سلام الناز.
دیگه نمیخواستم برات بنویسم، اما این حرفت خیــــــــــــــلی.............
من شاهد بودم تو اومدی به ما گفتی که تو شهر C گیر افتادی و ازمون پرسیدی که من چطور برم به شهر A؟ و تاکید کردی که از رفتن به شهر B میترسی.
ما هم گفتیم برای رفتن به شهر A باید تا یه جایی رو پیاده بری. بعدش هم یه مسافرت طاقت فرسا اتوبوس. خب مسیر سختی بود، اما تو میخواستی بری به شهر A و طبیعتا باید سختی راه رو هم تحمل میکردی. ما هم بهت قول دادیم که در طی این مسیر کنارت میمونیم و تنهات نمیذاریم. و بهت هم گفتیم مسئولیت اینکه الان به شهر C رسیدی، فقط به عهده شوهرت نیست، و خودت هم این اشتباه و اون اشتباه رو داشتی.
خلاصه ما فسفر سوزوندیم و استدلال کردیم و حرفهای همدیگه رو خوندیم و اصلاح کردیم و .... اما دریغ از اینکه تو یه سر سوزن به تلاش های ما بها بدی (البته غیر از قطع کردن مسیج های اولیه).
حالا اومدی میگی دوستان رفتن به شهر B خیلی آسون تره. من یه هواپیما گرفتم و نیم ساعته رسیدم به شهر E، خیلی هم سفر سریع و قاطعی داشتم و پدر ومادر مهربونم هم توی این شهر کنار من هستند. الان هم فاصله چندانی با شهر B ندارم و تصمیمم رو گرفتم که برم. البته هنوزم از شهر B میترسم.
خب ما در این شرایط غیر از اینکه برات یه سفر خوب آرزو کنیم، کاری از دستمون برنمیاد.
تو آدمی هستی که خودت رو به ساده ترین مسیر ها میسپاری. خب برو عزیزم، سفرت سلامت.
================================================== ======================================
================================================== ======================================
دو تا پست از تاپیک قبلیت هست که دلم میخواد اینجا بذارمشون. نه اینکه منظوری داشته باشم، فقط به حس بینایی خودم شک کردم. آخه نوشتی که من شاهد بودم تو چه تلاشی کردی، من هرچی نگاه میکنم چیزی نمیبینم، برای همین میگم نکنه چشمام ایرادی پیدا کرده، و باید دنبال درمانیش باشم.
این پستیه که در تاریخ 15 فروردین گذاشتی: (نمیشه نقل قولش کرد)
سلام دوستان عزیز
اومدم خبر بدم که حامد دیشب برگشت ... البته توی یه اوضاع خیلی درهم برهم و داغون. میخواستم تازه خونه رو مرتب کنم به خودم کلی برسم. براش یه غذا و کیک خوشمزه درست کنم. آخه قرار بود تازه فردا شب بیاد. ولی دیشب ساعت 1 اومد اونم وقتی که خونه نا مرتب بود و من همه چی رو همه جا پخش و پلا کرده بودم و ظرفهای سه روز پیشمم رو میز بود و با یه قیافه داغون رو مبل ولو شده بودم و داشتم فیلم میدیدم و هیچ غذایی هم تو خونه نداشتیم. دیگه وقتی رسید یه سلام معمولی کرد و بلافاصله رفت سر یخچال و قابلمه های گاز و وقتی دید هیچی تو خونه نیست شروع کرد هندونه پلاسیده خوردن. بهش گفتم شام برات درست کنم گفت میل ندارم.
منم دیدم خسته و بیحوصله ست سر به سرش نذاشتم. موقع خواب هم اومد بالش و پتوشو برداشت بره یه جا دیگه بخوابه. گفتم چرا پیش من نمیخوابی؟ گفت بوی عرق میدم حال ندارم دوش بگیرم !
گفتم عیب نداره بوی عرقتو دوست دارم.
اومد کنارم دراز کشید شروع کرد با موبایلش ور رفتن. اعصابم داشت به هم میریخت. ولی خودمو کنترل کردم.
