سلام hanaجون ممنون که تنهام نذاشتی و همین طور حنای عزیزم از هر دوی شما سپاس گذارم :hanaجون خود همسرم گاهی که زیاد ازش میپرسم بهم میگه چیا پشت سرم میگن مادرش همش منو زمانایی میخواد که کار داشته باشه و تا زمانی که اونجا هستم و دارم کاراشو انجام میدم باهام خوبه البته در ظاهرفرداش سریعا فراموش میکنه راستی گاها برام کادو میخره ولی بعدش سریع پولشو از همسرم میگیره منم روزای مادر و تولداش کادو تهیه میکنم اون همش تا همسرم میره خونشون مدام از من بد میگه که از چشم همسرم منو بندازه خود همسرم میگه خسته میشم از حرفاش و میزنم از خونه بیرون تازه منم که میرم اونجا حق ندارم از پدرو مادرم حرفی بزنم خوشش نمیاد اونا هم بهمون خونه دادن هم شغل همسرم با پدرشه وماشینمونم با اوناس وتحدید میکنن که میگیریمشون ازتون خیلی توقعاتشون بالاست مثلا فردای روزی که از پیش خواهرش اومده بودن ب همسرم زنگ میزنه و میگه بی زنت (با همین لفظ )ناهار بیا اینجا یعنی دوباره تنهاش بذار و بیا پیش ما وای دارم دیونه میشم......البته نرفت همسرم بهش میگم دلم برات تنگ میشه وقتی ازم جدا میشی اونم میگه منم همین طور ولی چ کار کنم ؟؟؟شما بگید ما چ کار کنیم؟؟؟ممنون![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)