ممنونم آقای علیرضا از شما .حرفاتون کاملا درسته من اصلا قدر زندگیمو که کمبودی نداشتم توش را نمیدونستم و مدام ناشکری میکردم .ناشکری خیلی بده .بعد هم تحت تاثیر تلیقینات اون آقا که حیف تو که حروم شدی و ای وای بر تو با این ازدواج کردنت و من شرایطم اینجوری و اونجوریه وزودتر طلاق بگیرخیلی خیلی دیگه دلسرد شدم از زندگیم .دیگه بچه طفل معصوم را هم نمی دیدم چه برسه به شوهرم .غرق غرور بودم و بس .این اتفاق با همه تلخی هاش با همه اشکا و اینکه آبروم جلوی شوهرم ریخت یه حسن بزرگ داشت منو به خودم آورد .آدم شدم و انسانیت و مادر بودن را یادم آورد.باورتون شاید نشه حاصل این اتفاق برام مشکل قلبی و درد های اونه .دیشب یاد اون اتفاق افتادم و تو تاریکی شب زیر پتو کلی اشک ریختم که ای کاش عاقل بودم و خودم را گرفتار نمی کردم .شوهرم هوامو داره و اصلا چیزی به روم نمیاره خیلی تلاش میکنه از هر لحاظی کمبودی نداشته باشم منم دیگه تموم اخلاقای بد گذشتم را کنار گذاشتم و همه جوره بهشون میرسم تا خدا چی بخواد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)