نیایش عزیز علاقه با عشق متفاوت است. این احساسی که شما از آن صحبت می کنید عشق نیست بلکه یک جور وابستگی است. ببین در رابطه های دوستی دختر پسری این حس خیلی طبیعی است. شما نباید خودت را سرزنش کنی مثلا بگویی :
- دیدی نتوانستی عشقت را نگه داری.
- لابد برایش کم گذاشتی که مجبور شدی کات کنی وگرنه پافشاری می کرد.
- عجب دختری هستی یعنی حتی نمی توانی یک پسر را برای ازدواج نگه داری؟
- تو ضعیفی وگرنه جلوی خانواده او می ایستادی.
- عشقت را از دست دادی و دیگر تنهایی
و جملاتی از این دست. اگر بتوانی ذهنت را کنترل کنی مطمئن باش روزگار خیلی زود به شکل دلپذیر گذشته در می آید. برعکس هر چه دیرتر ذهنت را کنترل کنی احتمال رهایی ات کمتر می شود. عزیزم خوب گوش کن. من هیچ وقت اشتباه کسی را توی سرش نمی زنم. اگر کسی در این سایت این کار را بکند مطمئن باش تذکر دریافت می کند. من فقط دارم واقعیت را به شما نشان می دهم. می خواهم که راه درست را به دور از توجیهاتی که قسمت وابسته ذهنت می آوردم به شما نشان دهم. این کسی که کمی از من ناراحت شد ، قسمت آگاه و مدبر ذهن شما نبود. بلکه قسمت وابسته ذهنت بود که دلش نمی خواهد به هیچ وجه از وابستگی رها شود و وقتی کوچکترین احساس خطری کند سریع موضع تندی می گیرد.
اما تو نباید فریب این ذهن را بخوری. هر چه گفت ( مثل جملات بالا ) باید با قاطعیت و خیلی جدی و بدون گذشت جوابش را بدهی. حالا برایت مثال می زنم :
فرض کن ذهنت می گوید تو دیگر عشقی نداری و تنهایی حالا جوابت این است :
من هیچ گاه تنها نیستم و تنها نخواهم ماند. من خدایی دارم که با بودن او هیچ کس تنها نیست. خدایی که تو ( قسمت وابسته ذهنت ) نمی توانی ذره ای از عظمت و حکمت او را درک کنی. من فامیل و خانواده ای بسیار دوست داشتنی دارم. وقتی به خدا و خانواده ام فکر می کنم می بینم که حتی ذره ای از حمایت و محبت آنها را ، حتی به اندازه یک پر جو این رابطه برای من نمی توانست داشته باشد. من هنوز هم خداوند و خانواده ام و اقوام و دوستانی دارم به من محبت دارند. تازه من آدمی هستم که مدام به درونم توجه دارم و چنین آدمی هیچ گاه خلاء تنهایی نخواهد داشت. عشق بین من و خدا ، بین من و خانواده ام یک شبه به جود نیامده. سالها به پای این عشق زحمت کشیده ام و خوب می دانم که یک رابطه چند ماهه با یک پسر غریبه نمی تواند عشق باشد. عشق سالها زحمت می خواهد. تو هم لازم نیست من را فریب بدهی و از زندگی ناامیدم کنی. من خدا را دوست دارم و می دانم که اگر در راه او حرکت کنم و رضایت او و پدر و مادرم را داشته باشم همسری نسیبم می شود که حلاوت و شیرینی محبتش در عمرم بی سابقه باشد. آنچنان تا قیامت هم طعمش از بین نرود.
این یک دیالوگ قاطع و محکم و منطقی است که خودت با خودت می توانی داشته باشی تا هر چه زودتر حالت بهتر شود.
خیلی مهم است که :
در مقابل ذهنت تسلیم نشوی و مثل سربازی شجاع که یک تنه مقابل دشمن می ایستد و جلوی آنها را می گیرد ، مقاومت کنی. هر چه ذهنت گفت با دلیل ، منطق و با آوردن مثال از تجربیات خودت و دیگران ، همچنین بدون هیچ تردیدی جوابش را بده و او را عقب بران.








علاقه مندی ها (Bookmarks)