سلام!
ديشب يه جائي بودم كه مجبور بودم با اون موجودات كاملا منفي تو يه مكان باشم (يه عروسي!).باور نمي كنيد دوستان از خيلي وقت كه چه عرض كنم تو اين يك هفته اينقدر موج منفي بارون شدم كه احساس ميكنم مثل كوير خشكي شدم كه ديكه هيچ نشونه اي رو دريافت نمي كنم .اين يه هفته به خاطر فعاليتهام تو هلال احمر و ... مشغوليتم بيشتر بود ويه موقيعيتي هم پيش اومد تا براي كار تا فرمانداري و ... يه سري بزنم.كاري كه جور نشد ولي در عوض كلي اطلاعات بدست آورديم.هر چي بيشتر بيرون ميموندم وهر چي بيشتر فعاليت ميكردم( تو اون فضاي مسموم شهر) براي رهائي و اينكه يه راهي باز كنم بيشتر بانك احساسم رو حك ميكردن و انرژيم تخيله وبهم فشار رواني وارد ميشد. هر جائي كه ميرم انگار روح خبيث اين مادر نما و اونا همراهمه و انگار همش ميخوان افكار و حرفا و خواسته هاي خودشونو به ديگران تلقين كنن تا من از زبون بيقيه بشنوم و به نا اميدي بيفتم و فكر كنم بايد برگردم تو قبرم(تختم !)ومنتظر مرگم باشم.حتي اگه نخوام كسي رو ببينم يه جوري سر راهم قرارش ميدن كهدوباره مثلا به دردسر بيفتم!
جالبه كه خودشون هم بعد (از زبون پدرو مادرم!ميشنوم) كه تو چرا همش تو خونه اي و تو اتاقتي و همش خوابيدي (از دستشون خواب شب و آرامش روزم گرفته شده).ميدونم تصورش بر اتون مشكله ولي فقط فكر كنيد يه شيطون نا اميد يه افسرده روانپريش رواني يه جفت آدم اسير هواي نفس كه اينقدر فاسد شدن كه خودشونم ديگه نمي دونن دارن چيكار ميكنن و چه ضربه هائي با افكار واعمال و حرفاشون به بقيه وارد ميكنند دورو برت باشن به به خودشون اجازه تصميم گيري درباره سرنوشت محتومت رو بدن و هيچ راهي هم برات باز نشه مگر اينكه اونا....(نمونه اش همين ديشب :چون داشتيم با سرعت مي رفتيم و اونا اونجا بود!مثل يه موجود مسخ شده داشت رانندگي ميكرد پدرم و مادر نما هم طبق معمول كنار دستش نشسته بود و از طرف چون خيلي بازيگر ماهري شده نمي خواست بگه تندتر برو و كم مونده بود يا يه بچه تصادف كنيم !براي پدرم اصلا مهم نبود
(همونطور كه بازي با زندگي من اصلا ديگه باش مهم نيست وهمه اونائي كه ميخواستن مارو به شكست برسونن از همين حالتش داشتن استفاده ميكردن مثل يه معتاد الكلي رفتار ميكنه كه شراب مغزشو به طور كي از بين برده باشه و گيرنده هاي انساني و احسايش يا به طور كل فعال نميشه يا خيلي دير...
)ازشون ميترسم ديگه!
مادرم(احساس ميكنم روح خبيث و عقده اي اون عمه ها و دختر عمه خبيثمو با حس زورگوئي و عقده جاه طلبي مادر بزرگم رو با افكار سطح پايين و مسموم كننده يه مشت عقده اي ديگه رو كه همه جا پيدا ميشن يه جا تو خودش جمع كرده!) يه حالتي داره وقتي كنار كسي ميشينه اصلا انگار مغزشو به طور كامل از مدار خارج ميكنه و قدرت تشخيصو ازتوش ميگيرهبارها واسه خودمم پيش اومده اون لحظه اي كه داره نگاهم ميكنه يا بهم فكر ميكنه كلا نميدونم كجام يا دارم يا بايدچيكار كنم
خيلي وحشتناكه خودتونو تصور كنيد پشت فرمان داريد ماشينو دنده عقب تنظيم ميكنيد و خوبم داريد پيش ميريد يكهو ميبينيد اصلا يادتون نيست كجائيد و با ديوار پشت سر هم فاصله چندان نداريد تا برخورد!بعد يهو اونو ميبينيد كه مثلا اومده بالا سرتون وجائي ايستاه داره نگاهتون ميكنه تا مثلا شما به جائي نخوريد
تاثير نگاه وفكرش وحشتناك /نا اميد كننده وگاها حتي به جنون كشيده شدن فكرو احساس آدمو به دنبال داره!وقتي كنارشي نمي توني از هيچ يك از نشونه ها ي الهي بهره بگيري(كافران نشانه هاي الهي را انكار و ناديده ميگيرند:آيه قرآن)يا از يه ترانه شاد بهره و انرژي بگيري .
