سلام بزارين بگم كه همسرم لياقت محبت خالصانه منو نداشته اينو مينويسم كه هيچوقت حرفاي امشبش يادم نره متاسفم واسه خودم و انتخابي كه ١٢سال پيش كردم من كه هنوز همون آدمم اون كجا رفت نميدونم حتما خدايي هست دل شكستم رو به اون ميسپرم
تشکرشده 40 در 28 پست
سلام بزارين بگم كه همسرم لياقت محبت خالصانه منو نداشته اينو مينويسم كه هيچوقت حرفاي امشبش يادم نره متاسفم واسه خودم و انتخابي كه ١٢سال پيش كردم من كه هنوز همون آدمم اون كجا رفت نميدونم حتما خدايي هست دل شكستم رو به اون ميسپرم
gholam1234 (دوشنبه 22 اردیبهشت 99)
تشکرشده 2,261 در 917 پست
تشکرشده 40 در 28 پست
سلام
من خوشحالم اينجا هست عيب نداره باقيش اين چند روز نيومدم چون حوصله نداشتم واقعا
اولش اينكه پدرم با پدر شوهرم صحبت كرد اين يه طرف قضيه بود كه گفتم براتون دو سه روز بعدش شوهر دوستم كه با خودشم رفاقت داره بدون كه هماهنگ كنه يه قرار گذاشت و ارن شب من رفتم بيرون اون بتونه صحبت كنه اون به من يه سري توضيحات داد كه اين حرفارو زده و در نهايت گفته بهش كه بهرحال ادما بهم خو ميكنن و شايد فاصله كمك كنه به هم باز فرصت بدين و اينا همسرم پاسخش اين بوده كه شايد ولي چشمم اب نميخوره اون شب من خيلي از حرفايي كه در مورد من به دوستمون زد ناراحت شدم و اومدم اينو اينجا ابراز كردم ميدونين من اينارو به نحوي شنيده بودم ولي واقعا يعني نبايد ببينه اين حرفارو به كي ميزنه خيلي خجالت كشيدم در مورد مشكلات من صحبت كرده و اينكه اره من سوختم و ساختم تو اين زندگي ....بيخيال
بعد دوستمون گفت اين تصميم داره امشب بره تهران ده روز كه من اصن نمدونستم شب كه اومدم خونسون مهموني بود چون خواهرش از شهر ديگه اومده من رفتم خونمون حتي خواهر بزرگترش زنگ زد خودشم اونجا بود كه نمياي پايين گفتم حالم خوب نيست نه واقعا هم نمتونستم بشينم يه جا همش اشك ميومد از چشام بعدم همسرم اومد چمدونش رو بست كليم سر صدا مرد كه حلب توجه كنه منم گفتم كجا گفت تهران گفتم براي كي گفت ده روز ديگه حرفي نزدم...
