احسنت...عالي بود حرف دل من بود به خدا......من نميتونم بفهمم علتي كه تورو پشيمون ميكنه از طلاق چيه؟تهديدت كرده؟ازش ميترسي؟دوسش داري؟بهش عادت كردي؟بابا يه چيزي بگو ديگه....نوشته اصلی توسط deljoo_deltang
تشکرشده 4,203 در 1,431 پست
احسنت...عالي بود حرف دل من بود به خدا......من نميتونم بفهمم علتي كه تورو پشيمون ميكنه از طلاق چيه؟تهديدت كرده؟ازش ميترسي؟دوسش داري؟بهش عادت كردي؟بابا يه چيزي بگو ديگه....نوشته اصلی توسط deljoo_deltang
parnian1 (دوشنبه 13 تیر 90)
تشکرشده 45 در 26 پست
فرناز عزیز بسیاری از این مشکلاتی که داری منم دارم البته با شدت کمتر؛ منم یازده ساله که دارم تحمل میکنم. همه بیحرمتی ها و توهینهارو ازطرف شوهرم و خانواده اش که به قول خودشون فقط برای اینکه من فوق لیسانس از یه دانشگاه معتبر داشتم اومدن خواستگاریم تا من برم سر کار و به قول مادرشوهرم؛ یک ساله برای پسرش یه خونه بخرم! اما من هر توهین و تحقیر و فشاری رو تحمل کردم ولی سر کار نرفتم حتی زمانی که شوهرم عمدا دو سال سر کار نرفت و موند خونه که منو وادار کنه به خاطر رفع نیازهای ضروری بچه امون برم سر کار؛ ولی باز نرفتم . خیلی سخت بود اما تحمل کردم.برای بچه پوشک نمی خرید اگه بچه ام مریض میشد میگفت پول دکتر ندارم بدم و ... و فکر کن که تحمل این چیزها برای یه مادر چقدر سخته ولی صبر کردم چون میدونستم اگه من برم سر کار اون دیگه تا ابد میشینه توی خونه و...حتی سه سال قبل وسایل خونه رو جمع کرد و گفت که من میرم خونه مامانم و تو هم بچه ات رو بردار و هر جا میخوای برو؛بعدش هم گفت اصلا بریم طلاقت بدم. من هم باهش رفتم. وسط راه پشیمون شد گفت بیا برگردیم اما من گفتم این فرصت رو از دست نمیدم. توی دادگاه هم گفتم که بچه مال خودش و من نمیتونم بجه ارو قبول کنم در حالی که از گفتن این جمله هم داشتم دیوونه میشدم.قرار شد برگردیم و روز بعد هر کدوم با دوتا داور بریم که دیگه شوهرم نیومد. به من گفت:حالا بهم ثابت شد که اگه طلاق پیش بیاد تو از من مشتاق تری. بعدش مرتب رفت سر کار . یه کار پاره وقت دیگه هم پیدا کرد و تا امروز دیگه حرفی از سر کار رفتن من نزده. البته من نمی خوام این نسخه رو برای شما هم بپیچم چون آدمها و عکس العمل هاشون با هم خیلی فرق دارن ولی مطمئن باش که شوهر تو هم بالاخره یه نقطه ضعفی داره که میتونی از اونجا وارد بشی. مهم اینه که کم آوردن تورو نبینه والا دیگه نمیشه پیاده اش کرد.
توکل به خدا کن و همیشه ازش بخواه که تورو در گرفتن درست ترین تصمیم کمک کنه.
خدایا ؛فرناز و من و همه ی زنهایی رو که جز خودت پناهی ندارن به حال خودشون رها نکن.آمین
innocent (دوشنبه 13 تیر 90)
تشکرشده 110 در 52 پست
سلام به همه اون دوستای خوبم که من ننوشتم اما اونا بهم سر زدن..
اوضاع زندگیم چندان خوب نیست . و تنفرم از آقای شوهر هر روز بیشتر می شه.. فیلم فروش زمین همچنان ادامه داره و بازیگر اصلی اش مدام به حرفاش ادامه میده ..
سه روز بود که از 5 صبح تا 12 شب سرکار بودم .. به خاطر برگزاری کنکور..
و پریروز که تعطیل بودم یه تصمیم گرفتم خونه رو تمیز کنم.. نمیدونم خونه شده بود سطل زباله .. به آقای شوهر گفتم اگه من نباشم تو توی این زباله ها زندگی میکنی .. و همین حرف بهونه ای شد به دستش که هر چی کار میکنی پولش مال منه چون تو وظیفه ات کار توی خونه است نه بیرون.. و گفت اینجا خونه من و تو توش حقی نداری و من هر طوری که دلم بخواد رفتار می کنم..
سکوت کردم و رفتم توی اتاق دیگه ... مدام غر زد و به خودم و خانواده ام از پدر و مادر گرفته تا خاله وعمه ام بد و بیراه گفت .. رکیکترین فحشهای دنیا رو می تونین از دهن یه آدم به حساب تحصیل کرده بشنوید!!!
دیشب هم کارتهامو یواشکی از تو جیبش برداشتم و امروز توی اداره تو اتاقم گذاشتمش.. امروز و فردا هم که تعطیلاتم شروع شه میرم پیش پدر و مادرم...
