به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 7 از 40 نخستنخست 12345678910111213141516172737 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 70 , از مجموع 393

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 05 شهریور 91 [ 13:15]
    تاریخ عضویت
    1389-5-28
    نوشته ها
    146
    امتیاز
    2,798
    سطح
    32
    Points: 2,798, Level: 32
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 102
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    232

    تشکرشده 238 در 85 پست

    Rep Power
    30
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    خوش به حال همتون مخصوصا خانم شاد كه شوهرش بر عكس همسر من اين همه رمانتيك است
    با اينكه ميدونم شوهنرم منو دوس داره اما زياد ابراز نمي كنه فقط تو دوران بارداري تا دلت بخواد بهم ميرسيد بهمن ماه بود و منم حامله يه لحظه دلم هواي انگور كرد شوهرم همه جاي شهر كوچيكمان را گشت و بالاخره يه خوشه انگور سرما برده برام خريده بود و اورد اون بهترين لحظه عشق شوهرم به من بود

    تسوكه خيلي بامزه اي

  2. 17 کاربر از پست مفید پاييز خزان2 تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), پاييز خزان2 (دوشنبه 02 بهمن 91)

  3. #2
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    به به ... بازم هم دم این خانوم ها گرم که اینقدر خاطره دارند و می نویسند ...
    قابل توجه آقایون گرامی ... ببینید که چه چیزهای کوچیک برای ما خانوم ها میتونه اینقدر خاطره ساز باشه

    اقای سنگتراشان احیانا سری به این تاپیک بزنید بد نیست ها شاید به ذهن شما هم خاطره ای خطور کرد ... خدا رو چه دیدید؟


    زندگی ما که تازه رو به راه شده ... اینو گفتم واسه اونهایی که خیلی زود می خوان نتیجه بگیرن
    هیچوقت علی پیش قدم نمی شد بیریم بیرون .. حالا واسه تفریح ..خیابون گردی ...یا هر چیز دیگه ای
    همش من باید پیشنهاد میدادم و بعدش هم پیگیر می شدم و ... همه مسئولیتش با من بود و صد البته غرغر هاش


    بهتره به جای جمله ی بالا بگم ----->> به علی فرصت نمی دادم که پیش قدم بشه ... بس که من صبورمو پر طاقت

    بعد از سعی کردن و کلی تلاش و بکار بردن راهنمایی های شما دوستان
    علی هر شب سرساعت خونس (ساعت ده)
    و اما خاطره ی قشنگ من:
    دیشب منو دخترم خونه بودیم که علی زنگ زد (ساعت حدود نه و نیم بود) بهم گفت
    : نمی خواهین ببرمتون بیرون؟
    (قند توی دلم آب شد) نیکی و پرسش؟
    :زودحاضرشین دارم میام دنبالتون.
    :باشه باشه
    دیروز دخترم مریض بود ، من صبح مجبور بودم برم سرکار (خیلی مرخصی گرفتم توی این 10ماه) باباش پیشش موند
    ساعت های هشت و نیم یک ربع به نه صبح بود بهم زنگ زد که
    : حالش خوبه من دارم میرم سرکار ... به همسایه بسپرم بیاد بهش سر بزنه؟
    : (باورم نمی شد علی ای که همش می گفت کسی نیاد ، کسی نره ) آره عزیزم دستت درد نکنه

    ***
    از ظهر که برگشته بودم خونه ..داشتم به دخترم میرسیدم و خونه رو مرتب می کردم ...شب هم کیک درست کردم ...همسایمون هم اومده بود احوال پرسی حدود یک ساعتی هم پیشمون موند و من هم ازش تشکر و پذیرایی می کردم ... خیلی خسته شده بودم وقتی علی گفت بریم بیرون ... ساعت ده فیلم سینمایی داشت ...دلم می خواست وقتی علی میاد باهم فیلم تماشا کنیم و چایی و کیک بخوریم
    ولی وقتی بهم گفت بریم بیرون ذوق کردم ... مثل نی نی ها
    اومد دنبالمون و من هم کیک و چایی برداشتم باهاش رفتیم بیرون
    خودش ما رو برد یه جای باحال که سرد بود و کلی یخ کردیم ...توی سرما من کاپشنش رو گرفتم ...می خندید و کیک و چایی می خورد و من توی دلم چقدر خدا رو واسه این لحظات شکر کردم
    موقع برگشتن هم دم یه کبابی نگه داشت برامون دل جگر و کباب خرید و همش بهمون میرسید
    چقدر دیشب خوش گذشت
    خدایا ... یعنی این همون علی بود؟ همونی که هروقت بهش می گفتم ما دلمون پوسید ببرمون بیرون ..می گفت کجا ببرمتون ... جایی نیست که
    این همون علی بود که میرفتیم رستوران غر میزد که اصلا خوشم نمیاد بیرون غذا بخوریم شما برید توی ماشین من غذا می گیرم بریم توی خونه بخوریم
    ...
    چقدر خوب و دوست داشتنی بود و چه لحظات قشنگی دیشب برام رقم خورد ... همه اینها را اینجا توی تالار یاد گرفتم
    دوستان گلم دوستتون دارم