من و عشقم خيلي به هم فكر ميكرديم و هنوزم همين حسو اگه اين فضاي مسموم بذاره داريم.كنار هم ميشينيم و به اطرافمون با چشمهاي همديگه نگاه ميكنيم .تو اطرافيان چيزاي مشابه همديگرو پيدا ميكنيم خيلي وقتا با يه ترانه يا آهنگ يا شعري چيزي حرفاشو بهم ميفهمونه(آخه پدرش استاد سنتوره وهنرمند ولي هنوز فرصتي پيدا نشده ببينم خودشم سازي ميزنه يا نه /تا حالا كه اين كلاغا و جغداي شوم ترانه زيباي زندگيمونو به سياهي كشوندن!)اون وقتي بهم فكر ميكنه روحش به صورت يه پرنده در مياد :يه يا كريم وانگار داره حرف ميزنه من معني حرفاشو ميفهمم خيلي وقته !از چهار سال پيش كه دورادور ولي با همديگه رفتيم قم انگار معني اين نشونه ها برام آشكار شداوايل مادرم يا متوجه نميشد دقيق يا به اين بدي نشده بود.از وقتي كه ديگه دليلي براي كتمان نقشش براي مخالفت و كتمان قضاياي ازدواجمون پيدا نكرد يعني عملا پوسته ميشش رو پاره كرد و گرگ درونش رو آشكار اولش كه دلش ميخواست اگه تونست اين پرنده ها رو بكشه و بخوره !حالا يه وقتا صبحا كه مياد اونجا ميشينه دلش ميخواهد بگيره خفه اشون كنه صداشم نباشه!
وقتي فكرش دنبالمه حتي اگه عشقم كنارم باشه نمي شناسمش يا نمي بينمش يا اگرم چيزي ازش ببينم بدترين فكر ممكنو برام تلقين ميكنه تا نا اميد بشم!(چشماي متعجب عشقم تو يه همچين مواقعي نسبت به بي تفائتي من ديدنيه )در حاليكه اون بيشتر مواقع تا جائي كه براش ممكنه (قبلا لحظه اي وآنلاين خبر گيري ميكرد حالا ديگه نميشه چون تو تهران داره كار ميكنه/ يه كار خوب با يه درآمد بالا!پدرم هم اطلاع داره و با اين وجود بازم يكساله ديگه است قضيه مارو كش آورده واصلا به احساس من و تنهائي ما فكر نمي كنه :در واقع اصلا به ما فكر نمي كنه و كسي هم انگار جلوشو نميتونه بگيره و بهش چيزي بگه اينقدر كه مغرور و متكبر شدن:و ديگه فرصت اين نميشه كه همه شهرو براي خبرگيري بسيج كرد.هر چند با اين كارائي كه اينا تو اين چند سال كردن همه گيج و مبهوت از اون عشق عظيم كه اينجوري شد انگار به فراموشي سپردنمون يا جراتي براي بيان حقيقت پيدا نميكنن چه برسه دل و دماغ اون كاراي هيجان آميز رو:
خلاصه اينكه جنگ ما ديگه انگار زميني نيست جنگ فكره چون حتي گاهي وقتا كه ميايم به همديگه فكر كنيم هم انگار دعوا ميندازن بينمون.خسته شد حتي جرات خوابيدن هم نمي كنم چون ميترسم كابوس باشه(تلقين افكار شيطاني اونا:ومن شر نفاثات في العقد)اصلا نمي دونم آخر عاقبت اين زندگي وعشق چي ميشه.انگار همه ميخوان بگن ايناديگه از دور خارج شدن(خودمو ميگم و خانمهائي كه هنوز مثل من تا اين سن ازدواج نكردن!)ديشب كه يكيشون دقيقا تو چشمام نگاه كرد و همينو گفت.تا نصف شب خوابمون!نميبرد.ميدونم اونم بيدار بود.پدرم هم بيدار بود .نميدونم داشت فكر ميكرد يا...اون بازيگر خوابيده بود.براي اينكه انرژيشو براي روز احتياج داره!اينو بگم اون پسرعمه با همه كارشكنيهاي پدرم و مادر و مادر بزرگش سر برنامه ما !بايكي ديگه ازدواج كرده .خانمش خيلي ساده و خوبه ولي خودشو و مادرش اينا هر وقت اگه جائي از بد حادثه با هم هم مكاني پيدا كنيم با وجوديكه خيلي سعي دارن منو حرص بدن عقده و شكست از چشماشون ميباره!و من دارم تو دلم خون گريه ميكنم كه اين بازي طوري از دستم خارج شده كه فقط نتيجه اش با خداست ولي در ظاهر طوري مي پوشم و رفتار ميكنم كه مو لا درزش نميره كه هنوز تو اوجم!اونا خيلي سعي ميكنن منو با لباسام يا آرايشم يا پيدا نشدن كار برام مسخره كنن و از همه مهمتر اينكه برنامه مارو يه طوري وارون و با انكار تموم شده و شكست خورده جلوه بدن و ازدواج نكردنمو به رخم بكشن .با وجود اين پدر و مادري كه مثل قاتل آزاد و زنده لحظه هاي قشنگ زندگيم كنارم نشستن مطمئنا تحمل طعنه هاشون و افكار پريشوني كه تلقين ميكنن خيلي مشكله و مديريت نشون دادن يه چهره محكم و مصمم وبدون تغيير!فقط توكلم به خداست و هميشه از اوني كه شاهد پيدا و پنهان لحظه هامه كمك ميگيرم . ديگه حتي از اوني هم اونقدر كمكم بود ودوستم داشت نمي تونم توقعي داشته باشم.خيلي سخته!