دیگه داشت میخوابید بغلش کردم. بوسیدمش. برگشت یه جوری نگام کرد تو این دو سال اینجوری نگام نکرده بود. دلم میخواست بمیرم همونجا تو بغلش. اینقدر تو بغلش گریه کردم. همهش منو میبوسید میگفت ببخشید اذیتت کردم. نترس. دیگه تنهات نمیذارم. خودشم شروع کرد باهام گریه کردن. اینقدر خوب بود. الهی فداش بشم.
دیگه آشتی کردیم. البته فعلا.
و تاریخ این یکی پستت، میشه 16 فروردین:
من اصلا حالم خوب نیست. نه تاب وصل دارم نه طاقت جدایی. شدم عین برج زهرمار. از وقتی شوهرم اومده هی به بهانه های مختلف دارم سرش غر میزنم. بیچاره تا حالا جیکش هم در نیومده. دیشب باز حالم بد شد. رفتم گوشیشو آوردم یه اساماس بود مال یکی از همکارهای خانوم؛ گیر دادم به اون. دوباره داد و بیداد راه انداختم.
چون دلم نمیخواست به حامد توهین کنم، هی به خودم فحش میدادم و صورتمو چنگ میزدم (روم نمیشه اینارو بگم ولی واقعا کارام شبیه کارای دیوونه ها بود) حامد هم میترسید به خودم آسیب بزنم، میومد دستامو محکم میگرفت من بیشتر حس تحقیر و توهین بهم دست میداد. حالم بدتر میشد.
صبح بلند شدم دیدم رفته برام صبحونه خریده که آشتی کنیم... الان روم نمیشه تو چشمش نگاه کنم. خیلی مریض کرده منو. حس میکنم تا اون دختری که باهاش دوست بوده رو نبینم و باهاش حرف نزنم دلم آروم نمیشه. احساس بی خاصیت بودن میکنم
================================================== =======================
================================================== =======================
نمیدونم تو این انجمن بود یا انجمن دیگه ای که یه روانشناس نوشته بود: من در بین تجربیات شغلی ام، با موارد زیادی مواجه شده ام که یه مرد از مسیر زندگیش منحرف شده باشه، اما درصد بسیار کمی به متلاشی شدن خانواده اون فرد منتهی شدند.
من فکر میکنم علت اینکه این همه توصیه میشه که هیچوقت اقدام به تجسس در وسایل شخصی همسرتون نکنید، هم همین باشه. چون این اتفاق برای خیلی ها پیش میاد و میگذره، ولی در عین حال از خونواده خودشون هم مراقبت می کنن. البته در صورتیکه در اون دوره، همسرشون نخواد رابطه رو کات کنه یا متلاشی کنه.
خانواده برای مرد ها خیلی حیاتیه. خانواده قدرت یه مرده، درصد قابل توجهی از احساس یه مرد نسبت به توانایی های خودش، برمیگرده به اینکه چقدر خودش رو در نگهداشتن و مراقبت از خونوادش موفق ببینه. البته اینطور که من در این انجمن و دو تا انجمن روانشناسی دیگه ای درش عضو بودم، دیدم، این اتفاق برای خیلی از آقایون و خانومها میفته که یه مدت اسیر یه رابطه میشن. اما دوست دختر یه چیزیه مثل پلی استیشن، و آقایون اگه مجبور نشن، هیچوقت خونواده اولیشون رو فداش نمی کنن. و حتی اونهاییکه تا جایی پیش میرن که ازدواج مجدد میکنن، باز ته دلشون خودشون رو متعلق به خونواده اولشون میدونن.
سارا رابطه خودش رو برات مثال زده. من تو تاپیک سارا میخواستم براش بنویسم (اما موقعیتش پیش نیومد) که این آدم ممکنه بعد از ازدواجش هم سراغ تو بیاد، حواست باشه که بازی نخوری.
در واقع یه احتمال قابل توجهی وجود داره که دوست سارا بیاد یکبار دیگه با احساساتش بازی کنه، و یه سری احساسات خودش (مثل کنجکاوی، خستگی و ...) رو که ارضا کرد، باز برگرده سراغ همسرش. همون همسری که احتمالا اصلا جذابیت های سارا رو نداره، اما اون همسرشه! اون کسیه که وجودش مساویه با داشتن یک "خانواده". وجودش مساویه با اینکه: من "مرد" هستم.