و دیگه بهش محل نمیزارم.. چشم گفتن بهش کافیه ..من میرم و اون اگه ناراحته می تونه طلاقم بده .. دیگه نه از فحش دادنش میترسم نه از کتک زدناش...
farnaz3211 (دوشنبه 13 تیر 90)
تشکرشده 110 در 52 پست
آره خودم قبول دارم .. من خیلی شل اومدم .. فکر می کردم با صداقت و رو راستی و با گذشت زندگی شیرینه اما دیدم اینطور نیست ..
هر چی کوتاه بیای طرف مقابل بیشتر قد علم میکنه و هر چی گذشت کنی اون فکر میکنه وظیفه است.. تو این سه سال حتی یه بار هم به خاطر از خود گذشتگی من ازم تشکر نکرده..
توی این سه روز کنکور نتونستم غذای خوب بپزم و اون در کمال وقاحت میگه باید برم یه زن دیگه بگیرم چون از ناهار و شام خبری نیست.. این در حالیه که توی روزای دیگه نه تنها شام و ناهار آقای شوهر همیشه آماده بوده که انواع دسر و بستی هم براش مهیا بوده..
خوب وقتی میگن فلانی دستش نمک نداره همینه دیگه
تشکرشده 110 در 52 پست
دیروز عصر که رسیدم خونه آقای شوهر محبتش گل کرده بود.. به خورده که کنکاش کردم دیدم کارت بانکی ام رو می خواد .. گفتم کارتها مال منه و من حق دارم پولمو هر جور که میخوام خرج کنم گفت اون پول مال منه چون از زمانی که برا من میزاری میری سر کار. گفتم خودت توی عقدنامه این شرط منو قبول کردی و امضا دادی که با سر کار رفتن من مخالفت نکنی .. گفت بله اما نگفتم پولش مال خودشه .. گفت کارتها رو بیار اما من کارتها رو تو اداره گذاشته بودم .. گفتم پیشم نیست.. چند بار پرسید و من گفتم پیشم نیست.. شروع کرد به فحش دادن .. موهام تو دستش گرفت و از یه ور هال منو کشید طرف دیگه هال.. همینطور که موهامو میکشید از روی زمین بلندم کرد.. گلومو گرفت و فشار داد و بعد هم پرتم کرد روی تخت و چند ضربه به سرم زد و یه سیلی محکم به صورتم که جاش کبود شد... و چشام واسه چند لحظه سیاهی رفت .. مثل همیشه بدترین و زشت ترین حرفای دنیا رو تکرار کرد.. و من که از ترس می لرزیدم سکوت کردم تا زودتر آروم بگیره.. یه نیم ساعتی یه فحش دادن سپری شد و بعد لباساشو پوشید و رفت ..من هم با سرعت چمدونم رو بستم و از خونه رفتم بیرون.. برگشتم پیش پدر و مادرم و اونا با روی باز منو پذیرفتن...
دوستای خوبم کمکم کنین..
بهم انرژی بدین که دیگه نترسم و برنگردم..
میخوام جدا شم .. خواهش می کنم تنهام نزارین..
farnaz3211 (سه شنبه 14 تیر 90)
تشکرشده 2,035 در 738 پست
آفرين فرناز عزيزمبراي يكبار هم كه شده جلوي اين مرد ظالم محكم بايست يا درست مي شه و آدم مي شه يا اينكه همه چيز تموم مي شه و تو از اين همه رنج رها
مي شي در هر دو صورت به نفع شماست.
از مشكلاتت هم به خانوادت بگو چون ممكنه بدليل اينكه اونا عمق مشكلاتت را نمي دونن بعد از مدتي ترغيب ات كنند كه به زندگي مشترك ات برگردي
برات دعا ميكنم و آرزوي خوشبختي![]()
تشکرشده 110 در 52 پست
قربونت برم لیلای عزیز.. نه خانواده من اصلا موافق به برگشتنم نیستن اما تصمیم رو گذاشتن بر عهده خودم ..
نمیدونم راهی هست که طلاق سریع انجام شه؟ میترسم زمان بگذره و باز ترس از طلاق پاهای منو سست کنه..
تشکرشده 2,035 در 738 پست
ببين شايد اصلا كار به طلاق نكشه فقط اين آدم بايد بفهمه كه شما جلوش محكم ايستادي شايد خودش را درست كنه البته نه كاملا فقط تا حدي
تشکرشده 110 در 52 پست
نه درست نمی شه الان زنگ زد اداره .. گفت می خوای چه کار کنی.. گفتم دیگه نمی خوام باهات زندگی کنم .. و ازشنیدن صدات حالم بد میشه .. گفت برو به جهنم و من گوشی رو قطع کردم
تشکرشده 2,035 در 738 پست
فرناز جان
ديگه به هيچ وجه تلفن هاش و اس ام اس هاش را جواب نده اگه اومد خواست حرف بزنه هم بگو بدون حضور بزرگترم حرف نمي زنم
فعلا فقط سكوت و دوري براي يك مدت طولاني تو اين مدت هم حسابي به خودت برس.
تو سكوت كن و دوري بذار ببينيم اون مي خواد چي كار كنه؟ اصلا دوستت داره يا نه؟
من برات دعا مي كنم و آرزوي خوشبختي![]()
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)