به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 9 از 27 نخستنخست 12345678910111213141516171819 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 262
  1. #81
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 30 خرداد 91 [ 09:34]
    تاریخ عضویت
    1390-1-20
    نوشته ها
    50
    امتیاز
    1,717
    سطح
    24
    Points: 1,717, Level: 24
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    76

    تشکرشده 75 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: واسه سبکتکین

    خانم saboktakin حرفاي شما رو در اون يكي تاپيكتون خوندم انگار از دل من بيرون اومدن! كاملا يكي هست البته من هنوز مجرد هستم و چندسالي از شما كوچيكتر شما اين حس رو نسبت به همسرتون دارين من نسبت به كسي كه ادعا ميكنه من رو براي همسري ميخواد ولي من هم دقيقا و كاملا شبيه شما همين مسائل رو دارم!! نوشتين:

    من هميشه دنبال مردي بودم كه برعكس بابام باشه .


    من هم دقيقا همين مسئله رو دارم البته نميتونم بگم پدرم بي احساسه چون واقعا نيست ولي تا مغز استخون خونسرده و هميشه ميخواستم مردي كنارم باشه كه بي تفاوت و سرد نباشه برعكس پدرم باشه خيلي حساس و دقيق روي تمام مسائلم دقت كنه و اينطوري بنظرم مياد كه داره محبتش رو نشون ميده


    فقط يكي رو مي خواستم به درد دلم گوش بده و حمايتم كنه . برعكس پدرم كه هميشه پشتمونو خالي مي كرد پشتم باشه


    هميشه ميخواستم حس كنم پدرم حمايت گر خوبيه ولي هيچوقت نشد روش حساب باز كنم توي 17 سالگي دقيقا وقتي كه ازش كاملا قطع اميد كردم با كسي دوست شدم كه ازم بينهايت حمايت ميكرد و جواب كمبودهاي منو ميداد و به حد نفس كشيدن بهش وابسته شدم

    . شايد اگه مي تونستم يه كمي بي حياتر باشم و با يه پسر ديگه دوست مي شدم اصلا تا حالا اونو فراموش كرده بودم . ولي وقتي فكر مي كنم ميبينم چه فايده يكي ديگه هم بياد تو زندگيم وضعيت همينه كه هست . بازم وابستگي من و ....


    انگار حرفاي دل منو ميزنيد من با اينكه مجردم فكر ميكنم بايد بي حيا باشم تا بتونم برم با كسي ديگه يا حتي جواب مثبت به ازدواج كسي غير از دوستم بدم! ولي منم فكر ميكنم اگر كسي ديگه ازم حمايت بيشتري ميكرد ممكن بود خيلي راحت دوستم رو فراموش كنم و از طرف ديگه هم مثل شما از اين واهمه دارم كه اين كار هم بي فايده هست و حتي اگر مورد ديگه اي رو وارد زندگيم كنم كه اونم با روحيه من سازگاري نداره باز هم وضعيتم همين بود همين حد وابستگي با شخص ديگه اي!!!

    راه حلي هست كه اين كمبود محبتام جبران بشه ؟ يعني روزي مي رسه كه من دلم نخواد مردي حمايتم كنه ؟ يا اينكه اين عقده هاي بچگيم تا آخر عمر باهام مي مونه ؟به هر جا مي رسم و هر پيشرفتي مي كنم آخرش بازم دلم مي خواد يكي پشتم باشه . خيلي آدم ترسويي هستم . خيلي زياد .


    دقيقا حرفاي دل منو دغدغه هاي منو بيان ميكنيد!


    ببخشيد در تاپيك شما مسائل خودم رو بيان كردم ولي هرجايي كه كلمه اي از وابستگي آورده بشه و چشمم ببينه ميرم كه چيزي ياد بگيرم و مورد شما بنظرم انقدر شباهت ها به حالت من داشت كه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم اينا كاملا دغدغه هاي من هم هستن و دلم ميخواد منم بتونم راهكاري براشون پيدا كنم!

  2. کاربر روبرو از پست مفید elnaz_fa تشکرکرده است .

    elnaz_fa (چهارشنبه 14 اردیبهشت 90)

  3. #82
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 26 اسفند 90 [ 01:46]
    تاریخ عضویت
    1388-9-01
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    4,329
    سطح
    41
    Points: 4,329, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    876

    تشکرشده 872 در 206 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: واسه سبکتکین

    سلام خواهر محترم

    روزهاي سختي هست ، اما در انتها ، به اين بينديش كه سازنده تصميم بگيري و از تصميمي كه گرفتي راضي باش .

