سلام دوست عزیز من تنها به دو دلیل ثبت نام کردم اینجا که یکیش به خاطر جواب دادن به سوال شما بود
وقتی موضوع رو خوندم یاد دوران بسیار عزیز دانشجویی افتادم...یادش بخیر(دوستانی که خوابگاهی بودن میدونن چی میگم)
داستان شما تقریبا مشابه داستان منه
اوایلی که خوابگاه رفتم با ۶ نفر دیگه دو سه هفته اول واقعا سخت بود.یه حرکاتی مشاهده میشد صحبت های رکیک لج و لجازی کلا یه فضای مسمومی ایجاد شده بود.تحمل اون وضعیت برای من خیلی دشوار بود
ولی از هفته دوم یا سوم تصمیم گرفتم به ضرب المثل معروف جامع عمل بپوشونم و این مثله معروف رو به معنی واقعی کلمه انجام دادم.چند روز اول هر کار اونا میکردن رو من بدترش رو انجام میدادم نه اینکه لجبازی و اینا نه مثلا مشروب میخوردن منم همراهشون میخوردم(البته این حرفا مال خیلی سال قبله و من به این کارام افتخار نمیکنم)یا یکی رو اذیت میکردن منم کمکشون میدادم اوایل مقاومت میکردن و نمیخواستن قبولم کنن ولی وقتی دیدن از اونا بدترم و میتونم خیلی بدتر حال همشون رو بگیرم باهام دوست شدن و منم جز گروه شدم بعد از یه مدت با هم دوستای صمیمی شدیم(البته بازم بگم اینا فقط برای مثاله از گذشته) و هنوزم بعد از چند سال هر چند وقت یه بار دور از احوال هم با خبر میشیم
ولی شما دوست عزیز من نمیگم شما مثه من عمل کنید فقط خواستم به این فکر کنید بعضی وقتا همرنگ شدن با جمعیت بد نیست.با ارزوی موفقیت![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)