تو اين ٤ ٥روزم من يا بادوستامم يا سرگرم كار يا پيش مامانم سرسنگينم هم با خودش هم خونوادش يه بار زنگ زد خبر بگيره سلام كجايي خونه نبودي!!منم گفتم اره پيش مامانمم گفتم خوب اين يه بار زنگيد حالا من زنگ بزنم فرداييش همش جواب سر بالا و به سردي اصلا پشيمون شدم از زنگ زدن به خودم گفتم به اين رفتاراش دل نبندم چون تمام اين دو ماه رو همينطور شل كن سفت كن داشته بعد خونوادش زنگ زدن بيا افطاري كه من نبودم فرداييش خواهرش گفت دعوتي رفتم خونشون عروس جديد و خواهر و دوماد و پدر و مادر منم كه تنها اونجا يه دور زنگ زد تماس تصويري با همه صحبت كرد اتاقش رو نشون داد بعد گفت فقط سالادالويه خورده مامان جونش دلش غنج رفت گفت الهي!والله انقدر طبيعي و عادي انگار نه انگار اگه من حتي نمي پرسيدم كجا در واقع نمدونستم داره ميره خلاصه اينكه حرف زدن و باباشم حرف زد من فهميدم كلي اطلاعات داره وقتي قطع كرديم جاريم پرسيد مگه ميخواد بمونه منم گفتم چه ميدونم بابا گفت عجب اعصابي داره!من واقعا احساس غريبي ميكردم تو جمع حس ميكردم بودنم اونجا مسخرس وقتي شوهرم منو انداخته كنار ولي بخاطر همون سياست كار و حفظ احترامات رفتم جالب اينجاس كه اطلاعات كه من به شوهرم يا به مادرش ميدم رو اينا بهم ميگن يعني مامانش يه جور جاسوس ناخواسته شده مثلا اقا از صبح خبر منو نداشته يه جمله كوچيك در مورد محل كارم شده تو اس ام اس غروب مامانش كه زنگ ميزنه ميدونسته ميگه كارت رو انجام دادي عصبي ميشم اينور ننه من غريبم!اونورم خبر چيني
من نمدونم تو اين شرايط چطور بايد رفتار كنم بعد اين ده روز اگه خواست بمونه يه مدت دوباره بره چطور مثلا بي محلي كنم كم محلي چطورتا چه حد بهرحال نمخوام ناز بكشم يا بگم اصلا مهم نيست برام راستش من دارم اينطور فكر ميكنم اگه اون منو بخواد فقط اين زندگي ارزش داره نمخوام شان خودم رو بيارم پايين در حدي كه خجالت زده خودم باشم از سحر خانوم كه از اول تاپيك همراهيم كردن و باقي دوستان گل ميخوام راهنمايي بفرمايند![]()
ویرایش توسط ويولت : شنبه 27 اردیبهشت 99 در ساعت 12:16

تشکرشده 2,656 در 1,207 پست
سلام
شوهر دوست شما چطور متوجه ی این مسئله بین شما و همسرتون شد؟
درباره کارهاتون و اطلاعاتی که دیگران به همسرتون میدن بهتر هست خیلی صحبت نکنین و اطلاعات ندین تا همسرتون خودش مجبور بشه با شما تماس بگیره و حال و احوال کنه و مسئولیت پذیریش درقبال شما تقویت بشه. همین اجبار به تماس باعث میشه این ارتباط حفظ بشه و از حال شما مطلع باشه.
ويولت (شنبه 27 اردیبهشت 99)
تشکرشده 40 در 28 پست
سلام سحر خانوم خوشحالم از شما پاسخ گرفتم ، از خيلي وقت پيش متوجه شدن اونم از طريق خودم با دوستم كه صحبت كردم گفت ميخواي با اونم يه مشورتي كنم منم گفتم بهش داستان رو ولي هميشه ميگفتم نيفته جلو و حرفي بزنه واي اونروز چون ديد ماجرا كش پيدا كرده خودش زنگيده بود
اخه ما اصلا حرف نميزنيم كه اون وادار شه زنگي پيامي هيچي حالا بازم سعي ميكنم نمم چه خبره ولي خدايي من خودم هيچوقت تا كسي نپرسه اصلا حرف نميزنم اونا همش ميپرسن خوب كجا رفتي كجا بودي ....
سحر بهاری (شنبه 27 اردیبهشت 99)

تشکرشده 2,656 در 1,207 پست
لطف دارین
ویولت عزیز شما مثل سایر بخش ها باید این گفتگوها با دیگران رو هم مدیریت کنین. اونها وقتی از شادی ها و غم هاتون بدونن این فرصت رو پیدا میکنن دخالت کنن و در نتیجه ممکن هست شما بعضی رفتارها یا حرف ها آزارتون بده .
