سلام کسی جوابی برام ننوشت
من از دل پری و اینکه حرفمو یه جا زده باشم تو دلم نمونه دوباره واسه خودم میگم از فردا دیگه اداره نمیام تا ان ان شا.. 6 ماه دیگه
دیشب پدرشوهرم با مادرشوهرم دعوا گرفته بود شوهرم بهم نمیگفت رفت به خواهرش گفت ولی یه چیزایی فهمیدم میخواستن برن پزشک زنان پناه برخدا پدر شوهرم به مادر شوهرم تهمت زده بود بیچاره چشماش پر اشک بود
فقط آخر شب بهم گفت من از مسئولیت دو تا خونواده خستم دستم بست است
میترسم منو ببره با اونا زندگی کنیم یعنی منظورش از حرفش چی بود؟






علاقه مندی ها (Bookmarks)