    اگر امروز صبور هستي و داري اين همه صبر ميكني و خوراك امروز زندگي ات را صبر ميداني لازم است كه بداني بايد به آن ادويه جاتي هم اضافه كني از جمله رضايت مندي .

    در واقع تو بايد از درون و بيرون راضي باشي .

    بر اين باور نباش كه قرار هست خيلي آرام صبر كني و كسي به تو كاري نداشته باشد و بي سر و صدا ، همه چيز بگذرد .

    انعكاس صبر در زندگي هر كسي آزمون بيشتر و بيشتر در پي دارد تا زماني كه به تعادل برسد . يعني صبر و آزمون ها برابر گردند . پس آزمون ها را برنده باش .


    در آخر به نظر من اين قسمت رو با ملايمت نگاه كن و اجازه نده از كنترلت خارج بشه :‌
    فقط خدا رو شكر ديگه نگران اين نيستم كه طلاق بگيره و نمي ترسم . اين تنها فكر مثبتيه كه تو من بوجود اومده .


    انشالله به زودي درست ميشه . الهي امين .
    يامولاعلي

  4. 2 کاربر از پست مفید m25teh تشکرکرده اند .

    m25teh (یکشنبه 18 اردیبهشت 90)

  5. #83
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 05 تیر 91 [ 18:24]
    تاریخ عضویت
    1388-11-09
    نوشته ها
    198
    امتیاز
    3,644
    سطح
    37
    Points: 3,644, Level: 37
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    472

    تشکرشده 490 در 114 پست

    Rep Power
    36
    Array

    RE: واسه سبکتکین

    سلام سبكتكين عزيزم
    تاپيك قبليت و اين تاپيكت رو دنبال كردم ولي فقط خواننده بودم .
    تنها كاري كه از دستم بر مياد اينه كه از صميم قلبم واست دعا ميكنم
    فرشته مهربان و بي دل و بالهاي صداقت نكات آموزنده اي نوشتن كه هر كسي اونا رو بخونه توي زندگي به درد ميخوره . و من هم خيلي استفاده كردم
    به اميد رسيدن اون لحظه اي كه بياي و خبراي خوب و شيرين رو بهمون بگي


  6. 4 کاربر از پست مفید saint mary تشکرکرده اند .

    saint mary (یکشنبه 18 اردیبهشت 90)

  7. #84
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: واسه سبکتکین

    ممنونم دوستان خوبم
    الان بيشتر از 5 ماهه كه از رفتن شوهرم گذشته . ولي من هر روز و هر شب جاي خاليشو حس مي كنم و دلم هنوزم براش تنگ مي شه . همين ديشب خواهرم اومده بود شب خونمون خوابيد نمي دونيد چه حالي داشتم .تا خود صبح گريه كردم . ياد اون روزايي افتادم كه هر شب كنار هم مي خوابيديم و الان 5 ماهه كه دارم تك و تنها تو اون خونه مي خوابم . هنوزم با خاطره هاش زندگي مي كنم و باورم نمي شه كه اون مرد مهربوني كه مي شناختم انقدر يه دفعه نامهربون شده .
    دارم صبر مي كنم ولي چه صبري . واقعا ته دلم دلگيرم . و راضي نيستم از اين زندگي . اميدوارم اگه خدا مي خواد امتحانم كنه صبرشم خودش بهم بده . چون ديگه داره صبرم تموم مي شه .