  4. 23 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    asal2013 (چهارشنبه 15 مرداد 93), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), بالهای صداقت (دوشنبه 02 بهمن 91)

  5. #3
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 11 آذر 96 [ 10:48]
    تاریخ عضویت
    1389-5-14
    نوشته ها
    376
    امتیاز
    8,441
    سطح
    61
    Points: 8,441, Level: 61
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    1,178

    تشکرشده 1,175 در 313 پست

    Rep Power
    54
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    نقل قول نوشته اصلی توسط green
    نقل قول نوشته اصلی توسط green

    دلیل اینکه آقایون نمی نویسن اینه که کلا تو تالار آقایون متاهل کم هستند، خیلی کم.

    وقتی که داشتم اینو می نوشتم تنها آقای متاهل تو تالارو که یادم بود آقای مدیر بودن ولی گفتم مدیر اینقدر اهل نصیحت و منطق و تجزیه تحلیل هستن که اینطرفا نمیان.

    حالا که بالهای صداقت گفت:
    نقل قول نوشته اصلی توسط بالهای صداقت

    اقای سنگتراشان احیانا سری به این تاپیک بزنید بد نیست ها شاید به ذهن شما هم خاطره ای خطور کرد ... خدا رو چه دیدید؟

    از آقای مدیر می خوایم که بیان یه خاطره عاشقانه بگن که این خانما فکر نکنن فقط خودشون خاطره عاشقانه دارن.


    منتظریم
    گرین عزیز، داری آقای سنگ تراشان رو مجبور می کنی دروغ بگه هاااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااا

    وا،

    مگه مردها هم این چیزا رو حس می کنن،
    اینا ماله تو فیلم هاست که می بینی

  6. 6 کاربر از پست مفید ایوب تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), ایوب (دوشنبه 02 بهمن 91)

  7. #4
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    سلام:

    عجب تاپیک پر انرژی شده ها.....خیلی خاطرات دووستان زیباست ....
    تک به تک پر معنا و سرشار از مثبت گرایی.....
    هورا به این همه زوج عاشق ....هوراااااااااااااااااااااا اااااااا




    خب پیرو این تاپیک بنده دیشب نه پریشب!! همسر گرام رو مجبور کردم بشینه فکر کنه و یکی از قشنگترین صحنه های عاشقانه که براش تا الان یادگار مونده رو بیان کنه...ایشون هم هی فکر....فکر...فکر.....که دیگه نزدیک بود اینجانب تک تک موهاشو بکنم تا بالاخره یادش اومد!!!!!!!( مدام هم وسطش می گفت دختر آخه من خسته ام نصفه شبی تو برای چی می خوای؟گفتم می خوام بنویسم دیگه بدو بدو بگو....)



    خلاصه دو تا صحنه یادش اومد که براتون از قول خودش می نویسم...

    گفت یکی از زیباترین و قشنگترین صحنه ها که تا عمر دارم یادم نمی ره وقتی بود که با دسته گل عروس از ماشین عروس پیاده شدم و اومدم داخل آرایشگاه و تو رو تو لباس عروس دیدم که بهم لبخند می زنی احساس کردم که خوشبخترین مرد دنیام...می گفت اون لبخند تو رو و اون چشمهای قشنگ و صورت مهربانتو تو اون لحظه هیچ وقت از یادم نمی ره.....
    ** جالبه دوستان که منم اون لحظه رو هیچ وقت یادم نمی ره چون همسر گرام من تا منو دید اونقدر مات مونده بود که تا پاشو گذاشت رو پله اول آرایشگاه با کله خورد زمین و همین موضوع همه ما و فیلمبردارا و عکاس رو کلی خندوند....




    [align=center]

    و خاطره دوم که اینم برای خودم جالبه چون تا پریشب نمی دونستم!!

