به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 13 , از مجموع 13
  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 30 آبان 93 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1393-1-10
    نوشته ها
    69
    امتیاز
    539
    سطح
    10
    Points: 539, Level: 10
    Level completed: 78%, Points required for next Level: 11
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 114 در 51 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام

    لینک ها و مطالب زیر را به ایشان بدهید تا بخوانند و حتما به مشاور مذهبی خبره مراجعه کنید.

    http://www.hamdardi.net/thread-11860.html

    داستان سرنوشت نیلوفر

    من اسمم نیلوفره میخوام یه داستان عبرت آمیز از خودم بگم

    حتما برای شما هم پیش اومده که احساس کنید هیشکی شما رو دوست نداره من اون روز یه همچین حسی رو داشتم احساس میکردم برای هیچکس ذره ای اهمیت ندارم برا همین برای اینکه یه خرده از این حالت در بیام رفتم سراغت چت

    من کلا آدمی نبودم که به چت بها بدم و صرفا به عنوان یه سرگرمی بهش نگاه میکردم

    گفتم براتون که اون روز چون حالم ناجور خراب بود رفتم چت سایتهای ایرانی رو گشتم سایت چتکن نمیدونم چش بود باز نشد طبق معمول بازم خراب شده بود

    برا همین رفتم یاهو

    اونجا منتظر شدم

    یه چند تا آی دی روشن بود همینکه من رسیدم خاموش شدن من هم با اینکه ازشون دلخور بودم اما چیزی نگفتم

    داشت حوصلم از تنهایی سر میرفت و تقریبا میخواستم از یاهو بزنم بیرون که یکی از دخترایی که تازه آدش کرده بودم بهم سلام داد من هم بهش سلام دادم گفت مزاحمت نباشم گفتم خواهش عزیزم

    گرم صحبت شدیم بهش گفتم امروز حالم خرابه احساس میکنم هیشکی منو دوست نداره فکر میکنم برای اعضای خانوادم اصلا مهم نیستم اون هم میگفت آره بابا

    کی دلش برا من و تو میسوزه گفت اما من کاری کردم که دیگه این احساس بهم دست نده

    گفتم چکار به من هم بگو گفت مشغول به کار شدم تو یه شرکت الان هم تو همون شرکتم و چون بیکارم اومدم یاهو وقتی درآمد داشته باشی خانوادت مجبورن بهت احترام بذارن

    به نظرم هم فکر بدی نبود گفتم حقوقت چقدره؟ گفت زیر 400 هزار تومن نیست

    تازه اگه خوب کار کنم پول بیشتری بهم میدن

    بشوخی بهش گفتم پس برا من هم یه کار جور کن اونم گفت باشه

    گفتم ممنون شوخی کردم اما اون گفت نه جدی گفتم برات کار پیدا میکنم تو شرکت اونم با حقوق خوب

    گفتم واقعا تو میتونی برام یه کار خوب پیدا کنی گفت آره گفتم کی؟

    گفت فردا خبرت میکنم

    اون روز بعد از صحبت با اون یه خرده امیدوار شدم فردا یاهومو روشن کردم و منتظرش شدم

    همینکه آی دیش روشن شد بهش سلام دادم و گفتم کار تونستی پیدا کنی اونم گفت آره

    خیلی خوشحال شده بودم گفتم کارش چیه گفت کارش تا نیای نمیشه درست بهت توضیح داد

    ازش آدرس رو گرفتم و زود پریدم سراغ کمد لباسهام وقتی داشتم مانتومو میپوشیدم داداشم سر رسید و منو خوشحال دید گفت چیه خوشحالی گفتم اره خوشحالم گفت برا چی گفتم هیچ آخه میخواستم این خبرو بعد از اولین روز کاریم بهش بدم

    راستی تا یادم نرفته بگم داداشم با چت کردن من مخالفه و من یدون اطلاعش چت میکنم

    بعد از اینکه رفتم جلوی آینه و یه خرده ارایش کردم از در خونه زدم یرون و یه تاکسی گرفتم و به طرف محل اون شرکت حرکت کردم

    بعد از یه بیست دقیقه به شرکت رسیدم از ساختمونش نمیشد چیزی رو فهمید تابلویی چیزی هم نزده بود

    یه خرده تعجب کردم اما به هر صورت خودمو راضی کردم و رفتم تو ساختمون یه ساختمون چند طبقه بود که محل شرکت طبقه چهارم قرار داشت یه اسانسور اونجا بودم رفتم داخل و کلید طبقه چهارم رو زدم

