خسته ام از خودم ،از زندگيم.از همه بدم مياد،از خودم،از زندگيم،از جامعه اي که توش زندگي ميکنم.انگاري زورکي زنده ام.از اينکه ميام ادارمون متنفرم.حالم از همه کسايي که ميبينمشون به هم ميخوره.دلم ميخواد اونقدر قدرت داشتم که همسرمو ،رئيسمو،بعضي از آدمها رو خفه ميکردم.کاش ميشد کار رو يکسره کرد تا هم شما و هم من از خودم راحت بشم،فقط تو حکمت کار خدا موندم...











علاقه مندی ها (Bookmarks)