مادر اون بچه میبره روانشناس ولی اون بچه کاملا از بین رفته رضا میگفت شب تا صبح چندین بار بیدار میشه تا از بودنه پدرش مطمین بشه ....منم همین میخوام تعادل برقرار بشه ولی همش یه چیزی خرابش میکنه هر کسی توی اطراف من از پدر و خاله و دایی و عمهو.....همه فکر میکنن من ماله اونام و هر کس به سلیقه خودش سعی میکنه تصمیم ایده و یا حتی هدف من رو تغییر بده حتی کسانی که از وجود رضا بی خبرن من هم توی این موقعیت نمیتونم به رضا بگم بیاد رسمی صحبت کنه اگر هم بیاد پدر من امادگی کامل نداره.....پدرم که توی این چند روز فهمید من مشاوره میرم به حالت مسخره کردنم گفت همینه بلبلی دیگه به خاطر همین زبونته که پول در میاری میزنی توی سر ادم ولی به خدا نمیزنم توی سرش(اخه من توی یک شرکتی کارم تقریبا مثله سخنگو میمونه...به ازای هر قرار ملاقات پول میگیرم و دانشگاهمم چون رشته تخصصی اون شرکت را میخونم بورسیه کردنم) تازه تو خرتر از اینایی که کسی درستت کنه فقط منم که میتونم سرجات بشونمت لبخند زدم گفتم اگر خر بودنمو درست نکنن بهم کمک میکنن درست خر باشم








علاقه مندی ها (Bookmarks)