سلام!
خاطرات عشقولانه اتون چقدر قشنگه و شيرين .بخصوص خط اختراعي خانم بي بي !
چقدر خوبه كه با هم شاد و خوشبختتيد!
خوشبختي و شادياتون پايدار!![]()
تشکرشده 574 در 212 پست
سلام!
خاطرات عشقولانه اتون چقدر قشنگه و شيرين .بخصوص خط اختراعي خانم بي بي !
چقدر خوبه كه با هم شاد و خوشبختتيد!
خوشبختي و شادياتون پايدار!![]()
niloofar 25 (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)
تشکرشده 569 در 128 پست
سلام....
خیلی تاپیک جالبیه ممنون tesoke
منم بگم؟؟؟؟؟؟بهم نخندین
بعد از سه ماه همسرم از محل کارش اومده بود,قبل اینکه بیاد من با خودم فکر میکردم ببینمش تو فرودگاه پریدم تو بغلش اما بر عکس تصور,با مادر شوهرم بودیم وقتی تو فرودگاه دیدمش ازش خجالت میکشیدم اون اومد دست داد میخواست بوسم کنه خودمو میکشیدم کنار سوار ماشین که شدیم بریم خونه تو ماشین با فاصله ازش نشسته بودم بعد وقتی رسیدیم خونه بعد یک ساعت که تو اتاق تنها شدیم بازم خجالت میکشیدم اما اون اومد محکم بغلم کردو سرو صورتمو پر بوسه کرد خیلی حسی قشنگی بود انگار اولین روزی بود که ازدواج کردیم
همین چند روز پیشم منو همسرم سر رفتن یا نرفتن من همش جروبحث میکردیم من خیلی دوست داشتم برم پیشش اما اون نه اصلا توجه نمیکرد همش دلیل الکی میاورد که خودش بیاد ایران منم شک برم داشت چرا اصرار داره بیاد بعد از اینکه کلی اشکمو در اورد درست زمانی که انتظارشو نداشتم و راضی شدم به اومدنش بهم گفت من ازین جا کارای اومدنتو دارم درست میکنم دیونه ام این موقعیت و از دست بدم خواستم ببینم تا چقدر ایستادگی میکنی من ایران کاری ندارم جز برای تووووووووووووووووای بهترین حرفی بود که تو عمرم شنیده بودم
خدایا شکرت
بازم اجازه هست بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب میگم.........
یه شب که کنار همسر مهربونم خوابیده بودم یه خواب بد دیدم و با وحشت از خواب پریدم اونم زود بیدار شدو گفت چی شده عزیزم و من همینطور گریه میکردم و میگفتم خواب بدی دیدم میترسم اونم محکم منو تو بغلش گرفته بود اشکاموپاک میکرد میگفت عزیزم گزیه نکن ببین من کنارتم گریه نکن دیگه عشق من غصه میخورم هاااااااااامنم دست خودم نبود اشکم سرازیر میشد یهو دیدم از چشمای عشق مهربونم داره اشک میاد...
عشق من خیلی خوبی هیچ وقت گریه نکن طاقت دیدن اشکاتو ندارم
خدایا ممنونم واسه عزیزی که بهم دادی
خدایا این خوشیو واسه همه بنده هات موندگار کن
خدایا شکرت![]()
shomila (دوشنبه 02 بهمن 91)
تشکرشده 8,125 در 1,482 پست
سلام:
وای دوستان خیلی خاطراتتون قشنگه...
آویژه جون میبینم هنوز پای ثابت این تاپیکی!!
shomila جان خاطراتت قشنگ بود و برای من از یک نظر جالب بود..بگم دعوام نکنن دوستان تالارها!!!
خاطره آخر شما و خواب بد شما ....
من هم حدودا 1 ماه قبل همان زمان که تاپیک احساسات زجرآورو زدم ..چون من کلا زیاد خواب بد می بینم و الان کمتر شده البته..یک شب عین شما خواب بد دیدم و پریدم از خواب اونشب همسرم بعد از یک کشیک بسیار شلوغ و بد اومده بود و فوری خوابید..وقتی خسته ست اصلا متوجه نمیشه ..
منم مثل شما پریدم و هرچی همسرمو تکون دادم که من می ترسم اصلا انگار نفهمید ..منم خیلی ترسیده بودم خیلی ..هی مدام تکونش می دادم دیدم نه تنها بیدار نشد که هیچ ..پشتشو کرد به من و خوابید...