    آسانسور شروع به بالا رفتن کرد بعد از اینکه به طبقه چهارم رسیدم از اسانسور پیاده شدم و به طرف آدرس که بهم داده بودن حرکت کردم کلا ساختمونش یه چیزش برام عجیب بود و اونم ساکتی بیش از حدش بود با اینکه چند طبقه داشت اما هیچ صدایی شنیده نمیشد رفتم دم در شرکت اونجا یه تابلو کوچیک هم نداشت درش هم بسته بود من آروم زدم به در صدای یه زن شنیدم که کیه گفتم منم نیلوفر اومدم برا کار یهو در باز شد و یه دختر که حجاب مناسبی هم نداشت و آرایش خیلی غلیظی داشت تو چهارچوب در نمایان شد بهم گفت بیا تو رفتم داخل در رو پشت سرم بست گفتم چرا در رو بستی گفت اخه بچه های اهالی گاهی میان مزاحم کارمندا میشن گفتم من که بچه ندیدم الان گفت بی خیال برو تو اون اتاق بشین تا برم مسئولو خبر کنم بیاد بهم گفت راستی مدارک مورد نظر رو با خودت آوردی گفتم آره آوردم

    گفت خوبه برو تو اون اتاق الان رئیسم میاد

    رفتم تو اون اتاقی که گفته بود دو تا مبل داشت و یه میز شیشه ای بینشون و یه میز و یه صندلی هم کنار پنجره داشت پنجرشو با کاغذ روزنامه بسته بودن تا نور نیاد داخل نشستم روی مبل و منتظر شدم

    یه پنج دقیقه بعد یه پسر 24 ساله اومد داخل بلند شدم از جام و بهش سلام دادم اونم اومد رو مبل کنارم نشست و یه چندتا سوال کرد بعدش مدارکو گرفت و شروع به خوندنشون کرد در همین لحظه اون زنی که برام در رو باز کرده بود اومد داخل و چایی و شیرینی رو گذاشت رو میز شییشه ای و خارج شد

    گفتم ببخشید کار من اینجا در چه موردیه اون پسر جووون گفت کارت آسونه و مدارکمو گذاشت رو میز شیشه ای و عمدا به طرف میز زیاد خم شد و موقعی که دو باره کمر راست کرده یه خرده نزدیکترم نشست گفتم خب کارم در چه مورده من باید منشی باشم یا ؟ گفت نه و دستشو گذاشت رو دستم دستمو کشیدم اونم یه دستشو گذاشت رو پام و یه دستشو سریع انداخت رو کولم و منو محکم گرفت داشتم از ترس میمردم گفتم عوضی کثافت ولم کن گفت بهتره آروم باشی تا یه حال کوچیک با هم کنیم و یه حقوق خوب بهت بدم شروع کردم به تقلا کردن اما اون منو محکم گرفته بود داد زدم کمک کمک

    در باز شد خیالم یه خرده راحت شد آخه اون زن اومد داخل و بدجور به پسره نگاه کرد و اومد کنارم همینکه کنارم رسید دست گذاشت رو دهنم و اون پسره هم منو محکم تو بغل گرفت داشتم از ترس میمردم منو بزور رو مبل خابوندن و دختره دستهامو با یه دستش و دهنمو با یه دست دیگش گرفته بود و پسره سعی داشت لباسمو از تنم در بیاره من هم داشتم پاهامو تکون میدادم تا شاید بتونم از دستشون در برم اما اونا دوتا بودن و من یکی پسره آخرش بزور تو نست مانتومو دکمه هاشو باز کنه دیگه فاصله زیادی تا بی آ برو شدن من نمونده بود که در اتاق باز شد . باورم نمیشد کیو دارم میبینم . آخه یک در میلیونم هم احتمال نمیدادم اون اینجا باشه . یه نفر تو چهارچوب در حاضر بود و از قضا داداش من بود که سرخ و عصبانی به نظر میرسید پسره همینکه داداشمو دید به طرفش حمله برد اما نرسیده به داداشم یه لگد حسابی خورد و رو کف اتاق ولو شد و داداشم شروع کرد به زدنش من هم یه لگد به دختره زدم و بلند شدم و مانومو دکمه هاشو بستم و یه مشت نثار دختره کردم و شماره پلیس رو گرفتم داداشم هم اون پسره رو بدجور ناکار کرده بود



    یه چند دقیقه بعد مامورا رسیدن و من ماجرا رو براشون تعریف کردم و منو داداشم و اونا رو بردن برا تشکیل پرونده

    اونجا هم من تمام داستان رو کامل برا مسئول مربوطه تعریف کردم و بعد از تشکیل پرونده اونا چون دختره اعتراف کرده بود کارها زود سرو سامون گرفت و منو داداشم سوی خونمون به راه افتادیم تو راه من چیزی نمیگفتم چون داشتم فکر میکردم اگه داداشم نرسیده بود الان چه بر سرم میومد محبتم به داداشم زیاد تر شده بود دیگه اونو فضول نمیدیدم بهش گفتم یه سوال بپرسم گفتم بپرس گفتم از کجا فهمیدی من اینجا میخوام برم گفت آخه آدم عاقل تو اونقدر ذوق زده بودی که یادت رفته بود یاهوتو خاموش کنی بعد از رفتن تو خوندمش برات نگران شدم و زودی تاکسی گرفتم و اومدم که باقیشو خودت میدونی