    بر اين باور نباش كه قرار هست خيلي آرام صبر كني و كسي به تو كاري نداشته باشد و بي سر و صدا ، همه چيز بگذرد .
    واقعا از همين مي ترسم . چون خودم مي دونم صبر كردن الانم فقط به خاطر اينه كه كار ديگه اي ازم برنمي ياد . و با اينكه دارم عادت مي كنم ولي هميشه به ياد شوهرم هستم و هميشه دوسش دارم . متاسفانه كاري نمي تونم بكنم .
    هنوزم نگران طلاق نيستم چون الان چندين ماهه شرايطم مثل آدماي طلاق گرفته است ولي دلتنگيم تمومي نداره .
    متاسفانه اميدي هم به بهبود وضعمون ندارم . چون با شناختي كه از شوهرم دارم مي دونم هيچوقت حاضر نيست حتي اگه پشيمون شده باشه غرورشو بشكنه . منم كه هر بار پا پيش مي ذارم ضايع و نااميدم مي كنه . بنابراين هيچي و هيچي ... يه دور باطل ....
    يه هفته پيش زنگ زد و گفت رفته دادخواست داده نمي دونم چرا هنوز برگ دادگاه دستم نرسيده ؟شما مي دونين چقدر طول مي كشه ؟‌ديگه دلم طاقت نداره . تصميم گرفتم اگه قرار شد برم دادگاه هر چي گفته بود رو تاييد كنم و ديگه بيشتر از اين لفتش ندم . خسته شدم ديگه .
    دلم بيشتر از همه براي شوهرم مي سوزه . نمي خوام بيشتر از اين اذيتش كنم . نمي خوام با خاطره بد و دعوا از هم جدا شيم .
    برام دعا كنيد .

  8. #85
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 26 اسفند 90 [ 01:46]
    تاریخ عضویت
    1388-9-01
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    4,329
    سطح
    41
    Points: 4,329, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    876

    تشکرشده 872 در 206 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: واسه سبکتکین

    متاسفانه اميدي هم به بهبود وضعمون ندارم . چون با شناختي كه از شوهرم دارم مي دونم هيچوقت حاضر نيست حتي اگه پشيمون شده باشه غرورشو بشكنه . منم كه هر بار پا پيش مي ذارم ضايع و نااميدم مي كنه . بنابراين هيچي و هيچي ... يه دور باطل ....
    يه هفته پيش زنگ زد و گفت رفته دادخواست داده نمي دونم چرا هنوز برگ دادگاه دستم نرسيده ؟شما مي دونين چقدر طول مي كشه ؟‌ديگه دلم طاقت نداره . تصميم گرفتم اگه قرار شد برم دادگاه هر چي گفته بود رو تاييد كنم و ديگه بيشتر از اين لفتش ندم . خسته شدم ديگه .
    دلم بيشتر از همه براي شوهرم مي سوزه . نمي خوام بيشتر از اين اذيتش كنم . نمي خوام با خاطره بد و دعوا از هم جدا شيم .
    برام دعا كنيد .
    يعني چي ؟
    برو خودتو يه نگاه تو آينه بنداز
    من هم حال و روزم داغون بود ولي يه دفعه همه چيز به نفع من چرخيد .
    دختر و پدري كه با كلي غرور دم از شرط و شروط ميزدن يه دفعه همه چيز رو وا دادن و بدون هيچ شرط و شروطي اختيار زندگيم اومد دست من .
    مطمئن باش اگر قرار نبود با فكر جلو بري اين همه طول نميكشيد .
    به وقتش خودت ميفهمي كه بايد مردت رو تنبيه كني يا تشويق .


    در مورد دادخواست دادگاه هم صبور باش يا بلوف زده شده يا اينكه وقتي اومد غصه اش رو بخور .

    ياد بگير در لحظه ، زندگي كني و نكته جالب اينجاست كه من نميدونم دادخواست چي داده ؟
    مگه مرد جماعت ميتونه بره دادخواست هم بده ؟
    اتفاقا بهت خواهم گفت كه اگر رفتي دادگاه خدايي نكرده ، چيكار كني كه ظرف يك روز الي سه روز برگرده سر زندگيش .
    در واقع با دادخواستي كه داده خودش رو توي دردسر انداخته . غصه نخور .
    صبور باش هنوز و اميدوار باش . شايد همين دادخواست راه برگشت شما به زندگي باشه .
    الكي هم نميخواد بشيني براي خودت اين جمله هاي زير رو ترسيم كني و زينت بدي بهشون .
    تصميم گرفتم اگه قرار شد برم دادگاه هر چي گفته بود رو تاييد كنم و ديگه بيشتر از اين لفتش ندم . خسته شدم ديگه .
    دلم بيشتر از همه براي شوهرم مي سوزه . نمي خوام بيشتر از اين اذيتش كنم . نمي خوام با خاطره بد و دعوا از هم جدا شيم .
    برام دعا كنيد .