منم که دیگه می دونید ...گریه ام گرفت که عجب بابا این آقا شوهر عین خیالش نیست من خواب بد دیدم...
منم ول کن نبودم هی تکونش می دادم انگاری پاشد گفت چی شده گفتم خواب بد دیدم بگم شاید یک ثانیه نشد من فکر کردم می خواد یعنی حالا بغلم کنه چشمت روز بد نبینه دستش بود که رفت بالا خورد تو کله اینجانب!!!!
منم که دیگه حسابی زودرنجیم گل کرده بود پاشدم رفتم تو اشپزخونه دعا خوندم و شیر خوردم و کمی گریه کردم اومدم خوابیدم..همسر ما هم صبح پاشدو ما رو بوسید و رفت...
خلاصه دردسرتون ندم ..منم فرداش با مهربانی قضیه بهش گفتم..هیچی یادش نبود و می گفت من اصلا یادم نمیاد اینارو که می گی!!!! تازه می گفت خواب دیدی ..جون من راست می گی؟ !!
بعدش شب دیدم برگشت خونه خیلی تو فکر بود و ناراحت نشسته بود و البته من عین خیالم نبود چون فهمیده بودم که خستگی زیادش اصلا متوجه نبوده...و دلخور نبودم..نشستم پیشش گفتم چیه عزیزم تو فکری؟
گفت خیلی ناراحتم چون تو از اول به من گفته بودی شبا گاهی خواب بد می بینی و من باید حواسم می بود ولی اونقدر خسته بودم که نفهمیدم اصلا...بعد منو بوسید و معذرت خواست و من بهش گفتم من درک می کنم و تو حق داشتی ...خسته بودی...
اون گفت نه من باید مواظبت می بودم و از این به بعد همیشه حواسم هست و خداییش دیگه از اون موقع خسته هم باشه من تا خواب بد می بینم تا چشم باز می کنم اولین چشم که می بینم همسرم هست...
خب..اینم یک خاطره رمانتیک و طنز از من و همسرم...
تشکرشده 39 در 9 پست
سلام به همگی....
همه اومدن اینجا نظر دادن ما مجردها دلمون آب افتاد.من تازگی ها عضو شدم با موضوع ..میخوام ازدواج کنم ولی نمیتونم ..شروع کردم دوستان قانعم نکردن هنوز دهنم بوی شیر میده
الان اومدم توو این تاپیک کاملا خوندمش!!! عجب تاپیک باحالی بود مخصوصا خاطرات آویژه و سارا بانو...
کلی حال کردم .
اوه اوه ........ دیر شده من میرم زن میگیرم برمیگردم خاطراتمو میگم
mohammad lover (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)
تشکرشده 84 در 37 پست
یادمه تو عقد بودیم. مامان وبابام میخواستند برن شهرستان پیش داداشم.
منم با کلی خواهش واصرار از اونا و شوهرم راضیشون کردم که باهاشون برم. تو ایستگاه قطار شوهرمم واسه خداحافظی اومده بود ولی هرچی ازش میپرسیدم میخوای نرم میگفت نه برو بهت خوش میگذره.
همین که سوار قطار شدم از پنجره دیدم داره اشکاش میریزه خیلی دلم سوخت. مامانم گفت زود باش برو پایین صدبار بهت نگفتم نه!!!!!!!!!!!!!!!و با عجله از قطار پیاده شم و تازه فهمیدم <strike>به خاطر غرورش</strike> -- ويرايش مدير همدردي--(به خاطر خوشحالي و ذوق من)هیچی بهم نمیگفته.
تشکرشده 148 در 58 پست
من و همسرم هیچ خاطره ای باهم نداریم نه عاشقانه نه هیچ چیز دیگه ای
نه اینکه فکر کنید ما احساسی نیستیما نه اتفاقا خیلیم احساسی هستیم
فقط مشکل اینه که هنوز همدیگه رو پیدا نکردیم تا با هم ازدواج کنیم.![]()
تشکرشده 105 در 38 پست
تمام خاطرات رو خوندم ...
خیلی قشنگ بودن..
با یه سریشم به خاطر شرایطی که دارم اشک تو چشام جمع شد !
