تاریخ سوم دبیرستان، سال 1400 شمسی:
خواستگاران که بودند و چه کردند و چرا منقرض شدند؟
تشکرشده 14,732 در 3,979 پست
تاریخ سوم دبیرستان، سال 1400 شمسی:
خواستگاران که بودند و چه کردند و چرا منقرض شدند؟
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
تشکرشده 6,950 در 1,499 پست
در جواب به یکی از پست های دوستان که بسیاربه من لطف داشتن و من وقت نکردم جواب بدم بگم که :
امروز تو بولتن یه جمله خیلی با محتوایی نوشته بود که گفتم بد نیست با شما هم در میون بذارم:
"برای شناختن ادم های دوروبرتان لازم نیست با ان ها به سفر برویدچهره واقعی دوستان خود را در تاپیک کل کل ببینید و لذت ببرید"
البرت اینشتاین
پاییزه جان اگه منظورت سوال تبدیل اعداد به فارسی منه بله من جوابشو بلد بودم فقط نمیدونم در جریانی یا نه دوستان بد پیله ای در این سایت داریم که انرژیشون زیاده خواستم یکم برا پیدا کردن جوابش سرگرم بشن که متاسفانه گولمو خورد و دم به تله داد.
دوست عزیز حواستو جمع کن اون پست یه تله بود
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
ویرایش توسط فرشته اردیبهشت : چهارشنبه 16 مهر 93 در ساعت 15:14
abi.bikaran (چهارشنبه 16 مهر 93), m.reza91 (چهارشنبه 16 مهر 93), paiize (چهارشنبه 16 مهر 93), terme00 (چهارشنبه 16 مهر 93), رزا (چهارشنبه 16 مهر 93)
تشکرشده 3,515 در 811 پست
پاییزه ؛منظورش شما بودینا :
جای شما بودم حتی یه لحظم درنگ نمیکردم و زیر آتش سنگین توپخانه ی کل کل تبدیل به خاکستر میکردمش!،توهین خیلی بزرگی بهتون کرد!من که نمیتونم باهاش کنار بیام حالا شما رو نمیدونم! فقط راحتش نذارید! البته هر جور خودتون صلاح میدونیدا!
دام کار گذاشتن تو پست خیلی خوبه ولی اینکه آدم خودش تو دام خودش بیافته اونم تویه همون پست خیلی خیلی بده معلومه تجربه ندارین!:
اگر این یک تله بود جملات بالا را می بایست حذف میکردید ؛ البته شایدم از پاییزه ترسیدین ،و برای اینکه از واکنشای ایشون در امان باشید اینا رو هول هولکی اضافه کردین!
ضمنا دوستان اینقدر مستاصل بود که دلم براش سوخت وگرنه اگه بهش میگفتم روش کلیک راست کن و بعد delete رو انتخاب کن اون این کارو میکرد ! باید نهضت سواداموزی کلاس کامپیوترم بذاره میخواین برین شرکت کنین!!؟ خوبه ها!!
به هر حال بازم باختین! ، متاسفم!
روز شما هم خوش! آسیاب به نوبت!؛قول میدم جبران کنم!!![]()
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم / هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
ویرایش توسط m.reza91 : چهارشنبه 16 مهر 93 در ساعت 15:45
abi.bikaran (چهارشنبه 16 مهر 93), khaleghezey (پنجشنبه 17 مهر 93), paiize (چهارشنبه 16 مهر 93), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 16 مهر 93)
تشکرشده 6,659 در 1,532 پست
من که قبلا گفته بودم ایشون یاجاسوسن یانفوذی یاخرابکار!!الان همه که دارن دوبه هم زنی میکنن!!!وای...وای...
شمابریدبه خواب وخیالتون بپردازید خداروچه دیدی شایدیکی توی خواب عقلش روازدست داد وزنتون شد!!!
فرشته جان پست به اون بالابلندی رودروصف من نوشتی؟؟؟!!!!اون هم درموردرفاقت من!!!؟؟باباماراچکتیم!!
دختربی خیال پیش مارسمه به کسی که اجازه خواستگاری میدن یعنی50درصدش حله!!!فک کردم شماهم همینطورید!!!به هرحال مامنتظریم همه دخترهای تالارعروس بشنوگرنه آقایون که...