البته من منکر این تذکر سارا نیستم که تو موقع ازدواج حواست رو به اندازه کافی جمع نکردی. و از قبل هم میدونستیم که تو طی سالهای زندگی مشترکت هم اشتباهات فاحشی کردی، یکیش اینکه به همسرت گفته بودی اگه شیطونی کردی، یه جوری باشه که من نفهمم! (اصلا تو تاپیک قبلیت فرصت نشد درست و حسابی در مورد اشتباهاتت صحبت کنیم، البته در اون صورت هم فکر نمیکنم غیر از وقت تلف کردن، چیزی عایدمون میشد)
یه چیزی رو همه بچه هایی که تو این تاپیک پست گذاشتن، باور کردن، ولی باورش برای من ساده نیست!
اینکه شوهرت تصمیم داره دوست دخترش رو جایگزین تو کنه. اگه اینطور بوده، پس چطور همین آدم تا قبل از این داشت انکار می کرد که اصلا با کسی ارتباط داره؟ و چطور بعد از اینکه تو زحمت کشیدی (تلاش کردی!!) و حرمت های باقی مونده رو از بین بردی و بهش اثبات کردی که رابطه داشته، ازت خواست ببخشیش و قول داد که دیگه تنهات نمیذاره؟
چطور بعد از اینکه اونقدر خودت رو حقیر کردی که میخواستی بری دوستش رو ببینی و باز هم شروع کردی به زدن تو سر خودت و ... یادش افتاد که از اول عاشق بوده؟ چطور حالا توی این شرایط تصمیم گرفته بره با دوست دختر سابقش؟ اصلا اگه دختری بوده که عاشقش بوده، چطور با چند تا دختر رابطه داشت؟ اینجوری قاعدتا فقط باید با همون دختر بوده باشه. تو هنوزم نمیدونی مشکل شوهرت اصلا چیه. البته تقصیر تو نیست، تقصیر اون روانشناسیه که بهش مراجعه کردی و تو یک جلسه موفق نشد زندگیت رو این رو به اون رو کنه.
یه وقتی مامانم وسایل من رو در جستجوی یه دوست پسر میگشت! من یه دوست داشتم که فامیلیش یه اسم پسرانه بود، مثلا سینا. ما تلفنی زیاد صحبت میکردیم، یا با بقیه دوستام که حرف میزدم، گاهی اسم این هم آورده میشد. همین باعث شده بود مامانم شک کنه که من دوست پسر دارم. و یه چند باری من متوجه شدم وسایلم رو گشته. میدونی واکنش من به اینکار چی بود؟ رفتم خیلی راحت بهش گفتم که من دوست پسر دارم.
بعضی وقتا بعضیا اونقدر خودشون رو با تجاور به حریم خصوصی دیگران، تحقیر میکنن، که آدم اونقدر مشمئز میشه که فقط دلش میخواد به هر طریقی که شده از خودش دورشون کنه. و یکی از راه هایی که اینطور موقع ها به فکر آدم میرسه اینه که اون چیزی که دنبال اثباتش هستند، بده دستشون، و ببینه که حالا میخوان چیکار کنن!! چه کاری از دستشون برمیاد که انجام بدن...
================================================== ===============================
================================================== ===============================
ننوشتم که چیزی رو بهت پیشنهاد بدم. در واقع هیچ پیشنهادی برات ندارم. و فقط گاهی میام تاپیکت رو که احتمالا مثل قبل تبدیل به دفتر یادداشت روزانه میشه و میای اتفاقات زندگیت رو توش مینویسی، میخونم ببینم در چه حالی هستی.
اینکه پیشنهادی ندارم بخاطر بی تفاوتیم نیست، بخاطر اینه که تو توانایی قدم برداشتن به سمت حل مشکلاتت رو نداری.
نمیتونی عزیزم. من چند هفته ای هست که شاهد ناتوانی های تو هستم.
با این وجود دعا می کنم حداقل شانس باهات یار باشه...











علاقه مندی ها (Bookmarks)