سلام شیدای عزیز..وقتی پست ها وتاپیک هام اشفته ست نشان دهنده درون اشفته من...مشکلاتی که توی دلم حبس کردم...صدایی نبوده بشنوه..عزیزم من نمی گم روز خوب نداریم..اتفاقا یه دوماهی بود خونه ما دعوانبود...ولی بعد دوماه وقتی بحث میشه..شوهرم باید اینکارهارو بکنه بعد چهارماه یه شب رفتم پیش خواهرمریضم که مدام بالامیاره نمیشه تنهاش گذاشت...مشکلیه..وقتی خوبیم باید باخانواده ش باشم..توی همون خوب بودن بااونا بحث پیش میاد حرفی میزنن کاری میکنن که بحث مون بشه..من میگم یه زن باید حق وحقوقی داشته باشه...اون همش بیرون با کارودوستاش سرگرم ولی من خونه هستم و منفعل...جایی بدون اون نمیرم..گاهی براش متن های کوتاه وزیبا میفرستم از روابط زناشویی...گاهی باهاش حرف میزنم خوبه گوش میکنه...ولی من همیشه حس میکنم اون توی ذهنش منو دوست نداره چون جلوی خواهر وبرادرش یه بار گفت تورو ده سال دیگه یا دوسال دیگه بلخره طلاقت میدم...منم همیشه گوشه ذهنم ناراحتم...وهمیشه اون حوفش یادم میاد وباعث میشه واقعا لذ
ت نبرم از شادی وخوشی هامون..ویا وقتی بهش بگم چیزی برام بخر طفره میره...میخواد چیزی بخره که مال خونه و خودش باشه...نه شخص من...دیگران رو به من ترجیح میده که گاهی توی رفتارش هست...مثلا یه بار میخواستم برم سنجاق خوب واسه موهام بگیرم...ساعت۹شب بود برگشته میگه زنگ میزنم برادرزادهم هم بیاد...واونم بیاد حتما یه چیزی هم برای اون باید بخره دیگه...بازهم میگم اشکال نداره بخر...کادو بده...ولی اونا هم باید حداقل ارزش رو واسم قایل بشن...هرجا نشستن گفتن زنش با ماصمیمی نمیشه...من روابط تعریف شده ومشخص می پسندم نه روابط بی خود واسمش باشه صمیمیت...