عمر که بی عشق رفت
هیچ حسابش مگیر...
abi.bikaran (چهارشنبه 16 مهر 93), khaleghezey (پنجشنبه 17 مهر 93), m.reza91 (چهارشنبه 16 مهر 93), فرشته اردیبهشت (چهارشنبه 16 مهر 93), دختر بیخیال (چهارشنبه 16 مهر 93), رزا (چهارشنبه 16 مهر 93)
تشکرشده 6,950 در 1,499 پست
قربانت پاییزه جان
آخی ی ی نمیدونم چرا دنیا با بعضی ها نمی سازه و اینقدر بد می بینن دنیا باهاشون یار نیست از بس حیله و حقه دارن. از بس تنهان
ایندفعه رو باختید دیگه دوست عزیز
تازه داشت قضیه رو مثلثی می کرد که تیرش به باد خورد
ولی میگم هنوزم فرصت دارید تا مثل دفعه قبلی که تو کل کل زن ها مردها با اون افتضاح معذرت خواهی کردید
فرصت داده میشه تا این دفعه هم اعتراف کنید و من با شما در صلح خواهم بود
فرصت رو غنیمت بشمار و نخواه این وضع ادامه پیدا کنه به نفع خودته ...زن و بچه میاد میخونه این هارو بده.
میشنوم اعترافتونو...
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
ویرایش توسط فرشته اردیبهشت : چهارشنبه 16 مهر 93 در ساعت 21:20
abi.bikaran (چهارشنبه 16 مهر 93), khaleghezey (پنجشنبه 17 مهر 93), m.reza91 (چهارشنبه 16 مهر 93), رزا (چهارشنبه 16 مهر 93)
تشکرشده 3,515 در 811 پست
شما چرا قصد دارید همه چی رو وارونه جلوه بدین!؟
بله تیرم به خطا رفت ولی حالا مثلا به جای اینکه 100-0 به نفع من باشه شده 99-1!به قول خودتون "ایندفعه"! حتی شماهم به عنوان دشمنم دارین اقرار میکنین! میبینید که وضعیت من خیلیم خوبه! شما چی !؟ نمیخواین اعتراف کنین!؟ من اطلاعیه تایپ شده آماده دارم فقط باید اسمتونو واردش کنید ! خواستین بگینا تعارف نکنین!
ضمنا سر قضیه ی عدد فارسیه هرچند پاسختونو گرفتین ولی حالا که چنین پست جسارت انگیزناکی رو نوشتین !؛اگر حرفتونو پس نگیرین و عذرخواهی نکنین مجبور میشم به خاطر شکستن نمکدونم پیغام خصوصیاتونو که در خصوص آفیسه بود که کاملا مدرکی مشهود بر کذب ادعای تله بودنه اون پسته ،بذارم تا همگان دروغ گو بودن شما رو پی ببرند!!؛ من نمیخوام بگم بگم ()راه بندازم تو تاپیک ولی اگه مجبورم کنین چاره ای نمیمونه برام!چیکار کنم!؟ بگم !؟....بگم !؟....بگم !؟....!
بذارین بگم یکمیشو بگم :
نذارین بقیشو بذارم ! خودتون که میدونین چیا نوشتین که... شما قرار بود اول برید نهضت ! برا چی رفتین سر کامپیوتر ! نمیگین یه وقت برق شما رو میگیره !!نوشته اصلی توسط فرشته اردیبهشت
دوستان عزیز من در چند صفحه ی قبل اخطار کردم که ایشون میتونه دوباره فضا رو متشنج کنه! نگفتم!؟ اگه همونجا نسخشونو پیچیده بودین الان دیگه راحت شده بودیم ! با این حال هنوزم دیر نشده! ولی اول بذارید ببینیم تو پست بعدیش حاضر به توبه هست یا نه تا بعد ببینیم باید چیکار کنیم باهاشون! عجب معضلی شدنا!!
ضمنا مراقب تله های موشی که تویه پستم کار گذاشتم باشین!![]()
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم / هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
ویرایش توسط m.reza91 : چهارشنبه 16 مهر 93 در ساعت 22:24
khaleghezey (پنجشنبه 17 مهر 93), فرشته اردیبهشت (پنجشنبه 17 مهر 93), شهراز (پنجشنبه 17 مهر 93)
تشکرشده 5,213 در 1,375 پست
حالا همه بیخیال شدن هااااا
صلح و قبول کردن، دو نفر هستن نمیدونم چرا نمیخواین صلح کنن! !!!!!!