  9. 7 کاربر از پست مفید m25teh تشکرکرده اند .

    m25teh (یکشنبه 18 اردیبهشت 90)

  10. #86
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: واسه سبکتکین

    گفت كه رفته درخواست طلاق داده . گفت ديگه از اين بلاتكليفي خسته شده . راستم ميگه منم خسته شدم چه برسه به اون كه تو اون شرايط داره زندگي مي كنه .
    من از حقوق خودم خبر دارم و مي دونم كه مي تونم به خاطر مهريه و نفقه و ترك خونه ازش شكايت كنم ولي متاسفانه نمي خوام . اصلا دلم نمي ياد . فكر نمي كنم تا آخر عمرمم بتونم و بخوام اينكارو باهاش بكنم .
    خب وقتي به قول خودش دوستم نداره و نمي تونه باهام زندگي كنه حالا گيريم من به خاطر مهريه و اين چيزا بندازمش تو دردسر و حالشم بگيرم . چي به من مي رسه ؟ خيلي هم موفق بشم و حاضر بشه به خاطر اين چيزا برگرده و زندگي كنه . چي عوض شده؟ چه زندگي مي شه همچين زندگي اي ؟
    خودم روحيم صفره . خواهرم و شوهر خواهرمم دوباره زدن به تيپ و تاپ هم و رفتن پيش مشاوره مشاورم گفته يه ماه از هم جدا زندگي كنين ببينين اصلا همديگرو مي خواين يا نه . اگه نخواستين بياين طلاق بگيرين . خواهرمم از ديشب اومده خونه ما كه يه ماه پيش من بمونه و از منم خواستن كه فعلا به پدر و مادرم چيزي نگم تا نگران نشن .
    غم و غصه هاي من تمومي نداره . هر جايي رو درست مي كني از يه جاي ديگه يه مصيبتي رو مي كنه . اصلا نمي دونم چيكار كنم ازدست اين خواهر بي عقلم . هيچي تو گوشش نمي ره و من فقط غصه مي خورم كه اونم يه روزي مي خواد مثل من مي شينه و هر شب گريه مي كنه . نمي تونم هم كمكي بهشون بكنم . هر روز شوهر خواهرم زنگ مي زنه و مي گه تو رو خدا من به اين شك دارم اگه يه وقت بهم خيانت كرد بگو و من بي نهايت خسته ام از اين كه با اين حال و روزم به جاي بدبختياي خودم بايد به بدبختياي دور و ورمم توجه داشته باشم .
    انقدر خواهرم و شوهر خواهرم هر موقع منو مي ديدن از شوهرم مي پرسيدن كه دو سه روز پيش به دروغ بهشون گفتم طلاق گرفتم تا ديگه دست از سرم بر دارن . البته اميدوارم . خسته شدم بس كه هر دفعه منو ديدن سين جينم كردن كه چي شد چه خبر ؟ يعني واقعا زنگ نزده ؟‌نكنه به ما نمي گي ؟ اعصابمو خورد كرده بودن و منم بهشون دروغ گفتم . اميدوارم خدا منو ببخشه .




  11. #87
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 اردیبهشت 91 [ 08:31]
    تاریخ عضویت
    1390-2-13
    نوشته ها
    77
    امتیاز
    1,848
    سطح
    25
    Points: 1,848, Level: 25
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 52
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    110

    تشکرشده 110 در 52 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: واسه سبکتکین

    سبکتکین عزیز..
    نمیدونم چی بگم .. فقط اینکه درکت میکنم .. تنهایی خیلی سخته... شوهرم منو از خونه بیرون کرد.. بدترین فحشهای عالم رو نثارم کرد.. و من از خونه رفتم .. دادخواست طلاق دادم .. قضیه 40 روز طول کشید و من توی این 40 روز هزاران بار در ثانیه میمردم و زنده میشدم.. تا اینکه شوهرم اومد و من که 40 روز زجز کشیده بودم با یه معذرت خواهی کوچولو برگشتم.. اما الان که توی خونه خودمون خیلی وقتا از برگشتنم پشیمونم .. نمیدونم .. واقعا نمیدونم اما برات بهترینها رو ارزو میکنم ..
    فقط مواظب خودت باش عزیزم.. یادمه توی اون 40 روز موهای سرم همه ریختن ... و به هزار درد مبتلا شدم از بس گریه کردم و فکر کردم و غصه خوردم.. مواظب خودت باش عزیزم.. خودتو بسپار دست خدا که خودش بهتر از هر کس دیگه ای میدونه چکار باید بکنه ...

