سلام.ممنون
اگر كسي بود كه ازش حساب ميبرد يا پدرم بالاي سرش بود من اينقدر نگران نبودم.ميدونم خدا بهتر از پدر ومادرم ازش مراقبت ميكنه. اما وظيفه پدر ومادر چي ميشه؟من نميخوام وظايف اونا رو انجام بدم اما دوست ندارم خونمون تبديل به محل عشق وصفاي اشتباهش بشه.حتي حق نداريم نصف روز خونه رو تنها بزاريم.يا دوستاشو مياره يا اينكه هوس ميكنه دوست دخترشو بياره خونمونو به رخش بكشه.دوست دارم چند وقت بره يه جاي مطمئن وازمون دور باشه تا بتونيم بريم مسافرت.ماتا وقتي بابام بود سالي دوبار ميرفتيم ايرانگردي.منم آدمم وحق دارم سالم زندگي كنم.ميدونم خدا خيلي زود از اين شرايط نجاتم ميده.شك ندارم.
دوست ندارم مادرش باشم اما به اجبار شدم.از وقتي به دنيا اومدمامانم چندين بار رفت خونه مامانش وتا يكي دوهفته ميموند من خيلي بچه دوست داشتم.اونم برادرم.انگار بچه داري توخون من بود.واسش شدم مامان دوم.
انگار مامانم از اول فقط رهاش كرده بود وحوصلشو نداشت.گاهي وقتا فيلمهاي بچگيشو ميبينم كه چقدر براي يه چيزي مامانمو صدا ميزد وبدون توجه به اون با يكي ديگه حرف ميزدن دلم براش كباب ميشه.خب همه اينا جمع شده حالا شده اين.
من الان به حدي رسيدم كه فقط نميخوام محل زندگيم آلوده خواسته هاي بي قيدوشرط برادرم بشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)