ای بابا!!!!!!!
اینجا تاپیک کل کل! !! من اشتباه کردم یک سوال پرسیدم، خوشبختانه جناب فرهنگ 27 ، اشتباه منو اصلاح کردن.
فرشته جان هم فرمودن میخواستن بحث و عوض کنن پیام بازرگانی ارسال کردن!
دیگه چرا اینقده باهم بحث میکنین. صلح کنین دیگه! !
همه نشستیم منتظر شماهااا هستیم ها! !!!
**برخی آدم ها درست مثله بادبادکهای دنیای کودکیم هستند،
فقط یه یک دلیل از مسیر زندگیم رد میشند، تا به من درسهایی بیاموزند
که اگر می ماندند؛ شاید هیچوقت
یاد نمیگرفتم .....! **
abi.bikaran (پنجشنبه 17 مهر 93), khaleghezey (پنجشنبه 17 مهر 93), m.reza91 (چهارشنبه 16 مهر 93), فرهنگ 27 (چهارشنبه 16 مهر 93), فرشته اردیبهشت (پنجشنبه 17 مهر 93), شهراز (پنجشنبه 17 مهر 93)
تشکرشده 1,458 در 274 پست
سلام
آقا این انجمن چه تاپیکهای باحال زیر خاکی ای داره ها…
درسته من مجردم ، ولی بالقوه پتانسیل بالایی در خاطره سازی دارم ، اخه میدونید؟ ما یک مبحث زیر زمینی و زیرپله ای توی مباحث روانشناسی داریم که توی رفرنسها هم نیست به اسم Future Memories به معنی خاطرات آینده میشه ، در اصل کارکرد این اصل روانشناسی اینه که شما مشینی برای خودت خاطره به هر شکلی خواستی درست میکنی ، بعد که ابزار و لوازمش فراهم شد اون خاطرات رو محقق میکنی …خلاصه اینکه قراره ما بزنیم توی کار Future Memories که البته دوستان متاهل میتونن از خاطرات من بدون ذکر منبع ایده بگیرن و البته تمام عواقب احتمالیش هم به عهده خودشون هست…
پس…
بعد از حضور فعال در تاپیکهای حال و احوال و کل کل اینک…
حضوری دیگر در تاپیک خاطرات عاشقانه من و همسر نداشته ام….
اما اولین خاطره ….
امروز اولین سالگرد ازدواج من و منزل بود…چه زود گذشت واقعا.. بقول شاعر رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم…
صبح که از خواب بیدار شدیم ، نه تنها وانمود میکردم که اصلا یادم نیست امروز چه خبره ، بلکه روز رو با کمی غرغر و اخم و تخم شروع کردم که بهش زیر پوستی بفهمونم ، داداش ، فکر نکنی ما از اوناشیم که تمام ذکر و فکرمون تاریخ مناسبتها و از این داستانهاست و خواستم کمی رد گم کرده باشم
… خلاصه منزل صبح میخواست بره خونه مامانش اینا… مثل همیشه سر راه رسوندمش و بهش گفتم شاید امروز کارم بیشتر طول بکشه دیرتر بیام دنبالت… هوا که تاریک شد بهش زنگ زدم گفتم ، منزل جان ، من گرفتار شدم ، نمیتونم بیام دنبالت ، با یک اژانس بیا خودت خونه… بعد از یک ساعت یک دفعه صدای چرخوندن کلید توی قفل رو شنیدم، منزل، با یک صدای پر انرژی مثل همیشه بلند صدا زد … بووووووق جونم (ببخشید لفظی که بکار برد یکم صحنه داشت مناسب حال مجردهای سایت نیست