هر چي بيشتر بيرون ميموندم وهر چي بيشتر فعاليت ميكردم( تو اون فضاي مسموم شهر) براي رهائي و اينكه يه راهي باز كنم بيشتر بانك احساسم رو حك ميكردن و انرژيم تخيله وبهم فشار رواني وارد ميشد. هر جائي كه ميرم انگار روح خبيث اين مادر نما و اونا همراهمه و انگار همش ميخوان افكار و حرفا و خواسته هاي خودشونو به ديگران تلقين كنن تا من از زبون بيقيه بشنوم و به نا اميدي بيفتم و فكر كنم بايد برگردم تو قبرم(تختم !)ومنتظر مرگم باشم.حتي اگه نخوام كسي رو ببينم يه جوري سر راهم قرارش ميدن كهدوباره مثلا به دردسر بيفتم!
(نمونه اش همين ديشب :چون داشتيم با سرعت مي رفتيم و اونا اونجا بود!مثل يه موجود مسخ شده داشت رانندگي ميكرد پدرم و مادر نما هم طبق معمول كنار دستش نشسته بود و از طرف چون خيلي بازيگر ماهري شده نمي خواست بگه تندتر برو و كم مونده بود يا يه بچه تصادف كنيم !براي پدرم اصلا مهم نبود
(همونطور كه بازي با زندگي من اصلا ديگه باش مهم نيست وهمه اونائي كه ميخواستن مارو به شكست برسونن از همين حالتش داشتن استفاده ميكردن مثل يه معتاد الكلي رفتار ميكنه كه شراب مغزشو به طور كي از بين برده باشه و گيرنده هاي انساني و احسايش يا به طور كل فعال نميشه يا خيلي دير...
)ازشون ميترسم ديگه!
تاثير نگاه وفكرش وحشتناك /نا اميد كننده وگاها حتي به جنون كشيده شدن فكرو احساس آدمو به دنبال داره!وقتي كنارشي نمي توني از هيچ يك از نشونه ها ي الهي بهره بگيري(كافران نشانه هاي الهي را انكار و ناديده ميگيرند:آيه قرآن)يا از يه ترانه شاد بهره و انرژي بگيري .
اوايل مادرم يا متوجه نميشد دقيق يا به اين بدي نشده بود.از وقتي كه ديگه دليلي براي كتمان نقشش براي مخالفت و كتمان قضاياي ازدواجمون پيدا نكرد يعني عملا پوسته ميشش رو پاره كرد و گرگ درونش رو آشكار اولش كه دلش ميخواست اگه تونست اين پرنده ها رو بكشه و بخوره !حالا يه وقتا صبحا كه مياد اونجا ميشينه دلش ميخواهد بگيره خفه اشون كنه صداشم نباشه!


شوكاي رواني شونو تا وقتي نمي شناختم نتايج خيلي بدي برام داشت بخصوص كه با استرساي ديگه اي مثل مواقع امتحان يا عوارض عجيب فكري و عدم تمركز روي فكر و گفتار و رفتار تو ...ام همراه ميشد كه خيلي برام ترسناك ميشد.بعضي مواقع فكر ميكردم واقعا ديوانه شدم و يكبار هم كم مونده بود اينو فرياد بزنم .من .!.. به قولي عقل كل فاميل!

...
طبق معمول نفهميدم منظورش چيه؟~!چيو بايد بگه يا من؟؟
من كه رسيدم صحبتشو قطع نكرد و همينطوري بدون سلام و عليكي چيزي جلوي همون بردي كه نمره بود ايستاده بود.من كه مجبور بودم برم اونجا تا نمره ام روببينم بدجوري معذب بودم انگار مزاحمم. راستش شجاعتم رو براي راحت بون با اون حتي در حد يه همكلاسي از دست داده بودو فكر كنم صحبت زيادم با همون دوستم(از همون موقعي كه اومديم شمال باهاش همكلاس و بعد دوست صميمي شديم هموني كه تشخيص داد اين عشق از طرف خودشه!و خانمها هم كه ميدونيد)هم باعث ايجاد عكس العملاي منفعلي در من شده بود.خلاصه اون با گوشيش از راهرو رفت بيرون منم رفتم براي اعتراض ورقه واين شروع سرگردوني ما شد


علاقه مندی ها (Bookmarks)