چند روز پیش برادرم به خانه ما آمد به اتفاق همسرش < لیکن همسر من که با زن برادرم حرف نمیزند بدلایلی اصلا" محل نداد منم هیچی بهش نگفتم بعد از 2 روز به اتفاق همسرم به خانه برادرم رفتیم لیکن حرف و سخنی نبود تا اینکه پدرم خواست این دو را با هم آشتی بدهد لیکن کمی بد حرف زد و تقصیر ها را گردن همسر من انداخ برگشتیم خوننه همسرم خواست دعوا راه بیندازد چیزی نگفتم و حق را به ایشان دادم. گذشت دیروز روز مادر بود که مادرم همه را دعوت کرده بود لیکن ایشان نرفت منم بهانه آوردم که بچه مریض است و... منم با وجود اینکه برای مادرم کادو خریده بودم بهش ندادم گقتم درست نیست خودم بهشان بدهم.
همسرم خودش صبح گفت بریم کادو بخریم لیکن گفت برای شام نمیایم چون خانواده تو مرا بعنوان عروس قبول ندارند- افکار پوچ و منفی بافی- گفت بعد از شام میرم. کمی بگو مگو کردیم بعد گفت بعد از شام میرم آخر هم نرفت گفت فردا خودم میرم باز نرفت چیزی نگفتم . خانواده خودش در شهرستان زندگی میکنند. همیشه بهم میگه تو خودت رو بالاتر از خونواده من میدونی البته من خیلی از رفتار و کردار خانواده اش رو قبول ندارم . فقط با این افکار زندگی میکنه با ور کنید از دست منفی بافیهاش خسته شدم باور کنید دوست ندارم خونه برم فقط بخاطر بچه هام خونه میرم اصلا" بعضی مواقع رقبتی بهش ندارم. شاید شما کمکم کنید