) کجایی؟ منم با یک صدای خسته گفتم اینجام… توی اتاق خواب… خسته ام دراز کشیدم… …. به محض اینکه منزل وارد اتاق شد و تا میخواست بگه چرا تو تاریکی دراز کشیدی…. یهو از بالای سرش با یک پمپاژ قوی برف شادی که با یک سیستم کنترلی کار میکرد ، مواجه شد… و بعد هم با یک طرح شبرنگ که روی دیوار پشت سرم خودنمایی میکرد و مثل طرح زیر بود و توی تاریکی اتاق زرق و برق خاصی داشت مواجه شد …
![]()
دیگه از اینجا تا ده دقیقه بعدش رو که کلی جیغ و هورا و صحنه های کاملا درون خانوادگی داشت رو نمیتونم تعریف کنم ، شما هم لطفا پاتون رو از زندگی خصوصی ما بکشید بیرون …
خلاصه بعد از اون ده دقیقه ، بهش گفتم اون فلشهای روی دیوار رو هم دنبال کن… وقتی اون فلشها رو دنبال کرد و رسید به پاتختی که روی اون کادوش که یک تبلت بود و میدونستم مورد نیاز درس و دانشگاهش بخاطر اینترنت همراهش هست ، و بازش کرد، البته از اون تبلت خارجی گرون ها نبود ها ، از این تبلت های معمولی ارزون 200-300 هزار تومنی بود… اخه ما همون دوران اشنایی در مورد خصوصیات اخلاقی خودم بهش گفته بودم که دوست دارم خونه و زندگی داشته باشم که زندگیمون مثل اکثر مردم باشه …مثلا بهش از علاقه خودم به ماشین شاسی بلند گفته بودم و بهش گفته بودم اگه میلیارد میلیارد پول هم داشته باشم هیچ وقت نمیخرم چون توی چشمه… چون چیزی نیست که عامه مردم بتونن بهش برسن و ممکنه کسی اون داشته ما رو ببینه و دلش بخواد و ما مسوول هستیم و… خلاصه…
وقتی کادوش رو باز کرد و کلی ذوق و تشکر کلامی و عملی کرد، بهش گفتم بیا ببینم طرز کارش چطوریه و چه امکاناتی داره…. همینطور کنارش نشسته بودم و میگفتم فلان کار رو بکن و برو توی این پوشه و… هدایتش کردم توی پوشه فیلمها و روی یک فایل اونجا کلیک کرد و شروع کرد به پلی شدن… براش یک کلیپ ساخته بودم در حد دریم ورکس و والت دیسنی
… یک کلیپ انحصاری عاشقانه برای منزل که وقتی تموم میشد اخرش یک پیغام عاشقانه باز هم از نوع خانوادگی و غیر قابل پخش داشت که طبیعتا ذوق زدگی منزل بعد از تماشای اون کلیپ و اتفاقات بعد از اون قابل حدس زدنه
خلاصه… بعد کلی ذوق مرگی خانوادگی .. بهش گفتم هنوز تموم نشده ، یک سوپرایز هم برات توی حمام اماده کردم برو خودت ببین … اونم که داشت توی فضا سیر میکرد با عجله خودش رو به حموم رسوند و با شتاب هر چه تمام تر در حمام رو باز کرد و دیگه واقعا چشمتون روز بد نبینه… یک سطل با چند لیتر اب نسبتا سرد که بالای در حمام تعبیه کرده بودم و با باز شدن در تخلیه میشه ، روی سر منزل تخلیه شد و دیگه کسی نمیتونست جلوی خنده من و جلوی حرص توام با خجالت کشیدن از داد زدن سر من بخاطر کادوی دریافتیش رو بگیره..
