه شماهم کمکم کنید خیییییییلی ممنون میشم.

علاقه مندی ها (Bookmarks)