  12. 2 کاربر از پست مفید farnaz3211 تشکرکرده اند .

    farnaz3211 (یکشنبه 18 اردیبهشت 90)

  13. #88
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 26 اسفند 90 [ 01:46]
    تاریخ عضویت
    1388-9-01
    نوشته ها
    262
    امتیاز
    4,329
    سطح
    41
    Points: 4,329, Level: 41
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    876

    تشکرشده 872 در 206 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: واسه سبکتکین

    چه کنيم تا پيوسته پرتوان و پرنيرو باشيم ؟

    افکار ما و نحوه ي فکر کردنمان تاثير بي چون و چرايي روي قواي جسماني ما دارد . اگر ذهن تان به شما بگويد که خسته هستيد ، ساخت بدني ، اعصاب و عضلات هم اين واقعيت را مي پذيرند . اگر ذهن شما واقعا مصر و علاقمند به انجام کاري باشد ، شما مي توانيد بدون وقفه به آن کار ادامه دهيد . مذهب ، افکار ما را به نظم در مي اورد و از طريق ذهن به ما کمک مي کند . وقتي ذهن را از ايمان لبريز کنيم ، در واقع آن را براي کسب انرژي ، توانا مي سازيم . شما با اتکا به ايمان مي توانيد فعاليت هاي خارق العاده اي انجام دهيد . زيرا از يک پشتيبان معنوي منبع قدرت الهي بهره منديد .
    تماس با ذات يگانه ، همان قدرت و تواني را در ما به وجود مي اورد که با اتکا به آن ، جهان هستي ، حيات دوباره مي گيرد و طبيعت هر سال زندگي را از سر مي گيرد . وقتي از راه ذهن و فکر ، با خداوند ارتباط معنوي برقرار مي کنيم . انرژي جهاني در وجود ما تبلور يافته و قدرت خلاقيت در ما زنده مي شود ، قواي جسماني ، فکري و روحي رو به ضعف و سستي مي گذارد . وقتي کليد ساعت برقي به برق وصل است ، پس وقتي ندارد و ساعت را دقيقا نشان مي دهد . همين فرآيند در مورد بشر و توانايي او صادق است ، البته در ابعاد مکانيکي کمتر .

    صلح واقعي


    روزي پادشاهي اعلام کرد به کسي که بهترين نقاشي صلح را بکشد ف جايزه اي بزرگ خواهد داد . هنرمندان زيادي نقاشي هايشان را براي پادشاه فرستادند . پادشاه به تمام نقاشي ها نگاه کرد ، ولي فقط به دوتا از نقاشي ها علاقه مند شد .
    در نقاشي اول ، درياچه اي آرام با کوه هاي صاف و بلند بود ، بالاي کوه ها هم آسمان آبي با ابرهاي سفيد کشيده شده بود . همه گفتند : اين بهترين نقاشي صلح است .
    در نقاشي دوم هم کوه بود ، ولي کوهي ناهموار و خشنم ، در بالاي کوه هم آسماني خشمگين و رعد و برق مي زد و باران تندي مي باريد و در پايين کوه آبشاري با آبي خروشان کشيده شده بود . وقتي پادشاه از نزديک به نقاشي نگاه کرد ، ديد که پشت آبشار روي سنگ ترک برداشته ، بوته اي روييده و روي بوته هم پرنده اي لانه اي ساخته و روي تخم هايش آرام نشسته است ، پادشاه نقاشي دوم را انتخاب کرد .
    همه اعتراض کردند ، ولي پادشاه گفت : صلح در جايي که مشکل و سختي نيست ، معني ندارد . صلح واقعي وقتي است که قلب شما با وجود همه مشکلات ، آرام و مطمئن است ؛ اين معني واقعي صلح است .

  14. 5 کاربر از پست مفید m25teh تشکرکرده اند .

    m25teh (یکشنبه 18 اردیبهشت 90)

  15. #89
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 مرداد 92 [ 00:03]
    تاریخ عضویت
    1389-10-15
    نوشته ها
    600
    امتیاز
    6,453
    سطح
    52
    Points: 6,453, Level: 52
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registeredTagger Second Class5000 Experience Points1000 Experience Points
    تشکرها
    1,919

    تشکرشده 1,958 در 415 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: واسه سبکتکین