بهر حال پسر است دیگر … مریض است دیگر… گاهی مرضش میگیرد
… اگه مرض نداشت که زن نمیگرفت دیگر، داشت زندگی اش رو میکرد … اقا اصلا اینا رو ول کن… ما که از همون اول گفته بودیم یک منزل جینگوله مستون میخوایم برای همین روزها میگفتیم دیگه…
خلاصه بعد که یک دوش گرفت و خشک شد ، بهش گفتم اماده شو بریم بیرون یکم تجدید خاطره کنیم… اول از همه رفتیم اون مکان زیارتی توی شهرمون که خیلی خاطرات زیادی بین من و منزل و صاحب والا مقام اون مکان زیارتی بود… پر از خاطرات خوب و به یاد موندنی… توی روزهای سخت و اسون این یکسال… بعد از کمی اقامت در اونجا و تجدید قوا، گفتم شام بریم همون جای که این یکسال اونجا زیاد خاطره ساختیم… رفتیم سر همون میز کنج دیوار مثل همیشه … یکم که نشستیم ، مثل این فیلمها دستم رو بلند کردم رو به گاردسون هی بشگن میزدم که متوجهش کنم اون کیک کوچولویی که سفارش داده بودم رو بیارن.. فکر کنم یک یک ربعی داشتم بشگن میزدم و میدیدم اون گاردسون فقط داره به من میخنده ، اونقدری که اون شب بشگن زده بودم یادم نمیاد شب عروسیم بشگن زده باشم.. خلاصه گاردسون یکم که به من نزدیکتر که شد ، دیدم یک ربعه اشتباهی دارم بهش بشگن میزنم و چون نور محیط کم بود اون گاردسونی که مد نظر من بود رو با این یکی اشتباه گرفته بودم
… خلاصه وقتی کیک و شام رو خوردیم و سر میز نشسته بودیم… منزل زل زده بود تو چشمام و توی اون نور ملایم یکسره خطاب به من زمزمه میکرد " عزیزم تو حاضری واسه عشقمون چیکار کنی ؟"
بعد انتظار داشت منم جواب بدم :" واسه عشق تو ، میدم قلبمو و از این حرفا " آخه اینو خودم یادش داده بودم تو این یکسال.. هر وقت یک صحنه ناراحت کننده ای بین ما پیش میومد این بیت شعر رو ازش میپرسیدم و اون هم یاد گرفته بود جواب بده تا فضای ناراحتی بین ما عوض بشه… خلاصه اقا ،طفل معصوم این منزل ما ، ده دقیقه ای داشت این رو میگفت و من هم همش حواس خودم رو پرت میکردم و جواب نمیدادم و به در و دیوار نگاه میکردم…
این حرکت رو میکردم که یادش باشه لازم نکرده برای ما از این حرکات بکنه و مثلا بخواد ابتکار عمل رو به دست بگیره و از این حرفا … اره داداش….
خلاصه اون شب تموم شد و داشتم با خودم فکر میکردم که کل هزینه هایی که اون شب کردم حدود 400 هزار تومن شده بود و با همون مقدار هزینه نه چندان زیاد ، تا سال دیگه منزل رو شارژ کرده بودم .. بهر حال دختر است دیگر … راحت میشود با همین چیزهای الکی پلکی دلش را به دست اورد دیگر… تازه من دوست هایی دارم که دل منازلشون رو با پاستیل و پفک و چیپس به دست میارن
… فکر کنم میارزه با یک هزینه کم یکسال ارامش و شادی رو در محیط خانواده حفظ کرد..
البته صبر کن ببینم، امروز که سالگرد ازدواجمون بود ، ماه دیگه هم که جشن تولد منزل هست ، سه ماه دیگه هم که روز دانشجو هست باز باید بهش کادو بدم ، ماه بعدش هم که منتظر کادوی ولنتاین هست حتما… ماه بعدش هم که روز مهندس هست باید یک کادو هم به مناسبت مهندس بودنش بهش بدم… سه ماه بعدش هم که روز دختر هست که چون گاهی من " دخترجان " صداش میکنم باید یک کادو هم به اون مناسبت بهش بدم، دو ماه بعدش هم که روز زن هست باز باید یک کادو اونجا بهش بدم…. نـــــــــــــــــه… من کیم ؟ اینجا کجاست؟ این زنه کیه ؟ من که زن نداشتم ! اصلا من که زن نخواسته بودم…. نـــــــــــــــــــــه … آقا یکی بیاد منو اعمال قانون کنه
……………
آنچه در خاطرات بعد خواهید خواند….
