سلام و ممنون محمد89،
متاسفانه من تاپیک شما رو نخوندم، اما در مورد ما اینطور نیست که من خیلی منظم و مرتب باشم.
من فکر می کنم معمولی ام. اما اون هم خیلی مرتبه، هم خیلی به هم ریخته.
مثلا کشوهای لباسش به شکل باور نکردنی ای مرتبه. هر بار در هر شرایطی یکیشونو بیرون بکشید، طوری مرتبه که انگار همین الان مرتبشون کرده. لباس های توی کمدش هم همینطور.
فایل های لپ تاپ ها و گوشیش هم فکر می کنم همینطور باشه، هراز گاهی ساعتها فایل هاشو مرتب می کنه.
یه مشکلش مطمئنا کمال گراییه. نظر مشاوری که قبلا بهش مراجعه می کردیم هم این بود که به شکل بحرانی ای کمال گراست. و این کمال گرایی نه فقط در این مورد، بلکه در مسائل دیگمون هم نقش داره. زود از یه چیزی ناامید می شه و از تغییر دادن شرایط و حل مسائل ناتوان می شه، چون احتمالا چیزی که به مشکل خورده، براش تموم شدست و به شرایط تسلیم می شه.
در مورد وسایلش، یه مشکل دیگه هم داره. و اون اینکه برای طبقه بندی کردن خیلی ضعیفه. بعضی وقتا که مثلا نشسته و داره یه دسته کتاب یا کاغذ رو از هم جدا می کنه، مثلا می خواد کاغذهای استفاده شده رو یه طرف بذاره، یه رو سفیدها رو یه طرف دیگه. فقط چند دقیقه می تونه اینکارو انجام بده. بعدش می بینی که قاطی می ذاره. یا یه کاغذ جدید رو روی هم دسته های خودش نمی ذاره، می ذاره یه جای دیگه...
خیلی عجیبه. فکر می کنم یه جور ناتوانی ذهنیه این.
مثلا کشوی مدارکش رو که نگاه می کنی، دسته چک و قبض آب و حکم و قولنامه خونه و برگه آزمایش صد سال پیش و کاتالوگ های مختلف و انواع و اقسام کاغذهای نامربوط دیگه، کنار همدیگه هستند.
من اول فکر می کردم مشکل کمبود جاست. و چند بار وسایل خودم رو از کشوها برداشتم و گفتم این کشوی دیگه هم برای شما باشه. بعد می دیدم دقیقا به همون آشفتگی کشوی قبلی پر شده و درش بسته نمی شه. یا می گفتم این کشو برای مدارک باشه، اعصابش به هم می ریخت.
یا کتابخونه.... انگار توی ذهنش نمی گنجه که هدف از کتابخونه چیه. کتاباش روی همدیگه تو قسمت پایینه که در داره، بعد یه سری جعبه و وسایل و پلاستیک توی قسمت شیشه ایه!
درسته که من آدم خیلی مرتبی نیستم، ولی بالاخره آدمم... این چیزا واقعا آدمو شوکه می کنه. نمی تونم توصیف کنم چه حال بدیه.
خصوصا برای من که عادت نداشتم اطرافم شلوغ باشه. اینکه دورم خلوت باشه خیلی برای آرامشم ضروری بود.
الان نمی دونم واقعا درجه فهمم از محیط کم شده، یا مغزم مندرس شده یا عادت کردم، یا چه اتفاقی برام افتاده که دیگه مثل قبل نیستم.
یه چیزهاییکه برای آدمای دیگه عادیه، برای من رویاست.
مثلا اینکه بتونم کتابخونه یا هال و اتاقای خونه ی خودمو مرتب کنم....
رویا بود، الان دیگه یاد گرفتم بهشون فکر نکنم. فقط گاهی حس می کنم یه بغض دائمی ای توی گلومه که داره خفم می کنه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)