    امروز شوهرم زنگ زد . اولش خيلي خوب و عادي با هم صحبت كرديم سعي كردم مهربون باشم و از حال و احوالم بگم . گفتم كه دارم كلاس ويولون مي رم اونم اهل موسيقي يه و موسيقي رو دوست داره گفتم شايد از اين در بتونم باهاش ارتباط برقرار كنم و كم كم حرف و دعوا رو تموم كنيم . گفتم حتما وقتي زنگ زده خودشم دلش خواسته كه رابطمون بهتر باشه و سعي كردم مثبت فكر كنم . وقتي راجع به كلاسم حرف زدم آخرش گفت خوبه ديگه داري عشق و حالت رو مي كني و نمي دوني من بدبخت چي مي كشم واقعا نمي دونم منظورت از اين كارا چيه . من بميرمم حاضر نيستم برگردم به اون خونه ولي نمي دونم چرا نمي ياي بريم طلاق بگيريم . گفتم ببين بازم كه حرف خودتو زدي من تو و زندگيمونو دوست دارم ولي مجبورتم ديگه نمي كنم كه بياي و با من به اجبار زندگي كني . ( حرفاي فرشته مهربون ) من 5 سال تمام سعيمو كردم كه هر چي تو مي گي گوش كنم و وقتي از بين 1000 تا كار 2-3 تا كارش موافق ميلت نبود با يه تيپا اينجوري از زندگيت پرتم كردي بيرون . پس ديگه خودم مي خوام تصميم بگيرم چيكار كنم نمي خوام مجبور بشم كاري رو انجام بدم . و بازم حرفاي خودش و بازم حرفاي خودش و ..... كه اينكارات فايده نداره .
    دوباره تمام گذشته رو آورد جلوي چشمم و هر جور خودش خواست نتيجه گرفت .
    گفت جا ندارم بخوابم و از اين حرفا . گفتم مثلا از من طلاق بگيري جادار مي شي . گفت آره الان از هركي پول مي خوام كه يه آلونكي بگيرم هيچكي كمكم نمي كنه همه فكر مي كنن كه اگه اينكارو بكنن باعث و باني طلاق مي شن و از اين حرفا .... گفت ديگه به اين نتيجه رسيدم كه خودمو بكشم و از اين حرفا . چون ديگه واقعا جايي و كسي رو ندارم . گفتم از اين حرفاي مسخره نزن مگه من احمق نبودم . همين چند ماه پيش بود كه انقدر از رفتنت ناراحت شده بودم و به خودكشي رسيدم . به خاطر تو ديگه حاضر شده بودم بميرم ولي تو به شوهر خواهرم زنگ زده بودي و گفته بودي برام فرقي نمي كنه مردن يا نمردنش ( البته انقدرم شديد نگفته بود . گفته بود من به عنوان يه انسان دلم مي سوزه براش وگرنه حسي بهش ندارم ) گفت من گفتم . من كي گفتم و من ديگه گريم گرفت باز ... يه لحظه ياد اونروز افتادم و ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم متاسفانه . خوشبختانه همون موقع تلفنش قطع شد و وقتي دوباره زنگ زد ديگه نمي تونستم حرف بزنم خيلي دلم گرفته بود به همكارم گفتم بهش بگه حالش خوب نبود يه دقيقه رفت بيرون . بعد چند دقيقه دوباره زنگ زد و گفت من پدر اون كسي كه اين حرفو زده در مي يارم و از اين حرفا و تهديدا . و آخرشم گفت تو چقدر احمقي كه نفهميدي هر چي خوردي تو زندگيت از اين شوهر خواهرت خوردي ( آخه واقعا شوهر خواهرم خيلي نامرديا كرده بود و يه سري چيزا رو كه اتفاق افتاده بود و مي دونست و گفته بوديم كه به شوهرم نگه همه رو رفته بود گفته بود و اينا رو بعدا فهميدم...) و آخرش گفت همين كاري نداري . منم حرفي نزدم چون خيلي بغض كرده بودم و گفت خداحافظ و منم بدون خداحافظي قطع كردم .
    خيلي اينروزا دلم گرفته بود . نمي دونم چرا ولي همين كه صداشم شنيدم خيلي آرومتر شدم هر چند بازم حرفاي قبلشو زد . دلم براش تنگ شده بود .

    ببخشيد دوستان كه بازم اينجا رو با وبلاگ اشتباه كردم و شروع كردم به درد ودل .
    آخه دلم گرفته بود . خوب اينجا سايت همدردي هم هست ديگه . همين كه آدم فكر كنه مي تونه با يكي حرف بزنه و اون حرفاشو مي شنوه يه خورده آدمو آروم مي كنه .
    ممنونم كه حرفامو شنيدين و تحملم كردين .