یک عصر 5 شنبه تابستون به منزل گفتم بار و بندیل رو جمع کنه و یک سفر کوتاه به یک منطقه بکر که مدنظرم بود بریم… توی راه اتفاقات عجیب و غریبی افتاد که در نهایت با درایت ما رفع شد… اما وقتی به اون مکان رسیدیم … با یک پیرمرد و پیرزن عجیبی روبرو شدیم که خیلی چیزها در مورد گذشته ما میدونستن و………
با ما همراه باشید![]()
أَلَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ
آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟
( زمر / 36 )
abi.bikaran (پنجشنبه 17 مهر 93), del (پنجشنبه 17 مهر 93), fariba s (شنبه 19 مهر 93), girl66teh (پنجشنبه 17 مهر 93), khaleghezey (پنجشنبه 17 مهر 93), paiize (پنجشنبه 17 مهر 93), reihane_b (پنجشنبه 17 مهر 93), sara503 (پنجشنبه 17 مهر 93), فرشته اردیبهشت (پنجشنبه 17 مهر 93), مصباح الهدی (پنجشنبه 17 مهر 93),آرام دل(پنجشنبه 17 مهر 93), دختر بیخیال (پنجشنبه 17 مهر 93), رزا (پنجشنبه 17 مهر 93), شیدا. (پنجشنبه 17 مهر 93), شهراز (پنجشنبه 17 مهر 93), صبا_2009 (پنجشنبه 17 مهر 93)
تشکرشده 5,213 در 1,375 پست
جناب محمد 93 ، جدیدا تغییر شغل دادین میخواین نویسنده بشین؟
دارین رمان مینویسین؟
اسمش چی هست؟
خاطرات عاشقانه آقای 93 و بانو؟
خدایی پستاتون خیلییییی طولانیه ، این اولین پستی بود که تا آخرش خوندم!
آهان راستی چرا اومدم تو کل کل!
برای این قسمت :
اینجا رو اشتباه کردین، خانومتون بعد یسال شما رو خوب میشناسن، حتما بهتون میگفتن ، خب خودتون تشریف ببرین تو ، سورپرایز و بیارین بیرون.خلاصه… بعد کلی ذوق مرگی خانوادگی .. بهش گفتم هنوز تموم نشده ، یک سوپرایز هم برات توی حمام اماده کردم برو خودت ببین … اونم که داشت توی فضا سیر میکرد با عجله خودش رو به حموم رسوند و با شتاب هر چه تمام تر در حمام رو باز کرد و دیگه واقعا چشمتون روز بد نبینه… یک سطل با چند لیتر اب نسبتا سرد که بالای در حمام تعبیه کرده بودم و با باز شدن در تخلیه میشه ، روی سر منزل تخلیه شد و دیگه کسی نمیتونست جلوی خنده من و جلوی حرص توام با خجالت کشیدن از داد زدن سر من بخاطر کادوی دریافتیش رو بگیره..
نرفتین هم بزور هولتون میدادن داخل !
خداییش من یکی به این قسمت تاپیکتونو رسیدم ، با خودم گفتم نه نرووووو دختر! تله است!
بعد یک صحنه یادم اومد خیالات و توهماته! چه من زود جدی گرفتمدخترا که اینقده ساده نیستن زود گول بخورن!
![]()
**برخی آدم ها درست مثله بادبادکهای دنیای کودکیم هستند،
فقط یه یک دلیل از مسیر زندگیم رد میشند، تا به من درسهایی بیاموزند
که اگر می ماندند؛ شاید هیچوقت
یاد نمیگرفتم .....! **
abi.bikaran (پنجشنبه 17 مهر 93), khaleghezey (پنجشنبه 17 مهر 93), m.reza91 (پنجشنبه 17 مهر 93), فرهنگ 27 (پنجشنبه 17 مهر 93), فرشته اردیبهشت (پنجشنبه 17 مهر 93), رزا (پنجشنبه 17 مهر 93), شهراز (پنجشنبه 17 مهر 93)
تشکرشده 556 در 137 پست
واقعا مجردی با بعضیا چه میکنه!!
کاربر داریم توهم خاطره مشترک زده اونم سریالی بعد ی اصطلاح علمیم میزاره روش که خودشو ما رو توجیه کنه.
آقای مجرد دست از سر تاپیک متاهلا بردار!
بزار اون تاپیک منحرف نشه، بیا تو کل کل قول میدیم فراریت ندیم
ما هم دعا میکنیم خدا یک عدد دختر جینگوله مستون نسیبت کنه![]()
قَالَ وَ مَن يَقْنَطُ مِن رَّحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّآلُّونَ﴿حجر۵۶﴾کیست که مأیوس شود از رحمت پروردگار به جز گمراهان
abi.bikaran (پنجشنبه 17 مهر 93), khaleghezey (پنجشنبه 17 مهر 93), m.reza91 (پنجشنبه 17 مهر 93), فرشته اردیبهشت (پنجشنبه 17 مهر 93), رزا (پنجشنبه 17 مهر 93)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)