خوش بحالتون..![]()
تشکرشده 2,174 در 573 پست
سلام
من توی پست 4 یه خاطره گفته بودم اما اومدم یکی دیگه هم بگم
وقتی 2 ماه پیش پدرم به رحمت خدا رفت احساس کردم کمرم شکست حالم خیلی بد بود احساس پوچی می کردم . حال خوش این تاپیک و خراب نکنم خلاصه خیلی حالم بد بود. یه روز شوهرم داشت من و بر می گردوند خونه که لباسام و عوض کنم و دوباره بر گردم خونه مامانم اینا. تو راه کلی گریه می کردم تو گریه هام گفتم کاش حسین (پسرم) و نداشتم و خود کشی گناه نداشت تا منم می تونستم برم پیش بابام شوهرم گفت دستت درد نکنه دیگه ما هم که اینجا چغندریم. خندم گرفت . رسیدیم خونه داشتم حاضر می شدم که بغلم کرد گفت فکر نکنی بابات رفته تنها شدیا تو حالا دختر منی. هیچ وقت تنهات نمی ذارم مطمئن باش.
خیلی حالم خوب شد. از اون روز بیشتر برای مامانم گریه می کردم که چقدر تنها شده و شوهر خوب چقدر خوبه که خدا از مامانم گرفت .
تشکرشده 4,928 در 1,071 پست
من همیشه این تاپیک رو می خوندم و لذت می بردم ولی هرچی فکر می کردم چیزی یادم نمی اومد که منم بنویسم. تا چند وقت پیش که مریض شدم...
امان از این مریضها و خاطرات تلخ و شیرینی که با هم بجا می ذارن. موندم دعا کنم که تن هیچکس بیمار نشه یا بشه و طمع دوست داشته شدن رو بچشه!!!!
خلاصه که سرتون رو درد نیارم. چند وقت پیش به شدت سرما خوردم و ظاهرا که خیلی تو خواب ناله می کردم. بنده خدا شوهرم اصلا نتونسته بود بخوابه. بالاخره وقتی از خواب پاشدم، نصفه شبی به زور بردم دکتر و وقتی برگشتیم خونه تا صبح بالای سرم بود. پیشونیم را با پارچه نمناک خنک می کرد و قاشق قاشق کمپوت می ذاشت دهنم. جاتون خالی آب کمپوتها هم ریخت رو سر و بدن و پتوم که شستن پتو هم افتاد گردن شوهرم و واسه اینکه ناراحت نشم همون شبی شستش. تازه صبح زود هم قرار گذاشته بود که بره خونه باباش اینا که دیدم زنگ زد و گفت چون من مریضم نمی یاد.
الحق که مریضی خیلی خوش گذشت بهم. تازه فهمیدم که تو قلبش جا دارم![]()
تشکرشده 490 در 114 پست
سلام وقتی لحظات زیبای قشنگتونو میخونم احساس خوبی بهم دست میده و منو تشویق کرد که باز هم دنبال لحظات قشنگ زندگیم بگردم نه الان بلکه یادم باشه که همیشه کمتر به بدیهامون فکر کنم
یادمه سال گذشته بعضی از شبا به خاطر شغل همسرم تنها بودم و از اونجایی که خونه های سمت چپ و راست خونمون خالی بود من میترسیدم یه شب همسرم حدودای نیمه شب بود اومد به من سر بزنه .من خوابم می اومد ولی میترسیدم بخوابم و با کوچترین صدایی از خواب میپریدم دستشو گرفتم و گفتم کنار تخت بمون تا من خوابم ببره بعد برو .وقتی خوابم برد اون رفت ولی ساعت 2 نیمه شب بود که برگشت و تا ساعت پنج کنارم بود تا من نترسم الهی که با لباس محل کارش ( همسرم افسر پلیسه )کنارم بود. واین استرسو تا صبح هم داشته که نکنه بیرون اتفاقی بیفته و مسئولیتش گردن اونو بگیره که خوشبختانه شب آرومی بود. و حالا که میدونم مردها چقدر به کارشون اهیت میدن ولی اون شب هسرم به خاطر من شب سختیو گذروند لحظه بیاد موندنی واسه من شد
saint mary (دوشنبه 02 بهمن 91), کلانتر جو (شنبه 28 بهمن 96)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)