سلام بر henma ی عزیز.

عزیزم من کارشناس نیستم. یه عضو عادی سایت هستم. ولی امیدوارم بتونم کمکت کنم و حرفام برات موثر باشه.


درکت میکنم. اما یکم آروم باش. بزرگش نکن.

گفتی 6 ماه بحث با شوهرت داشتی و با اینکه عقد بوده اید خانواده ات با اینکه برید سر خونه زندگیتون مشکل داشتن. ولی با این حال هنوز هم شوهرت تصمیم داشته بره پیش داداشت و بعد با داداشت با هم برن پیش بابات و....


به نظر من مشکل حادی پیش نیومده. نگفته که دیگه نمیخوامت که اینقدر نگرانی. گفته نمیام خونه داداشت. همین.

خب اینا همه نشون میده که شوهرت خیلی تلاش کرده و الان کمی خسته است. یکم بهش حق بده. اون الان شوهرته و تو زنش هستی. برای یه مرد سخته که بعد از مدت طولانی عقد بودن، هنوز پدر زنش براش تعیین تکلیف کنه. در واقع اون دوست داشته تو محکمتر پشتش باشی. فرضا محکم ولی با احترام بگی من میخوام برم خونه شوهرم و زندگیمونو شروع کنیم. اگه محکم بگی کسی نمیتونست جلوتو بگیره. اما ظاهرا تو میخوای همه راضی باشن و برای اینکه تو این جریان به کسی فشاری نیاد، فشار رو به خودت و شوهرت آوردی.

به نظر من مشکلتون بزرگ نیست. او یکم به غرورش برخورده و به نظر میاد خسته است. بهش زمان بده. اصراری نکن که بیاد خونه داداشت. خیلی راحت و معمولی، باهاش یه رابطه خوب و با محبت و خالی از فشار و تحمیل داشته باش.انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. بهش بگو : " باشه عزیزم. هرجور تو صلاح بدونی پیش میریم و منم همراهیت میکنم. اگه همین الان بگی بریم سر خونه زندگیمون میام و اگر بگی فرصت میخوای صبر میکنم. ولی به هرحال برای اینکه زندگیمونو با هم شروع کنیم لحظه شماری میکنم."

سکان رو بده دست او. بذار این بار او تصمیم گیرنده باشه و پشتش باش.حالا هم که دیگه خانوادت رضایت دادن پس نباید نگران باشی. بذار کم کم که خستگیش رفع شد و ناراحتی هاش تموم شد، خودش حرف از اینکه برید سر خونه زندگیتون خواهد زد.

البته امیدوارم خوب درک کرده باشم. چون حرفی از اینکه 6 ماه دعواتون سر چی بود و پدرت چرا با ازدواجتون مخالفت میکرده نزدی.

به هرحال امیدوارم خوشبخت باشید و هرچه به خیر و صلاحتون هست اتفاق بیفته.