  16. 4 کاربر از پست مفید saboktakin تشکرکرده اند .

    saboktakin (سه شنبه 20 اردیبهشت 90)

  17. #90
    مدیران انجمن آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: واسه سبکتکین

    ای خدا یه دیوار بهم بده سرم و بکوبم بهش



    آخه من از دست تو چی بکشم ای خدا


    گفتم اومدی بگی آشتی کردین

    پس این دیوار کوش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    نقل قول نوشته اصلی توسط saboktakin
    امروز شوهرم زنگ زد . اولش خيلي خوب و عادي با هم صحبت كرديم سعي كردم مهربون باشم و از حال و احوالم بگم . گفتم كه دارم كلاس ويولون مي رم اونم اهل موسيقي يه و موسيقي رو دوست داره گفتم شايد از اين در بتونم باهاش ارتباط برقرار كنم و كم كم حرف و دعوا رو تموم كنيم .

    آره درست رفتی

    گفتم حتما وقتي زنگ زده خودشم دلش خواسته كه رابطمون بهتر باشه و سعي كردم مثبت فكر كنم .

    به خدا دلش خواسته
    به جون خودم دلش خواسته



    وقتي راجع به كلاسم حرف زدم آخرش گفت خوبه ديگه داري عشق و حالت رو مي كني و نمي دوني من بدبخت چي مي كشم واقعا نمي دونم منظورت از اين كارا چيه . من بميرمم حاضر نيستم برگردم به اون خونه ولي نمي دونم چرا نمي ياي بريم طلاق بگيريم .

    تو هم می گفتی من که از شما نخواستم برگردی .. خواستم؟!
    اون هم با یه حالت حق به جانب

    و بعد سکوت تا او حرف بزند
    هر چی هم در مورد طلاق گفت که تو حاضر نیستی و تو داری بازی در میاری
    می گفتی من توافقی روی طلاق توافقی ندارم
    همون طور که تو رو مجبور نمی کنم که با من زندگی کنی
    پس این حق رو برای خودم قائلم که به اجبار طلاق توافقی نگیرم

    شما قصدت طلاق هست
    خودت اقدام کن
    همین والسلام

    ای خدا اون دیوار کوش




    گفتم ببين بازم كه حرف خودتو زدي من تو و زندگيمونو دوست دارم ولي مجبورتم ديگه نمي كنم كه بياي و با من به اجبار زندگي كني . ( حرفاي فرشته مهربون ) من 5 سال تمام سعيمو كردم كه هر چي تو مي گي گوش كنم و وقتي از بين 1000 تا كار 2-3 تا كارش موافق ميلت نبود با يه تيپا اينجوري از زندگيت پرتم كردي بيرون . پس ديگه خودم مي خوام تصميم بگيرم چيكار كنم نمي خوام مجبور بشم كاري رو انجام بدم . و بازم حرفاي خودش و بازم حرفاي خودش و ..... كه اينكارات فايده نداره .
    دوباره تمام گذشته رو آورد جلوي چشمم و هر جور خودش خواست نتيجه گرفت .
    گفت جا ندارم بخوابم و از اين حرفا .


    همین رو بل می گرفتی می گفتی
    قفل در خونه که عوض نشده همون قبلی هست
    تا زمانی که از هم رسما جدا نشدیم من شما رو مرد این خونه می بینم
    بعدش هم می گفتی من یه کم کار دارم بعدا تماس بگیر
    خداحافظ

    سبک تکین من خودم رو اگه بکشم
    خونم میفته پای تو ها


    سبک تکین خواهشا التماسا وقتی شوهرت زنگ میزنه اگه دیدی نمی تونی بحث رو درست هدایت کنی
    نذار صحبتاتون طولانی بشه که آخرش همون آش بشه همون کاسه

    بابا عزیز دلم
    شوهرت دلش تنگ میشه ولی غرورش نمیذاره بیاد آشتی
    همین که تو باهاش بگو مگو می کنی دل تنگیش باز میشه و خیالش راحت میشه که تو هنوز منتظرش هستی
    یه جوری رفتار کن که هم غرورش حفظ و هم آشتی کنه



    با اجازه مدیران تالار
    میشه ایمیلت رو بدی

  18. 9 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (سه شنبه 20 اردیبهشت 90)


 
صفحه 9 از 27 نخستنخست 12345678910111213141516171819 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 02:38 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.