سلام . من خیلی اهل گفتن چیزهایی که تو دلم هست نیستم اما اخیرا مساله ای ایجاد شده که نتونستم صحبتی نکنم. من یک پسر 30 ساله هستم و جراح هستم.قبلا یک شکست داشتم در زندگی که مربوط به 5 سال پیش می شد. بعد از اون دچار افسردگی شدید شدم که برای درمان به پزشک نرفتم .اخیرا یکی از هم دانشگاهی های دوران قدیم رو دیدم و به شدت به او علاقه مند شدم. وقتی به او ابراز علاقه کردم اون هم نظرش مثبت بود که با من آشنا بشه. منتها چندین مشکل وجود داشت. اولا این خانم خیلی زیاد از حد صادق هستند. از روابطش با دوستهای قدیمیش برای من تعریف می کنه و می گه باید اینهارو بدونی. حتی از روابط عاشقانه اش با اونها هم می گه و می گه اینهارو می گم چون حقت هست بدونی و اگه 1% یعدا چیزی شنیدی بدونی که من خودم دوست دارم همه گذشتمو بهت بگم. وقتی اینهارو تعریف می کنه من چون دوسش دارم همش یاد حرفاش میفتم و به شدت اذیت میشم. همش پسری که با هاش آشنا شده بوده رو با اون تو ذهنم میارم. چون واقعا دوسش دارم زجر می کشم. از طرفی تونستم برای آلمان پذیرش بگیرم و به من می گه بیا همدیگرو تا قبل از رفتنت خوب بشناسیم. واقعا نمی دونم چی کار کنم. آیا صورت مساله رو کلا پاک کنم و ازش جدا شم ؟ یا می تونم اروم شم؟اگه زجر نمی کشیدم مزاحم شما در این سایت نمی شدم.