    گفتم اداشی میشه یه خواهش کنم گفت چه خواهش ؟ گفتم کسی نفهمه چه اتفاقی اینجا فتاده گفت فکر کنم بفهمن گفتم چطور؟ گفت اخه ما باید تو داداگاه اونا شرکت کنیم اما سعیمو میکنم که کسی متوجه نشه

    وقتی رسیدم خونه بابا و مامان داشتن شام میخوردن گفتن به به شما کجا بودید ؟ داداشم یه نگاه به من کرد و گفت هیچ رفتیم سینما پدرم گفت فیلمش چجور فیلمی بود داداشم گفتی اکشن و من خندم گرفت و بزور جلوی خودمو گرفتم . مامانم گفت دست و صورتتون رو بشورید و بیاد تا غذا یخ نکرده و ما هم .........





    اینم داستان نیلوفر که با خوش شانسی تونست از یه سرنوشت هولناک در امان بمونه


    یا امام حسن مجتبی علیه السلام

  2. 2 کاربر از پست مفید احمدعلی تشکرکرده اند .

    ava48 (یکشنبه 22 تیر 93), khaleghezey (شنبه 21 تیر 93)

  3. #12
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array
    با سلام

    خودتون را کنترل کنید آرامش شما مهم هست . در نظر داشته باشید که آنچه ایشون ادعا کرده لزوماض سندی بر واقعیت داشتن نیست . بعضی اوقات افراد فانتزیهای خود را به عنوان واقعیت مطرح می کنند گاهی برای اینکه مثلاً کم نیارند در مقابل دیگران . به همان شکلی که در این قالب با او دوست شده ای صمیمی شو و به او نزدیک شود و راهنمایش باش به عنوان یک دلسوز برای این کار خیلی مهمه بتوانی نقش یک دوست را داشته باشی ، دلسوز و خیر خواه و مهمتر آنکه با مهارت با او رفتار کنی ، لازم هست برای این منظور مهراتهای کلامی را یاد بگیرید . در فضای غیر مجازی نسبت به او تجسس روا ندار و با او مهربان باش و حتی نسبت به اشتباهاتی که می بینی در بسیاری مواقع تجاهل به خرج بده و بگذار احساس کند که به او اعتماد داری و برایش ارزش قائل هستی و می توانی راز دارش باشی یعنی از بابت شما خیالش راحت باشد که می تواند باهات حرف بزند و حتی آنچه برایش جزء اسرار هست را راحت بگوید و شما هم صبور و دلسوزانه و بدون تحمیل و تکرار و اصرار راهنمایش باشی ...





  4. 4 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    ava48 (یکشنبه 22 تیر 93), khaleghezey (شنبه 21 تیر 93), mahasty (جمعه 20 تیر 93), مصباح الهدی (جمعه 20 تیر 93)

  5. #13
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 11 اسفند 97 [ 17:07]
    تاریخ عضویت
    1391-6-05
    نوشته ها
    18
    امتیاز
    5,616
    سطح
    48
    Points: 5,616, Level: 48
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 33.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    144

    تشکرشده 10 در 6 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ممنون از نظراتتون دوستان..سعی میکنم عملی شون کنم
    دیروز با روانشناسش صحبت کردم.میگفت این کارا بین نوجوونای الان خیلی ایع هست و نبایدبترسید..خواهرت هوش بالایی داره و از روی کنجکاوی میخاد چیزای مختلفو امحان کنه ت را درستو پیدا کنه..شما باید بدون استرس و نگرانی باهاش برخود کنید تا این برهه رو بگذرونه ..اگه این مرحله رو با آرامش بگرونه بعد این کارا رو هم کنار میذاره و حت پشیمون میشه
    البته دکتر این صحبتها رو به این وضوح گفت من برداشتمواز حراش نوشتم...
    راستش کنار اومدن با این صحبتها بای من خیلی سخته ..بیش از حد...نمیتونم حرفاشو باور کنم..این حرفا زدنش راحته ...آدم نمیتونه بی خیال و بی تفاوت باشه...
    میترسم...
    اگه این رفتارا براش عادت بشه چی..اگه بهش مزه کنه چی...گه قبح و زشت این کارا براش بریزه چی...
    دکتر میگفت بصورت غیر مستقیمو زیر لایه حرفاتون زتی و بدی و اثرات سوئ اینجور کارا روبهش بگید..ولی نمیدونم چطور میشه با خاهری که ازت فراریه حرفای لایه بندی شده زد.
    دکتر میگفت اگه حتی شما رو پس زد شما عقب نشینی نکنید از یه راه دیگه وارد شید و سر حرفو باز کنید..


    راستش خیی مستاصل و گنگ و گیجم...خدا هیچ بنده ای رو به چکنم چکنم نندازه..

    - - - Updated - - -

    عذر.سریع تایپ کردم غلط املایی دارم..
    اگه راهی و کمکی به ذهنتون میرسه ممنون میشم راهنماییم کنید


 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:25 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.