    یک روز که کشیک بود دلبندم و قرار بود نصفه شب آف کنه و بیاد خونه ..من تنها می ترسیدم تو خونه.. تا زمان زیادی بیدار نشستم و البته تو تالار بودم دیگه..
    که خسته شدم و یادمه عروسکمو که خیلی دوسش دارم بغل کردم و رفتم تو رختخواب دراز کشیدم چون نزدیک اومدن همسرم بود ..گویا خوابم می بره....
    از اینجا به بعد همسرم می گه...
    می گفت اومدم دیدم همه چراغها بازه و اول ترسیدم بعد اومدم دیدم تو آروم خوابیدی و عروسکتو محکم بغل کردی..می گفت اون لحظه نشستم و نگاهت کردم که چقدر معصومانه خوابیدی و از ترس عروسکتو بغل کردی احساس کردم یک دنیا دوست دارم و یک تار موی تو رو با دنیا عوض نمی کنم....




    ***دوستان این تاپیک باعث شد اون شب من و همسرم به یاد خاطرات قشنگمون یک شب به یاد ماندنی داشته باشیم.....ممنونم....[/align]


  8. 29 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), سارا بانو (دوشنبه 02 بهمن 91)

  9. #5
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 06 مهر 90 [ 10:04]
    تاریخ عضویت
    1388-10-03
    نوشته ها
    269
    امتیاز
    3,717
    سطح
    38
    Points: 3,717, Level: 38
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    890

    تشکرشده 902 در 220 پست

    Rep Power
    43
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    سلام IVI195

    آره، انگار اشتباه نمی گی. با پست خانم سارا بانو و حرف تو شاید اینجوری باشه که "مردا این چیزارو حس نمی کنن"

    ما که مجردیم، تو هفتا آسمون یه ستاره هم نداریم
    [size=medium]فراغ و وصل چه باشد، رضای دوست طلب *** که حیف باشد از او غیر از او تمنایی[/size]

  10. 8 کاربر از پست مفید green تشکرکرده اند .

    green (دوشنبه 02 بهمن 91)

  11. #6
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 فروردین 93 [ 12:48]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    نوشته ها
    1,249
    امتیاز
    16,138
    سطح
    81
    Points: 16,138, Level: 81
    Level completed: 58%, Points required for next Level: 212
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    8,122

    تشکرشده 8,125 در 1,482 پست

    حالت من
    Vaaaaay
    Rep Power
    143
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    نقل قول نوشته اصلی توسط green
    آره، انگار اشتباه نمی گی. با پست خانم سارا بانو و حرف تو شاید اینجوری باشه که "مردا این چیزارو حس نمی کنن"
    سلام :
    گرین گرامی..
    من که دو تا خاطره از همسرم که خودش گفته بود رو بیان کردم.!!..اتفاقا مردا ( البته من منظورم بیشتر همسر خودمه ) این صحنه ها رو هم برای همسرشون ایجاد می کنن و هم براشون مهمه منتها چون مردها احساس در مرحله بعد قرار داره و بیشتر فکر کار ...پول و.اسایش خانواده هستند باید بهشون فشار بیاری تا خاطرات یادشون بیافته ..بعد که یادشون می افته خیلی بامزه میشه ....
    پیرو نقض سخن شما !!همسر من حس می کنه منتها برای بیان خاطراتش چون مشغله کاریش زیاده باید کمی هولش بدم!!!!



  12. 13 کاربر از پست مفید سارا بانو تشکرکرده اند .

    سارا بانو (دوشنبه 02 بهمن 91)

  13. #7
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    بچه ها می دونید من این روزها بیشتر از قبل متوجه شدم که چقدر همسرم دوستم داره...
    خوب چرا؟ آخه! چند روز پیش براش شرط گذاشتم که باید بری پیش یه روان پزشک برای آرامش بیشتر و از بین رفتن اضطراب و زود عصبانی شدنهات! (آخه! یه پروژه ی بزرگ برداشته و این روزها اون قدر توی فشار بود که فشار کاریش باعث شده بود مثل یه مرد افقی بیاد توی خونه و هی هم غر بزنه و داد بزنه!) من هم یه روز که حسابی ازش دلخور شدم و ناراحتم کرد براش این شرطها رو گذاشتم! اون هم در کمال ناباوری همون روز پیش یه متخصص وقت گرفت و اون جا پیش دکتر و وقتی من کنارش نشسته بودم؛ می گفت: آقای دکتر! من خانومم رو خیلی دوستش دارم، اما این عصبانیتم باعث شده که خانومم خسته بشه! من هم اون لحظه کلی ذوق کرده بودم!
    شرط بعدیم هم این بود که باید برای ادامه تحصیل بدی و ثبت نام کنی، حتی اگه شده در طول یه ترم 3 واحد برداری؛ باورم نمیشد، بعد از 13 سال ترک تحصیل، در کمال ناباوری رفت و پرس و جو کرد که چه جوری بخونه و چه رشته ای و از این جور حرفها! اون روز فهمیدم که چقدر من براش مهمم!
    پس حالا؛ آفرین و صدآفرین به همسرم گل و مهربونم!
    هوراااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااا به این زندگی!

