ممنونم از اینکه انقدر زیبا همدرد من هستید و منو راهنمایی می کنید

میخواستم دیگه در مورد خودم چیزی ننویسم... اما انگار خیلی بیشتر از قبل به کمکتون احتیاج دارم... توی این چند روزه اتفاقات زیادی برام افتاد، شاید بهتره بگم الان دیگه هیچ تعلق خاطری ندارم.. چیزی که ازش وحشت داشتم اتفاق افتاد و اون تنفر بود .. تنفر از مردی که دارم باهاش زندگی می کنم..
پدر و مادرم از پیشم رفتن! اول پدرم و بعد از چند روز هم مادرم، خوش به حالشون چقدر عاشق هم بودن...
دیگه به چیزی فکر نمی کنم، انگار آزاد شدم، امروز همه اش توی ذهنم اینه که برم بیرون و دیگه به این خونه برنگردم، دور و برم رو نگاه میکنم، هیچ چیزی نمی بینم که دوست داشته باشم با خودم برش دارم، هیچی نیست که منو یاد یه خاطره خوب بندازه ... هیچی نیست که به خاطرش بمونم و صبر کنم، نه عشقی برام مونده و نه انگیزه ای، فقط تنها چیزی که امکان داره منو دوباره به این خونه برگردونه ترسه! ترس از اینکه اگه بذارم برم عاقبتم چی میشه، برم پیش کی؟ برم کجا؟............... همسرم مجبورم کرد همه حسابم رو خالی کنم، سیم کارت و گوشیم رو ازم گرفت، کلید خونه رو گرفت.. تا دیروز میخواستم زندگیم رو بسازم، تا دیروز امید داشتم که بتونم دوباره دوستش داشته بام، بتونم رابطمون رو گرم کنم، اما دیروز همه چیز تموم شد، برای من همه چیز تموم شد..
امیدوارم جرأت برنگشتن رو پیدا کنم......

علاقه مندی ها (Bookmarks)