برای مورد بعدی میپرسن کجا بودی؟ با کی بودی؟ چی شد؟ چی خریدی؟
* مادر جان/ پدر جان و ... ببخشید الان عجله دارم، مثلا باید به غذام سر بزنم، لباسشویی زدم باید برم و ... بعدا میبینمتون. از طرفی سعی کنین جزئیات رو نگین، اجازه بدین تا حرفی باقی بماند برای پرسش همسرتون و عدم دخالت دیگران.
همین که همسرتون تماس گرفته بسیار خوب هست. ( برای مدیریت این روزها هم طبق پست های قبل عمل کنین. )
شما کاری های زیادی برای انجام دادن دارین... خواندن کتاب، مقالات و بالا بردن آگاهی ها، گردگیری منزل و ... سرگرم بشین.
ويولت (یکشنبه 28 اردیبهشت 99)
تشکرشده 40 در 28 پست
سلام باز من اومدم !بخدا نمدونم چي كاركنم به وسواس افتادم كه كار صحيح چيه نگاه كنيد من بخاطر كارم يه سري ديتا و اطلاعات تو لپ تاپ همسرم دارم اما براي اينكه اينطور برداشت نكنه كه بخاطر اونها زنگ زدم چون خيلي سر سنگينيم احوالپرسي هم كمه نه زنگ ميزنم نه پيامي كه يه وقت دوباره بگه فقط كار داره خبرم رو ميگيره ....مامانش امروز زنگ زده كه كجايي بيروني دوباره سوال جواب منم سعي كردم اين رو بر عكس كنم كه خوب شما چه خبر و نمدونم از خواهر شوهرم پرسيدم كه تا كي هست بعد يهو گفت امروز زنگ زده شوهرم كه يه بار اون زنگ زده تو ديگه زنگ نزدي من گفتم منم فرداي اونروز زنگ زدم گفتم الان اون رفته من زنگ بزنم !بعد گفت براي تفريح كه نرفته رفته كار كنه!!!تو زنگ بزن بهش تو زنگ بزن منم دال آورده بودم گفتم باشه باشه چشم كه اين مكالمه تموم شه !
درك ميكنم مادرشه و حالا پا درميونيه نيتش ولي واقعا ناراحتم به جاي كه پسرش رو دعوا كنه خيلي جالب با كلمات بازي ميكنه ببينيد دوست دارمخيلي منطقي بهش بگم مادر من شما كه ديدين من باهاش حرف زدم وقت مشاوره گرفتم به زور رفتيم حتي خواهش كردم التماس پرخاش بعد منو رها كرد بدون تعهد بدون ذره اي حس مسئوليت و احساس نه زنگي خبر آخه از من چه انتظاري دارين؟ايا واقعا به نيت كار رفته خودش كه ميگفت تصميم گرفته جدا باشه غير اينه؟باشه بخواين من باز زنگ ميزنم ولي بايد اونم روي خوش نشون بده !
مامانش انتظار داره من كوچيك كنم خودم رو يه بار اومد گفت التماسش كردي خواهشش كردي نمدونم به پاش افتادي !اين كارا ارزش داره اگه قراره انقدر خوار و خفيف شم از درون ترجيح ميدم خودخوري كنم نكنم هر چند اوايل كردم نتيجه اشم ناز بيشتر بود!الانم واقعا نمدونم تروخدا يكم بيشتر جواب بدين اگه ميخونيد در سايه نباشيد

تشکرشده 2,656 در 1,207 پست
تشکرشده 40 در 28 پست
سلام مرسي نه درست متوجه نشدين چون خواهر شوهر كوچيكم اومده مسافرت اينجا پرسيدم اون تا كي هست !
براي بقيه راه حل ندارين؟با اين حرفاي مامانش زنگ بزنم؟؟والله نمدونم زنگ بزنم مثلا لحنم چطور باشه گرم سرد كنجكاو بي تفاوت .....؟يا نزنگم كلا برا اطلاعات يه بار پيام داد گفتم ندارم ولي مطمينم اون داره

تشکرشده 2,656 در 1,207 پست
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)