  14. 30 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    del (یکشنبه 14 آذر 89), eli.e (سه شنبه 05 فروردین 93)

  15. #8
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    یکشنبه 18 مرداد 94 [ 14:38]
    تاریخ عضویت
    1387-6-12
    محل سکونت
    همدردی
    نوشته ها
    2,297
    امتیاز
    31,060
    سطح
    100
    Points: 31,060, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial25000 Experience Points
    تشکرها
    11,614

    تشکرشده 12,544 در 2,270 پست

    Rep Power
    258
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    یادمه بعد از یکی دوماه که از ازدواجمون گذشته بود ، ماموریتهای کاریم به عسلویه (منطقه ای بین بوشهر و بندر عباس - محل پروژه های گازی و پتروشیمی) شروع شد. ماهی دوهفته باید می رفتم تو اون گرما و اون موقع ها بدون هیچگونه امکاناتی. نزدیکترین فرودگاه به اونجا فرودگاه بوشهر بود با 300 کیلومتر فاصله. و نزدیکترین مرکز بهداشتی به اونجا کنگان با 60 کیلومتر فاصله که تازه کپسول آموکسی سیلین رو فقط یه برگ 10 تائی میداد. خلاصه شرایط کاری و ارتباطی سخت.

    همسرم هر وقت می خواستم برم ، موقع خداحافظی یه کارت کوچولو بهم میداد که توش یه نامه / چند نامه بود با خطی رمز گونه که فقط من و او می تونستیم بخونیمش. (این رسم الخط از جمله اختراعات همسرم بود که به ازای هر حرف فارسی یه شکلی کشیده بود مثلا "ج" یه مربع کوچیک بود یه نقطه توش) رمز این خط هم تو یه کاغذ جداگونه بهم داده بود. بخاطر همین حتی وقتی هم که کنار همکارام نشسته بودم می تونستم این نامه ها رو بخونم بدون اینکه اونها حتی یه کلمه از اون نامه ها رو بفهمند.

    خلاصه من از همون موقع که راه میفتادم شروع به رمز گشائی از این نامه های عشقولانه می کردم و سختی و خستگی سفر با خوندن این نامه به یه جور تفریح برام تبدیل شده بود. هم سرگرم می شدم، هم به فکر جبران این محبتای همسرم میفتادم و هم خدا رو به خاطر دادن این نعمت بیشتر و بیشتر شکر می کردم

  16. 38 کاربر از پست مفید baby تشکرکرده اند .

    baby (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96), لاله بهشتی (دوشنبه 08 آبان 96)

  17. #9
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    بچه ها! سلام و صد تا سلام!
    من هم به تقلید از سارابانوی عزیز؛ به همسر محترم کلید کردم که باید بگی کدوم خاطره بیشتر از همه توی ذهنت مونده؛ یه کم فکر کرد و گفت: آخه! واسه ی چی میخوای؟
    گفتم: برای اینکه میخوام توی تالار بنویسم.
    بهم گفت: توی نامزدی یه شب که قرار بود کنار هم باشیم؛ مریض شده بودی! با هم رفتیم دکتر و اومدیم خونه ی ما؛ از دکتر که اومدیم آروم خوابت برد؛ وقتی دست زدم به پیشونیت دیدم چقدر تب داری! تو خوابت برد و من تا صبح بالای سرت نشسته بودم!
    من هم یهو یادم افتاد که راست میگه! دم دم های صبح که بیدار شدم دیدم هنوز بالای سرم نشسته!
    میگه؛ صبح که دیدم حالت بهتر شده و تبت اومده پایین تر؛ گرفتم و خوابیدم!
    قربونت برممممممممممممممممممممممم ممممممممم که چقدر تو خوبی!!!!!!!!!!!

  18. 22 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    del (دوشنبه 02 بهمن 91)

  19. #10
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    118
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    شش روز بود همدیگرو ندیده بودیم... داشت از سفر بر می گشت و من بی خبر، از سر صبح رفته بودم ترمینال استقبالش ... گفته بود اتوبوسش زرد رنگه ... چنتا اتوبوس اومد و مسافر من همراش نبود ... می دونستم ردیف سوم نشسته ... اتوبوسش که رسید و دیدمش که داره پیاده میشه ... نگاهمون که بهم گره خورد ... دیگه همه چی یادمون رفت ...

    بیست دقیقه بعد همه توی ترمینال، ما دو تا رو دیدن که داریم دنبال ساک جامونده تو اتوبوس، می دویم ...


  20. 28 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    آویژه (دوشنبه 02 بهمن 91)


 
صفحه 7 از 40 نخستنخست 12345678910111213141516172737 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:56 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.