نازنین جون آخه چه مرزی وقتی هر روز سر نهارو شام بلند می شه می یاد سر الینا خراب می شه اونا باید مرزاشونو بشناسن نه الینا
تشکرشده 657 در 204 پست
نازنین جون آخه چه مرزی وقتی هر روز سر نهارو شام بلند می شه می یاد سر الینا خراب می شه اونا باید مرزاشونو بشناسن نه الینا
تشکرشده 502 در 230 پست
حرف دل لطفا برای خالی کردن خودتون و مشکلاتتون اینجا اظهارنظر نکنید. اینجا شما می تونید در تاپیک مخصوص به خودتون به بیان همچین دیدگاههای تندی بپردازید. باور کنید این القا واکنشهای احساسی که من در پستهاتون دیدم ممکنه به همین راحتی زندگی مشترکی رو به هم بزنه. ممنونم و بابت این حرفم عذر می خوام.
تشکرشده 281 در 126 پست
الینا باید مرزهاشون رو بهشون بفهمونه.
تشکرشده 498 در 242 پست
سلام دوستان
ممنون ار پیگیریهاتون
دیروز تا ناهار خوردیم داییش اینا اومدن و میخواست بره پیششون به من هم گفت بیا
بعدش هم من رفتم دیدم مامانش باز هم خودشو زده به کمردرد 1 شاعتی نشستم وبعد رفتم پایین ولی شوهرم نیومد میخواستم واسه شام واسش کلم پلو درست کنم که هم بخوره هم ببره خیای طول کشید تا اومد پایین من هم تا اومد زدم زیر گریه همه چیو گفتم از اینکه تو این خونه آسایش ندارم از اینکه یه بیرون هم نیتونیم تنها بریم از اینکه 1 هفته ای که در ماه هست باید بیشتر به من اهمیت بده چون من نمیخوام بیرون از خونه دنبال محبت بگردم از اینکه از این خونه متنفرم از اینکه یه لباس راحت نمیتونم بپوشم هیچی نمیگفت و من هم بیشتر ناراحت میشدم آخر سر هم گفت حق با توه بهش گفتم یه کاری بکن من جیگرم تو این خونه خونه دارم دیوونه میشم ما که همش نمیتونیم تو جمع پیش هم باشیم
نمیدونم یه کم ناراحت بود عادتشه که همه چیزو تو خودش بریزه دیشب رفت موقع رفتن هم مامانش گریه کرد یه کم دلم سوخت ولی نموندم میدونستم اگه بمونم بتاز یه چیزی میگه که ناراحتم کنه
من همونیم که با مدرکی که دارم واسش افتم
تو رو خدا دعا کنید از این خونه برم تا بیشتر از این ازشون متنفر نشدم
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 498 در 242 پست
نازنین جان چه جوری حدو بهشون نشون بدم ؟
من که لباس لختی میپوشم تا سرزده نیان داخل من که درو قفل میکنم
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 73 در 47 پست
الينا جان سلام. اين مادر هيچ حد و مرزي رو نمي شناسه و تا وقتي اونجا نشستي بايد بسوزي و بسازي. تنها چاره ات بلند شدن از اونجاست. ولي اگه الان موقعيتش نيست به خدا توكل كن. صبر پيشه كن عزيزم.
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست، پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت شكسته است.
تشکرشده 498 در 242 پست
ممنونم حرف دل از توجهت
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
تشکرشده 992 در 530 پست
يه مدت بي خيالي طي كن
به خودت فكر كن
براي خودت مشغوليتهايتو بيشتر كن تا زياد تو دست و پاي اونا نباشي
تشکرشده 657 در 204 پست
الینا جان عزیزم باید صبر کنی تا از اونجا برین اگه بیش از این اهمیت بدی خودتو داغون می کنی گلم برات دعا می کنم زودتر مستقل بشی
الان خونه ی پدرتی؟
تشکرشده 498 در 242 پست
آره دشب اومدم
همسرم ناراحته از اینکه چرا پیش مادرش نموندم
درد من حصار برکه نیست درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور
نکرده است\"
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)